روزهای کوتاه زمستان، برف و بوران، کرسی، سرمای اتاق نشمینِ در اندر دشت خانهی پدری، آمدن پدر و نشستناش در پایهی بالائی و نهادن خوشهانگورهای عگسری که خودش بند کرده بود به روی مفرش پشمی پهنشده بر روی کرسی، هندوانهترشی مادر، اناری که خواهران قاچ کرده بودند و دهها خاطرهی دیگر خوش و ناخوش، یادماندههای [...]
بایگانیِ دستهٔ ‘خاطرات آبادان’
شب چله و مرگ پدر
ارسالشده در خاطرات آبادان در 2010/12/20 | 2 دیدگاه »
سینما رکس آبادان
ارسالشده در خاطرات آبادان در 2010/08/23 | 4 دیدگاه »
بِریم و باواردِهاش، لِین ۱ و ۲ و…اش. سینما تاجاش و باشگاههایش. احمدآبادش و ایستگاههایش. و مردم خونگرم، مهـربان و غریبدوسـت اش. شبهای لب شــطالعـرباش، زیـرپل خرمشــهر و غلغـلههـای دور جیگركیها و تـرانـههــای آنچنانی آغاسی: لب كارون، چه گل بارون/ میشینه وقتی/ که دلدارُم، تو قایقها/ میخونه نغمهی خوشِ کارون. که در همه جا پگوش [...]
عزا عزاست امشب!
ارسالشده در یادماندههای کودکی, خاطرات آبادان در 2009/12/27 | 2 دیدگاه »
در نوجوانی، در یکی از شبهای محرم، زمانی که شیخ نشسته بر منبر، امام حسین را شهید کرد و ضجه و نالهی زنان نشسته بر پشت پردهی حایل را بدر آورد، از مسجد خارج شدم و عهد کردم هرگز در چنین مجالسی که از امام حسین، انسانی آنچنان ذلیل به نمایش میگزارند، شرکت نکنم. سالهای [...]
خرمشهر
ارسالشده در خاطرات آبادان در 2008/06/10 | بیان دیدگاه »
از اداره که به خانه آمدم همسرم گفت که از فرمانداری تلفنی خواستند که فوری با آنها تماس بگیری. زنگ زدم. آقائی گفت که در مرکز فرماندهی نیروی دریائی جلسهایست. فرمانده پایگاه همهی روسای ادارات آبادان و خرمشهر را دعوت کرده است. جلسه ساعت شش تشکیل میشود با خودم گفتم » من و نیروی دریائی! [...]
شایعهی اعدام
ارسالشده در خاطرات همدان, خاطرات آبادان در 2008/06/01 | بیان دیدگاه »
از جلوی سینما الوند همدان که گذشتم، قیافهی آشنایی که عرض خیابان بوعلی را میپیمود و بسوی من میآمد، توجهام را به خودش جلب کرد. علی بیداریان بود و سالها بود که او را ندیده بودم. او چون همیشه توی افکارش غرق بود و توجهی به اطرافیانش نداشت. سلامش کردم. برسم معمول معلمان که جواب [...]
شلمچه
ارسالشده در خاطرات آبادان در 2008/04/26 | بیان دیدگاه »
تلفن زنگ زد. بابا, تلفن!سِلام! خوبی جانوم! ماخام برم شلمچه از مرزدارا یه بازدیدی بُکُنم. حالشه داری تُنم بییای؟ بِروبِچارم وردار. وا ماشین اداره میریمان.آره میایم. ما هم شلمچه را ندیدهایم. تعطیل هم هستیم.ربع ساعتی بعد مهدی و بر و بچاش جلوی خانهی ما بودند. سوار بر کامانکار ژاندارمری راهی شلمچه شدیم. به پاسگاه مرزبانی [...]
عشق پرواز
ارسالشده در خاطرات آبادان در 2007/09/30 | بیان دیدگاه »
شیوا، دختر کوچکم که شاهد مسافرت برادر و خواهر بزرگترش با هوا پیما به تهران بود، مرتب از مسافرت با هواپیما حرف میزد. هنوز زبانش کاملن باز نشده بود. لغت»آن» جانشین هر فعل و کلمهای بود که او از ادایش عاجزبود. وقتی میگفت» من بابا آب آن».منظورش تقاضای آب بود از من. نمیدانم از کجا [...]
ویگن
ارسالشده در خاطرات آبادان در 2007/03/02 | بیان دیدگاه »
عجب خبر بدی بود!به محض باز کردن درآپارتمان، همسرم گفت:دوستت مرد!پرسیدم:کدام دوست؟جوابش ویگن بود. میانهی من و ویگن هرگز رابطهی دوستی وجود نداشته است. او را بسیار دوست میداشتم، هم خواندنش را و هم منشاش را. شنیدن خبر، مرا به دورها برد، به دوران جوانیام. رفته بودیم آبادان با حسین باختری. میهمان برادرش؛ منصور اردلان؛ [...]
آخرین روز شاه
ارسالشده در خاطرات آبادان در 2007/02/09 | بیان دیدگاه »
رژیم شاهنشاهی آخرین نفسهای خود را کشید و سقوط کرد. مغرب بود، سرشار از خوشحالی به خانه یرگشتیم، من و همسرم. ماشین را توی گاراژ پارک کردم. در گاراژ را میبستم که صدای «الله و اکبر» همسایه، فضای همیشه ساکت منطقهمان را برهم زد. همسرم با تعجب پرسید فلانی است که اذان میگوید؟ حدساش درست [...]
آبادان، یادش بخیر!
ارسالشده در خاطرات آبادان در 2006/03/29 | بیان دیدگاه »
شایعه درافتاده بود که شاه فرار را بر قرار ترجیح داده است. همهگی سوار بر اتومبیل به احمد آباد رفتیم. اتومبیلها چراغهایشان روشن بود و صدای بوقشان به آسمان میرسید.. جععی میرقصیدند و عدهای فریاد اللهاکبر سرداده بودند. آبادان حکومت نظامی بود. تانکهای ارتش، نگبهانی قسمتهای آسیبپذیر شهر را چون پالایشگاه و مجمسهی شاه به عهده [...]


