خوراک‌ها:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

بایگانیِ دستهٔ ‘خاطرات گمرک’

شاعر

فکر می‌کرد شاعر است و چیزهای می‌نوشت. هر از گاهی پیش من می‌آمد با سروده‌ای در وصف چشم و ابروی یاری. نوشته‌اش را با احساسی عجیب برایم می‌خواند. من فقط گوش می‌كردم بدون هیچ‌گونه اظهار نظری، خواه مثبت یا منفی. نمی‌خواستم توی ذوق‌اش بزنم و از خودم برنجانم‌اش و یا از خودم برانمش. او به [...]

نوشته را کامل بخوانید »

مهشید دیپلم‌اش را تکمیل کرد، وارد دانشکده شد و به استکهلم رفت. مجید در فرانسه بود. ارتباط ما ادامه داشت. هر ازگاهی بهم نامه‌ای می‌نوشتیم یا تلفنی می‌زدیم. مجید هربار گوشی را بر می‌داشت با مهربانی خاصی می‌گفت: سلام آقای افراسیابی شما هستید؟ و از کارهائی که کرده‌بود یا از طرح‌ها و نقشه‌هایی که برای [...]

نوشته را کامل بخوانید »

زنگ انشا بود و انشا نویسی، مشکل همه‌ی ما و دو سه نفری بیشتر نبودند که از عهده‌ی این کار بر می‌آمدند. این ساعت که می‌رسید همه عزا می‌گرفتیم که : ای وای چه کنیم؟ دبیر انشاء، زنده یاد عطاء‌الله عبادی، دفترش را باز کرد و محسن را صدا کرد. همه نفس راحتی کشیدیم جز [...]

نوشته را کامل بخوانید »

بخش اول بخش دوم بخش سوم موضوع تحقیق در مورد سند مالی مجعول به اداره‌ی حسابرسی واگزار شد. کار بررسی پرونده‌های بازپرداختی گمرک غرب تهران شعبه یک و دو، چند ماهی بدرازا کشید. اسناد زیادی دال بر سوء استفاده، کشف و بتدریج به بازپرسی دیوان کیفر کارکنان دولت ارسال شد. مقادیری از اسناد بدلیل گذشت [...]

نوشته را کامل بخوانید »

بخش یکبخش دوچند روزی از اعلام جرم نگذشته بود که بازپرس دیوان کیفر کارکنان دولت، رئیس ما را برای توضیح در مورد اعلام جرم، احضار کرد. آقای رئپس پس از بازگشت‌اش از دادگستری طی حکمی مرا به عنوان کارشناس پرونده بهمراه زنده‌‌یاد فریدون منو (وکیل رسمی دادگستری و مشاور حقوقی گمرک ایران) به بازپرس مربوطه [...]

نوشته را کامل بخوانید »

همین‌ که همسفرم از دید چشمان من غایب شد، من به یاد روزی ‌افتادم که رئیس اداره‌‌ی حقوقی و قضایی گمرک ایران، سیگار بدست و عصبی جلوی اتاقم سبز شد و گفت:ممد! زود برو بالا! مدیرکلت احضارت کرده‌است.اتاق مدیر کل در طبقه‌ی چهارم بود و اداره‌ی ما در طبقه‌ی سوم. وقتی وارد اتاق مدیرکل شدم، [...]

نوشته را کامل بخوانید »

تازه کارم را در اداره‌ی حقوقی و قضایی گمرک ایران آغاز کرده بودم که مدیر‌کل مربوطه احضارم کرد برای توضیحی در مورد گزارش پرونده‌ای که نوشته بودم. در اتاق انتظار، به انتظار نوبت‌ به سخنان منشی مدیر کل، که خانمی نسبتن سالخورده ‌بود، به گوش نشسته بودم. او علاوه بر منشی‌گری، نامه‌های حوزه‌ی مدیریت را [...]

نوشته را کامل بخوانید »

فساد اداری

بعد ظهر یکی از روزهای داغ مرداد ماه سال ۱۳۶۰ خورشیدی بود. پس از انجام ماموریت بازرسی در گمرک غرب تهران، راهی خانه‌ بودم. اتومبیلم بدلیل ماندن زیر آفتاب داغ تبدیل به یک سونای واقعی‌اش کرده بود. مدتی درهای آن را باز گذاشتم تا داغی آلوده به بوی چرم و لاستیک و بنزین حبس شده [...]

نوشته را کامل بخوانید »

"روشن‌ فکر"

صبح کله‌ی سحر خانه را ترک کرده بودم تا بموقع به اداره برسم. حدود هشت بعد از ظهر بود که خسته و کوفته اداره را ترک کردم. حوصله‌ی هیچم نبود جز رسیدن به خانه، دیدار همسر و بچه‌ها. خوردن غذایی و سپس استراحتی. سوار اولین تاکسی‌ای که جلوی پایم توقف کرد شدم. در صندلی جلویی، [...]

نوشته را کامل بخوانید »

  پس از سال‌ها بی‌خبری، به خانه‌اش تلفنی می‌كنم. خانمی گوشی را برمی‌دارد. خودم را معرفی می‌كنم. خانم مرا می‌شناسد و سراغ همسرم و بچه‌ها را می‌گیرد و می‌پرسد از كجا زنگ می‌زنم. با تعجب می‌پرسم: شما پروین‌خانم هستید؟ جوابش مثبت است. خشک‌ام می‌زند. همسرم گفته بود كه از او از میان ما رخت بربسته [...]

نوشته را کامل بخوانید »

نوشته‌های قدیمی‌تر »

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.