خوراک‌ها:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

بایگانیِ دستهٔ ‘خاطرات جنوب’

درست مثل همان روز بود. با روشن کردن رادیو . شنیدن خبر مرگ آیت‌الله طالقانی شوکه‌ شدم صبحانه نخورده، سوار بر ماشین راهی اداره شدم. همه جمع بودند. چپ و راست. مسلمان و نامسلمان و همه افسرده حال. با پیاده شدن از ماشین، دوره‌ام کردند: چرا؟ چی شد؟ می‌گویند او را کشته‌اند! دیشب او شورای [...]

نوشته را کامل بخوانید »

این‌جا (+) را می‌خواهم. نامش آشنا است. به عکسش نگاه می‌کنم. عکس ناآشناست. نه، او همان نسیمی نیست که من او را در آن دورها دیده‌ام. زمانی که درهای زندان شاه باز شد، بدیدارش رفتم. با خودم می‌گویم: اوه! نسیم چقدر پیر شده است! یادم می‌آید که سی سال از آخرین ملاقات ما گذشته است. [...]

نوشته را کامل بخوانید »

بلوچ

بلوچ بیدار می‌شوم. چهار و بیست دقیقه‌ی بعد نیمه شب است. چراغ اتاق نشیمن روشن است. او روی تختمان نیست. با خودم می‌گویم: باز هم بی‌خوابی بسرش زده است. حدسم درست است. کتاب در دست، روی مبل دراز کشیده و خاطرات باقر پیرنیا را می‌خواند. تشرشری می‌کنم. آبی می‌نوشم. خواب از چشمانم ‌پریده‌است. کتابم را [...]

نوشته را کامل بخوانید »

در بازگشت از فین چند روزی در هتل ناز بندرعباس ساکن شدیم. سری به جزیره‌ی قشم و بندر درگاهان زدیم. قشم و درگاهان پر بود از مسافران نوروزی که برای خرید لباس‌های جین و دیگر محصولات خارجی، سروکله می‌شکستند. مغازه‌ها پر بود از اجناسی که ورود آن‌ها مثلن غیرمجاز بود. ارتشبد اویسی فرمانده کل ژاندارمری [...]

نوشته را کامل بخوانید »

در بندر عباس با هم گشتی توی شهر زدیم. شهر پر از میهمانان نوروزی بود. ضمن گردش در شهر به مهدی خورشیدسوار، که دوستی ما قدیم بود برخوردیم. مهدی دانش‌جوی سال آخر حقوق بود که با تورهای دانشجویی به بندر عباس آمده بود. احمد چ هم که سیاسی می‌خواند با گروه آنان بود. احمد که [...]

نوشته را کامل بخوانید »

برای این‌که سیروس را از شُک وارده خارج کنم، از او پرسیدم: مرد حسابی کجای کاری؟ مطمئن باش که آقای وزیر کشور حتا از تلفظ درست نام «دَیِّر» عاجز است و شاید هم آن را دیر بخواند تا چه رسد که اینجا را بشناسد حتا روی نقشه‌ی جغرافیا. و یاد روزی افتادم که امیرعباس هویدا، [...]

نوشته را کامل بخوانید »

وارد خانه شدیم. خانه‌ی بسیار بزرگ، سبز و خرمی بود. گل‌های کاغذی رنگارنگ روی دیوار ساخته شده از سنگ دریا، خودنمایی می‌کردند. باغچه پر از بوته‌های گل شاه پسند بود. فرماندار برایم گفت که «این‌جا منزل کنسول دولت فخیمه‌ی انگلیس بوده است». اتاق‌های فراوانی در دو سمت حیاط با پنجره‌هایی از شیشه‌های رنگین، زیبائی خاصی [...]

نوشته را کامل بخوانید »

بخش فین بندر عباس که در پشت کوه؛ ِگنو؛ واقع شده‌است، تنها بخش استان ساحلی است که به دریا راهی ندارد. در آن زمان ۱۳۳۹ شمسی ، راه‌أش خاکی بود. بخشدارش مرد جوانی بود از مردم آذربایجان. اسم‌أش فراموش‌أم شده است. مرد خون گرمی بود و از میان بخشداران منطقه با گروه ما «صفرکیلومتری‌ها» که [...]

نوشته را کامل بخوانید »

از شیراز با هواپیمای چهارموتوره‌ی ملخ‌داری راهی بوشهر شدم. نزدیکی‌های ظهر، هواپیما در فرودگاه بوشهر به زمین نشست. هنوز فرودگاه بوشهر قابلیت پذیرش هواپیماهای جت را نداشت. دو سه سالی کشید تا فرودگاه بوشهر این قابلیت را یافت. در هتل شهر اتاقی گرفتم. اسم هتل یادم رفته‌ است، در میدان ششم بهمن قرار داشت. پرسان [...]

نوشته را کامل بخوانید »

بخش فین بندر عباس که در پشت کوه؛ ِگنو؛ واقع شده‌است، تنها بخش استان ساحلی است که به دریا راهی ندارد. در آن زمان ۱۳۳۹ شمسی ، راه‌أش خاکی بود. بخشدارش مرد جوانی بود از مردم آذربایجان. اسم‌أش فراموش‌أم شده است. مرد خون گرمی بود و از میان بخشداران منطقه با گروه ما «صفرکیلومتری‌ها» که [...]

نوشته را کامل بخوانید »

نوشته‌های قدیمی‌تر »

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.