خوراک‌ها:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for the ‘دوستی’ Category

به آن افسر گفتم‌:
من و تو سه سال در مدرسه‌ی دارالفنون با فلانی و بهمانی هم‌کلاس و هم‌مشرب بوده‌ایم. آن‌ها را بیاد می‌آوری؟
افسر پاسخ داد:
بله من آن‌ها را که تو نام بردی می‌شناسم ولی تو را بیاد نمی‌آورم.
بازجوئی شروع شد. وقتی داستان سربازیم را نقل کردم که افسر وظیفه بوده‌ام و  تحصیل‌کرده‌ی حقوق هستم. یکباره [...]

Read Full Post »

به خانه‌‌اش تلفن می‌کنم. خانه نیست، مادر همسرش می‌گوید:
نیم ساعتی پیش راهی کارش شده است.
از خودم می‌پرسم چه کاری؟ مگر باین گونه افراد کار هم می‌دهند؟
تلفن محل کارش را می‌گیرم.
از آخرین دیدارمان ده دوازده سالی می‌گذرد. در آخرین دیدارمان او تازه از زندان آزاد شده بود . من نیز پس از سالیانی دوری، تازه [...]

Read Full Post »

هشـت‌كتاب ســـهراب را برمی‌دارم، بازش می‌كنم و می‌خوانم:

آب را گل نكنیم!
در فرو دست انگار، كفتری می‌خورد آب.
یا كه در بیشه‌ی دور، سیره‌ای، پر می‌شوید.
یا در آبادی، كوزه‌ای پر می‌گردد.

و یادِ آن روز بهــاری می‌افتــم كه برای رفع تشـــنگی درچشـــمه‌ای از چشــمه سارهای البرزكوه، لب بر آب سردش نهادم و دلی سیر از [...]

Read Full Post »

من آرمان گرا هستم و می‌خواهم چنین بمانمرزا لوزامبرگ
دو ماهی بود از او، «×»شریف (اینجا خبری نداشتم. در خانه‌ی پدری بدیدارش رفته بودم. گل‌خانه‌ی مادرش را “تصاحب” کرده بود و برای اولین بار در زنده‌گی‌اش، صاحب کاشانه‌ا‌ی شده بود و از این بابت چقدر خوش‌حال و راضی به نظر می‌رسید.به ایران برگشته بود پس [...]

Read Full Post »

 
در کناره‌ی رود نیل آپارتمان‌هایی بود که بصورت مبله به مسافران خارجی اجاره‌ داده می‌شد. یکی از این آپارتمان‌ها را کریم از پیش رزو کرده‌بود. با ورودمان به محوطه‌ی ساختمان با عده‌ای مرد بی‌کاره مواجه شدیم که کناره‌ی ساختمان یله کرده و سیگار دود می‌کردند. با دیدن کریم صدای »اهلن اهلن‌ِ»شان فضای محوطه‌ [...]

Read Full Post »

اینجا را می‌خواندم یاد اولین مسافرتم به خارج از ایران در ذهنم جان گرفت.سال ۱۹۷۵ میلادی دولت شاهنشاهی، ورود اتومبیل‌های دست دوم خارجی مدل ۱۹۷۳ به پائین را توسط مسافران آزاد اعلام کرد. سیل مسافران ایرانی به اروپا و امارات عربی برای وارد کردن اتومبیل روان شد. بنگاه‌های فروش اتومبیل نیز وارد عمل شدند و [...]

Read Full Post »

در گوشه‌ای از دنیا با غم غربت قرینی و یاد گذشته‌های نه چندان خوب سالیان دور ولی گذشته از فیلتر غربت در ذهن‌ات جان می‌گیرد. بیاد دوستان و آشنایان می‌افتی، آنانی که زمانی همیشه با هم بوده‌ای، پشت کامپیوترت می‌نشینی و یادمانده‌هایت را جان می‌دهی و با عکسی به سراسر گیتی به پروازش در می‌آوری.چند [...]

Read Full Post »

 
پس از سال‌ها بی‌خبری، به خانه‌اش تلفنی می‌كنم. خانمی گوشی را برمی‌دارد. خودم را معرفی می‌كنم. خانم مرا می‌شناسد و سراغ همسرم و بچه‌ها را می‌گیرد و می‌پرسد از كجا زنگ می‌زنم. با تعجب می‌پرسم:
شما پروین‌خانم هستید؟
جوابش مثبت است. خشک‌ام می‌زند. همسرم گفته بود كه از او از میان ما رخت بربسته است. [...]

Read Full Post »

هوس شعر

هوس شــعركـرده ام.
هشـت كتاب ســـهراب را برمی‌دارم، تفألی می‌زنم و می‌خوانم:
آب را گل نكنیم!
در فرو دست انگار، كفتری می‌خورد آب.
یا كه در بیشه‌ی دور، سیره‌ای پر می‌شوید.
یا در آبادی، كوزه‌ای پر می‌گردد.

و یادِ آن روز بهــاری می‌افتــم كه برای رفع تشـــنگی در کنار چشـــمه‌ای از چشــمه سارهای البرزكوه، سرفرو كردم [...]

Read Full Post »

باب آشنائی من و حسین، باقر بود و دلیلش اشتغال به شغل آموزگاری. حسین ده پانزده سالی از من بزرگتر ‌بود. همیشه ته ریشی داشت. پیراهنش سفید بود و بدون یقه. ولی کمی مدرن‌تر از پیراهن آخوندی پدر که یقه‌اش از چپ باز می‌شد. من هنوز بیست سالم نشده بود، اما او [...]

Read Full Post »

نوشته‌های قدیمی‌تر »