خوراک‌ها:
نوشته
دیدگاه‌ها

Archive for the ‘جنگ’ Category

Johnny Mad Dog

دیشب این فیلم را دیدم. همه‌اش در فکر سربازان گمنام امام زمان بودم و فجایعی که در کهریزک، اوین و خیابان‌های تهران و دیگر شهرهای سرزمینم بنام اسلام و سربازان گمنام امام زمان انجام گرفته و می‌گیرد. فیلمی است خشن که دیدنش دل آدم را بدرد می‌آورد. اما حاوی ما حاوی [...]

Read Full Post »

ساعت شش صبح است. رادیو را باز می‌کنم.Cecilia Uddén خبرنگار رادیو سوئد از نوار غزه گزارش می‌کند:
اسرائیل قوانین بین‌الملی را زیرپا می‌گزارد. بان‌کی مون، روز پنجشنبه به دنباله‌ی کوشش‌های قبلی‌اش در برقراری آتش‌بس در غزه، وارد اسرائیل شده است. بان، با نخست‌وزیر و رئیس جمهور اسرائیل دیدار خواهد داشت.
کشتی حامل مواد [...]

Read Full Post »

روز جمعه است. فردا و پس‌فردایش تعطلیل هستیم.
بچه که بودیم این چنین روزی با دم‌مان گردو می‌شکستیم و همه باهم دم می‌گرفتیم.
فی‌تیله فردا تعطیله.
گر چه تعطیل و غیر تعطیل، برای من یکسان بود. روزهای غیر تعطیل مدرسه بود و محدودیت‌های معلم و ناظم و روزهای تعطیل ایستادن در مغازه‌ی بی‌مشتری پدر و [...]

Read Full Post »

غروبی بود. جنگ هم ادامه داشت. رفته بودم جلوی دانشگاه تهران. چرا؟ نمی‌دانم، یادم نیست. شاید به دنبال یافتن کتابی، دیدن دوستی و شاید هم اصلن به دنبال نوستالژی دوران پیش از ورود به دانشگاه و دیدن جوانان کتاب به دست آن‌‌طرف نرده‌‌ها که برایم بس خوش‌آیند بود و جذاب.یادم نیست ولی هنوز هم اگر [...]

Read Full Post »

این مطلب را دو سال پیش در این‌جا نوشته بودم ولی خواندن اخبار دفاع مقدس، یاد روز لعنتی را در ذهنم زنده کرد.توی اتاق کارم نشسته بودم که سر و صدای« وا اماما»ی مردی از میان سالن بگوشم رسید. رفتم بیرون و از بالا، نگاهی به داخل سالن کردم. مامورین گارد بندر وگمرک و تعدادی [...]

Read Full Post »

یکی دو روزی از درد خبری نبود. اما زمانی که برگشت، زمین‌گیرم کرد. یادم نیست چگونه به بیمارستان برده شدم. این بار روز بود. تیم پزشکی مرا پذیرفت. دکتری معاینه‌‌ام کرد و گفت:
علاوه بر سنگ کلیه، فشار خون‌ات هم شدیدن پائین است.
بستری‌ام کرد. علاوه بر دو مسکن تزریقی قوی، سِرُم قند هم گرفتم تا فشار [...]

Read Full Post »

شهر هرروز خلوت و خلوت‌تر می‌شد. از کل دویست و پنجاه و اندی کارمند، چند نفری بیشتر نمانده بود. روزها به کندی می‌گذشت. کاری نه داشتیم. شب‌ها بدتر بود بدلیل شدت آتش دشمن. پسر خاله‌ی حمید پس از چند روزی دوری، با مقداری مواد خوراکی و میوه، از بهبهان برگشت.تانکرهای پر از نفت سیاه تانک [...]

Read Full Post »

بخش ۱ ، بخش ۲، بخش ۳، بخش ۴با شدت گرفتن جنگ، نیاز به خون بیشتر شد. رادیو مردم را به اهداء خون دعوت می‌کرد. فرمانداری پمپ بنزینی اختصاص داده بود به خودروهای دولتی و نیروهای فعال در پشت جبهه. گویا ینزین هم مجانی بود، یادم نیست. باک ژیان اداره را پر کردیم و با [...]

Read Full Post »

یکی ازشب‌ها، کناره‌ی خیابان نشسته بودیم و چشم به آتشباری‌ها داشتیم در دورهای افق و طبق معمول با شمارش از یک تا … فاصله‌ی زمانی میان دیدن نور انفجار و شنیدن صدای آن، فاصله‌ی تقریبی نیروهای متخاصم را با خود محاصبه می‌کردیم، جوانی وارد جرگه‌ی ما شد و خبر شهید شدن “علی محمدی” را داد.انتشار [...]

Read Full Post »

و جنگ بدین شکل آغاز شد ۶
آژیرها بازهم به صدا در‌آمد و سروکله‌ی جنگده‌های عراقی در فضای آبادن پیدا شد. عده‌ئی در پناه‌گاه‌های خود ساخته خزیدند. آتش‌بازی شروع ش، آتش ضد هوائی‌هائی که هرگز به هواپیمائی اصابت نکرد تا حد اقل دلمان خنک شود. بة سنگرها نرسیده بودیم که صدای انفجارها بلند شد. موشک‌های شلیک [...]

Read Full Post »

نوشته‌های قدیمی‌تر »