خوراک‌ها:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

بایگانیِ دستهٔ ‘خاطرات سوئد’

بتاریخ 11 سپتامبر 2011 انجمن ایرانیان مقیم یوله با همیاری کتابخانه‌ی شهر ما و انجمن      Studiofrämjande نشستی برگزار کرده بود زیر عنوان « نگاهی کوتاه به ایران». پیش از آغاز جلسه، انجمن یک سری اسلاید همراه با موزیک از مناظر طبیعی و بناهای قدیمی و تازه‌ی ایران را بنمایش گذاشت. اگر کیفیت نه چندان [...]

نوشته را کامل بخوانید »

ایام نوروز بود و دوستان از هرسوی جهان با تلفن یا با فرستادن ای‌ـ‌میل و چندتائی هم کارت تبریکی، یادی از ما کرده‌بودند.  بیاد سخن نعمت آزرم، شاعر خارجه‌نشین، در یكی از سخنرانی‌های‌اش افتادم که ‌گفت: اولین مهاجرت جمعی ایرانیان به خارج با هجوم اعراب به ایران اتفاق افتاد. عده‌ی کثیری از ایرانیان راهی هند [...]

نوشته را کامل بخوانید »

رفته‌ایم شهر. من که هرگز حوصله‌ی خریدم نبوده‌است، توی میدان شهر، روی نیم‌کتی در انتظار آمدن همسرم، تن‌ به آفتاب می‌سپرم. بغل دستی‌ام، مرد میان‌سالی است. او با تلفن همراه‌اش با کسی گرم گفت‌وگو است. آن‌سوی میدان، بچه‌ها، بجنگ رقص آب فواره‌ها رفته‌اند. آب فواره‌ها که فرو می‌نشینند، آن‌ها از روی بخشی که ارتفاع‌اش کوتاه‌تر [...]

نوشته را کامل بخوانید »

بعد از ظهری بود. ۲۹ دی‌ماه ۱۳۴۹ خورشیدی. تنها توی خانه نشسته‌بودم و روزنامه‌ی بیات کیهان را برگ می‌زدم که خواندنش بدلیل کهنه‌بودن اخبارش، خسته‌کنند بود. بدلیل دوری و بدی راه، روزنامه‌ها هم دیر می‌رسیدند و هم دو سه شماره با هم. زنگ در خانه به صدا درآمد. آقای صالحیان بود، کارمند بخشداری و با [...]

نوشته را کامل بخوانید »

دو سه سال پیش ای‌میلی گرفتم حاکی از این که نویسنده خواننده‌ی نوشته‌های من است. از گذشته نوشته بود و یادی از گذران کودکی‌اش در کمپ که هم‌بازی شیوای من بوده است و حالا پس از سال‌ها، دوباره به سوئد برگشته است آن‌هم در بزرگسالی و با خواست خودش. نامه‌‌ای پر از مهر و محبت [...]

نوشته را کامل بخوانید »

با آمدن همسرم و دخترمان، جمعمان جمع شد. اما نه همه‌ی مشکلاتم حل شد و نه نگرانی‌هایم پایان یافت. بودن مادر، مادری که همه دوست‌اش می‌دارند، آرامشی بدرون خانه‌ی ما بازآورد و زنده‌گی ما روال تازه‌ای گرفت. اما هنوز تکلیف پویا مشخص نشده بود. البته در همان روزهای اول اقامتمان در یوله گونار لومن ما [...]

نوشته را کامل بخوانید »

با انتقال به یوله، اداره‌ی امور اجتماعی کمون یوله آپارتمانی در اختیار ما گذاشت. اجاره و هزینه‌ی زنده‌گی ما را به عهده گرفت. یکی از مددکاران بخش خارجیان بنام گونار لومن Gunnar Löman متصدی امور ما شد. خوشبحتانه گون‌نار با زبان انگلیسی آشنا بود و ما برای ایجاد ارتباط، نیازی به کمک مترجم نداشتیم. گون‌نار [...]

نوشته را کامل بخوانید »

افسر پلیس که از هدف من آگاهی یافت گفت: قبل از اینکه رسمن وارد گفت‌وگو شویم من طبق قانون موظف هستم مراتبی را به اطلاع تو برسانم. طبق قانون سوئد دادن اطلاعات نادرست به پلیس جرم محسوب می‌شود و مجازات آن بین پانصدکرون جریمه‌ی نقدی تا دو ماه حبس تعذیری است. حال با توجه به [...]

نوشته را کامل بخوانید »

در محوطه‌ی کمپ به پرویز برخوردم. رنگ و رویی نداشت و بیمار می‌نمود. حالش را پرسیدم. معلوم شد تب شدیدی دارد و از بهداری کمپ می‌آید. پرستار مقداری قرص پنی‌سی‌لین به او داده بود. گفتم: برو استراحت کن! بعد همدیگر را می‌بینیم. پرویز گلایه‌ای کرد که تو به خانه‌ی ما نمی‌آئی. این منم که همیشه [...]

نوشته را کامل بخوانید »

در هوفوش همه‌چیز برنامه‌ریزه‌ شده‌بود. هفته دوم تدرس سوئدی برای بزرگسالان آغاز شد. مهد کودک کمپ مسئولیت نگهداری بچه‌ها را بهنگامی که ما در مدرسه بودیم، به عهده گرفت. کودکان دبستانی با آغاز فصل تحصیل قرار بود به مدرسه روند. آزمایشات کامل پزشکی از ما گرفته شد. اما آغاز کلاس درس، مشکلی بر مشکلات من [...]

نوشته را کامل بخوانید »

نوشته‌های قدیمی‌تر »

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.