حاج علی مرادی اولین ایمیلی که باز کردم، نامهی،کاوه امیری، دوستی نادیده بود از اهالی شهرستان خورموج دشتی، بوشهر. مدتی بود خبری از هم نگرفته بودیم. من در سفر بودم و او گرفتار کار و زندهگی. آشنائی من و او با پیامی که در زیر این نوشته گذاشت. کاوه از من گله کرده بود که [...]
بایگانیِ دستهٔ ‘خاطرات خورموج’
بیاد دوست شاعرم علی مرادی که دیگر در میان نیست
ارسالشده در خاطرات خورموج, دوستی, عمومی در 2011/06/10 | بیان دیدگاه »
چهل سال از تولد زیبا گذشت
ارسالشده در خاطرات خورموج, خاطرات سوئد در 2011/01/19 | 2 دیدگاه »
بعد از ظهری بود. ۲۹ دیماه ۱۳۴۹ خورشیدی. تنها توی خانه نشستهبودم و روزنامهی بیات کیهان را برگ میزدم که خواندنش بدلیل کهنهبودن اخبارش، خستهکنند بود. بدلیل دوری و بدی راه، روزنامهها هم دیر میرسیدند و هم دو سه شماره با هم. زنگ در خانه به صدا درآمد. آقای صالحیان بود، کارمند بخشداری و با [...]
کاش همه زمینی بودیم
ارسالشده در خاطرات خورموج در 2008/03/05 | 2 دیدگاه »
با خواندن این خبر بیاد روزهای انتخابات ریاست جمهوری افتادم، در دو سال اندی پیش که احمدینژاد را از صندوقها بیرون آوردند و صحبتهای آقای هاشمی رفسنجانی و گلایهی ایشان و شکایت به خدا بردنشان. البته ما هم عصبانی بودیم ولی شکایت به خدا نبردیم.حالا میبینم که برادر کوچکترشان راهی دیگر برگزیدهاند و شکایت به [...]
خورموج ۲
ارسالشده در خاطرات خورموج در 2007/03/11 | 2 دیدگاه »
ساختمان بخشداری متشکل بود از پنج اتاق که در میانهی زمینی به وسعت حدود ۲۰۰۰ متر مربع ساخته شده بود. دو اتاق غربی این ساختمان، منزل بخشدار بود و سه اتاق دیگرش، ادارهی بخشداری. اتاق وسطی که بزرگترین هم بود، دفتر بخشدار بود که روبروی در ورودی بخشداری بود و مشرف به تنها خیابان شهر [...]
غلام رزمی
ارسالشده در خاطرات خورموج در 2006/12/18 | 20 دیدگاه »
داشتم اینجا را میخواندم که به نام غلام رزمی برخوردم. غلام و لاور رزمی، مرا به سالهائی دور برد. سال ۱۳۴۹ که تازه بخشدار خورموج دشتی شده بودم.پشت میز کارم نشسته بودم، جیپی مقابل در بخشداری توقف کرد، مردِ میانِ سالِ راننده، با فرزی پائین پرید و پیرمرد را در پیاده شدناش کمک کرد. پیرمرد [...]


