خوراک‌ها:
نوشته
دیدگاه‌ها

Archive for the ‘بازی وبلاگ‌ها’ Category

ماریان ساموئلسون، استاندار جزیزه‌ی گوتلند (سوئد) فکر نکرده بود که حفاظت از محدوده‌ی حریم دریا شامل حال شرکت‌های با نفوذ هم می‌شود، از این رو امروز مجبور به استعفای از مقام خویش شد.
نوشته‌ی بالا تیر یکی از خبرهای چهارشنبه‌ی گذشته روزنامه‌ی مترو بود.

داستان از آن‌جا اتفاق افتاد که ماریان ساموئلسون، بنا به گزارش سایت بخش فارسی [...]

Read Full Post »

آرزوی من همیشه این بوده است که رادیو تلویزیونی داشته باشیم که برای گرفتن اخبار خوش و ناخوشِ داخلی یا خارجی، نیازمان به مراجعه به رسانه‌های بیگانه ‌نباشد. آرزویی در هفتادساله‌گیم‌، هنوز برآورد نشده است.
روزهای اول انقلاب در گوشه‌ی میدان محمدرضا شاه پهلوی همدان که بعد به میدان امام خمینی تغییر نام داد و پیشترها [...]

Read Full Post »

این صادق هم آدم را به چه بازی‌هایی دعوت می‌کند. حتمن پدر و مادرش به او گوش‌زد نکرده‌اند که “بازی با برق” خطرناک است! شاید هم آن بنده‌گان خدا بوظیفه‌ی شرعی‌ـ‌عرفی خود عمل کرده باشند اما این پسرک تخسِ حرف ناشنو، حرف پدر را پشت گوش انداخته است.
ولی من می‌دانم که اگر پدر [...]

Read Full Post »

امتحانات ثلث دوم شروع شده است. امروز قرار است آقای همایونی دبیر خط، مشق‌های ما را نگاه کند. هر شب، حسب فرمایشش،‌‌بایستی یک صفحه مشق می‌نشتیم، یک شب با قلم ریز و دیگر شب با قلم درشت. حتا در شب‌های تعطیلی. نود صفحه مشق باید امروز تحویل او بدهیم، که من ننوشته‌ام. من نگرانم.اصغر صولتی [...]

Read Full Post »

چند ساعتی از غروب آفتاب می‌گذرد. نسیم خنکی از جانب الوند می‌وزد. صدای پائین کشیدن درهای کرکره‌ای دکان‌ها یکی پس از دیگری شینده می‌شود. نور ضعیف چراغ‌ها‌ حالت نیمه روشنی به خیابان‌ داده است. قله‌ی الوند چون شبحی در آن دورها دیده می‌شود. چراغ‌های روی استخر عباس‌آباد سوسو می‌زند. اما من تمایلی به خانه رفتن [...]

Read Full Post »

از بچه‌گی زیبائی خاصی داشت. سفید بود و بور بود و بانمک. چند ماهی از من کوچک‌تر بود. عکس روی مجله‌ای که شباهتی زیاد به او داشت، کنده ‌بودم و بدیوار دولابچه‌ی مخصوص وسایل بازی و کتاب‌های درسی‌ام چسبانیده بودم. به همه هم ‌گفته بودم که این عکس شبیه فلانی است. بزرگتر که شدیم از [...]

Read Full Post »

کسی یا کسانی به بازی وطن دعوتم کرده‌بودند و کس یا کسانی به بازی معلم.به این نوشته‌ برخوردم که بیان کننده‌ی احساسم است از وطن. داستان روز اول مدرسه را هم در اینجا نوشته‌ام..
از بدی‌ها آنچه گویم هست قصدم خویشتنزانك، زهری من ندیدم در جهان چون خویشتنگر اشارت با كسی دیدی، ندارم قصد اونی به [...]

Read Full Post »

دو سه نفر از دوستان بلاگر از من دعوت به نوشتن از افراد تآثیر گزار در زندگی‌ام را کرده‌اند. راستش بخواهید به قول صمد بود، مگر نه؟ که انگشتان دست‌اش یکی یکی جمع می‌کرد و سپس می‌گفت:آه آه‌ آه، دروغ چرا؟هیچ یک از معلمین‌ام روی من تاثیر مثبتی نگذاشته‌اند، گر چه بودند افرادی در میان [...]

Read Full Post »

اعتراف

عجب بساطی شده‌است این بازی! بقه‌ی من پیرمرد را هم گرفته‌اند.
من اصلن این کاره نیستم و اگر این جوان شجاع و خوش فکر نبود که مرا به این بازی دعوت کرده است، بی شک سکوت را اختیار می‌کردم.
اما:
۱- از کلاس هفتم به بعد، مشتری همیشه‌گی امتحانات شهریوری می‌بودام به استثنای سال ششم ادبی که آن [...]

Read Full Post »