خوراک‌ها:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

بایگانیِ دستهٔ ‘خاطرات همدان’

جوان بودیم و رفته‌بودیم بدیار یار، برای دیدار. سری به سد اکباتان زدیم که راهش سد بود. با پیکان خدابیامزر مدل ۴۸ تا زیر چوب قراولی راندم و سفت و سخت پشت فرمان نشستم که انگار «آدم مهمی» هستم. قراولچی که همان نگهبان باشد، داش‌وار با چماقی در دست جلو آمد و پرسید: سد اکباتان [...]

نوشته را کامل بخوانید »

بگمانم تابستان سال  ۱۳۳۸ هجری خورشیدی بود که با او آشنا شدم. همه مان تازه‌آموزگار بودیم و پس از یکسال دوری، کناره‌ی میدان بزرگ همدان، پشت گیشه‌ی موسیو گرد آمده بودیم و از هر جائی سخن می‌گفتیم. سختی‌های زندگی در ده، نبود تفریحات، دیدار دوستان پس از پیمودن مسافت‌های طولانی در سرمای زمستان، مشکلات دانش‌آموزان [...]

نوشته را کامل بخوانید »

مشدی

اوایل غروب بود که در خیابان سنگ شیر  به مشدی برخوردم. مشدی، پدر محمود یکی از دوستان‌ کوه‌نوردم بود. مشدی مقداری نان مریانه زیر بغل داشت و به سرعت در جهت مخالف من در حرکت بود. سلام‌اش کردم. ایستاد، نگاهی بمن کرد و مرا شناخت. پس از احوال‌پرسی‌های معمول، نان تعارفم کرد. سپس با خوشحالی [...]

نوشته را کامل بخوانید »

  تاریخ دقیق بازگشت مجید بایران یادم نیست و شوربختانه برخی از نامه‌های رد و بدل شده‌ی میان من و او نیز گور و گم شده‌است. اولین نامه‌ای که از او بجای‌مانده تاریخ  ۲۲ اسفند ۱۳۷۴ خورشیدی را بر پیشانی خود دارد که در پاسخ کارت شادباش‌های نورزوی من ‌است. در این نامه او می‌نویسد [...]

نوشته را کامل بخوانید »

خانم خواننده‌ی وبلاگم در آخرین نامه‌ای خود شمار فرزندان حاج محمد نراقی را به تفصیل برایم نوشته‌است. بگفته‌ی ایشان حاج محمد نراقی سه زن داشته است و رویهمرفته از او نوزده فرزند باقی‌مانده که چهارده تای آن‌ها پسر بوده‌اند و پنج تای دیگر دخترند. من فقط با نام هفت نفر از فرزندان حاج محمد نراقی [...]

نوشته را کامل بخوانید »

در پاسخ کامنت دوست وبلاگ نویسم که نوشته‌بود «کاش در مورد نراقی‌ها بیشتر می‌نوشتی» نوشتم: فکر نمی‌کنم چیز بیشتری در مورد آن خانه و نراقی‌ها برای گفتن داشته باشم مگر کمال، آخرین پسر نراقی‌ بزرگ که خلبان شد و دیگر او را ندیدم. در دیداری که سال ۸۴ از همدان داشتم به دیدار مش قاسم، [...]

نوشته را کامل بخوانید »

از خرمشهر با سواری‌های کرایه‌کش که همه بنز سیاه رنگ بودند به آبادان رفتیم، در مسافرخانه‌ای اتاقی گرفتیم و طرف عصر راهی خانه‌ی برادر حسین شدیم. آبادان، با شهرهایی که من دیده‌بودم تفاوتی آشکار داشت. خانه‌ها دیواری نداشت. ساختمان‌ها آجری بود ودر میانه‌ی باغی محصور از پرچین‌های شمشاد کوتاهی، قرار گرفته بودند. همه‌ی باعچه‌‌ها پر [...]

نوشته را کامل بخوانید »

فاصله‌ی صالح آباد که در شمال شرقی همدان قرار دارد تا همدان ۲۵ کیلومتر است و رفت‌وآمد بدانجا با دوچرخه با توجه به بدی و دوری راه، مشکل بود. بخصوص که از سه راهی همدان، کرمانشاه، سنندج تا صالح‌آباد، شش کیلومتری جاده‌ خاکی بدی بود. عبور یک کامیون یادگاری از خودروهای جنگ جهانی دوم، کافی [...]

نوشته را کامل بخوانید »

آلبوم عکس‌های سیاه‌وسفیدم را برگ می‌زنم. چشم‌ام به عکس کناری می‌افتد. یاد حسین باختری در ذهنم جان می‌گیرد. زنگ تفریح بود و من آموزگار صالح‌آباد همدان. آن‌روز، سال ۱۳۳۹ خورشیدی، صالح‌اباد همدان دهی پر جعیت بود و آباد. من سال دوم آموزگاری‌ام را آغاز کرده بودم. دلم می‌خواست هم از خانه‌ی پدری دور باشم و [...]

نوشته را کامل بخوانید »

بعد ازظهر ۲۸ مرداد ماه ۱۳۳۲ بود، حدود ساعت پنج بعد از ظهر. هوا رو به خنکی می‌رفت. لنگه‌ی در مغازه‌ی پدر از جا در آورده و مشغول تکیه دادن آن به دیوار بودم که پسری از کوچه‌ی مقابل پیدای‌اش ‌شد و با صدایی بلند مرا خطاب داد و گفت: همه‌ی مردم دکان‌های‌شان را می‌بندند [...]

نوشته را کامل بخوانید »

نوشته‌های قدیمی‌تر »

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.