خوراک‌ها:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

بایگانیِ دستهٔ ‘دیدار از وطن’

برای حسین امیریه   میدان حسن آباد؟ نه! این همان حسن‌آبادی نیست که من می‌شناختم؟ سینما میهن کو و آن فلکه‌ی زیبا؟ هیچ چیز اینجا مانند گذشته نیست. هشت گنبد زیبای واقع بر فراز ساختما‌ن‌های چهار خیابان‌ جدا‌شده از آن خودنمایی می‌کرد نیز دگرگون شده‌است. اصالت چهره‌ی ضلع جنوب شرقی میدان ‌را ساختمانی چند طبقه [...]

نوشته را کامل بخوانید »

کی بود و کِی بود یادم نیست. در ابتدای خیابان بوعلی همدان پس از سال‌ها دوری به دوستی برخوردم. همان‌جا ایستادیم، مانند آن دورها که جوان بودیم و به گپ‌وگفت مشغول شدیم. هر لحظه آشنایی به جمع ما افزوده می‌شد. گاهی غریبانه یکدیگر را ‌نگاه می‌کردیم. گذشت زمان چهره‌ها را عوض کرده بود. یکی تمام [...]

نوشته را کامل بخوانید »

می‌خواست دوچرخه‌ی بچه‌ها را به تعمیرگاه بسپارد. با هم به دوچرخه‌سازی مراجعه کردیم که مستاجر دخترخاله‌اش بود. پرسید: اگر موافق باشیی خبری هم از دخترخاله‌ام بگیرم؟ گفتم: ایرادی ندارد. زنگی زد. شوهر دختر خاله در را باز کرد. مردی بود، میان‌سال، سرحال، شوخ و بگو بخند. همه‌چیز را با شوخی پاسخ می‌داد و دو سه [...]

نوشته را کامل بخوانید »

آخرین دیدار

پیرمرد بی‌خیال از گذر زمان بر روی سکویی در کناره‌ی میدان هفت‌ِتیر، نشسته بود و تن به آفتاب بهــاری سپرده ‌بود. نه آمد و رفت مردم برایش جذبه‌ای داشت و نه تراکم شدید ترافیک و بوق‌های ممتد راننده‌گان عصبانی. او با خود خویش بود. دست راستش را بر دسته‌ی زمخت عصای ساخت سرکان ست تکیه [...]

نوشته را کامل بخوانید »

در انتظار رسیدن دوستم کناره‌ی یکی از خیابان‌های شهرک غرب ایستاده بودم. در برابرم دخترک داخل ماشین که در سایه‌ی درختی پناه گرفته بود، با تلفن همراه‌ش به گپ مشغول بود. بی‌خبری ‌او از پیرامون خویش حاکی از آن بود که دل می‌داد و قلوه می‌گرفت که بحثی در آن نیست که حق اوست. پوشش [...]

نوشته را کامل بخوانید »

زباله‌ها

ر اخبار می خوانم که ۲۵% حمل زباله‌ی شهر تهران نیمه اتوماتیک شده است. خوشحال می شوم. همیشه دیدن جوانانی که روی رکاب کامیون‌های حمل زباله، با لباسی کثیف وآلوده مشغول تفکیک زباله هستند، ناراحتم کرده‌است. سطل‌های پلاستیکی مخصوص زباله، توی خیابان‌های شمالی شهر جاسازی شده‌است. در تلویزیون شهرداری، با نشان‌دادن فیلمی مستند، دلیل ازدیاد [...]

نوشته را کامل بخوانید »

خیابان‌ها و کوچه‌ها همه نو ساز اما کج و کوله و بی‌قواره‌اند. خانه‌های تازه مثل قارچ‌ سگی، این‌جا و آن‌جا به هوا سر‌کشیده‌اند. از گندم‌زارهای پر از شقایق دوران کودکی، بوستان‌های پر از خیار و گوجه‌فرنگی، درختان بید و صنوبرهای کناره‌ی جوی‌های آب، دیگر خبری نیست. بیشه‌‌هایی که در دوران دبیرستان برای «درس‌خواندن»به آن‌جا روانه‌ی [...]

نوشته را کامل بخوانید »

تک و تنها توی خیابان بوعلی قدم می‌زنم. نه از کیشه‌ی خلیل خبری هست.خلیل علومی، (بعدها نام خانواده‌گی مهرپاک را برای خود انتخاب کرد) معلم بود. پس از کودتای ۲۸ مرداد به اتهام توده‌ای بودن، توقیف و زندانی شد. دو سه‌سالی در زندان ماند. آزاد که شد بی‌کار بود. از ناچاری واکسی شد و بالای [...]

نوشته را کامل بخوانید »

یک دیدار

توی اخبار شنیدم که سرداری بجای توضیح علت سقوط هواپیمای حامل سرداران سپاه، گفته است» سردار احمد كاظمي » از این‌که در دوره‌ی جنگ ایران و عراق، سعادت به شهادت رسیدن را نیافته بود، نگران بود. حالا به مراد خود رسیده است.( نقل به مضمون) این خاطره در ذهنم زنده شد. سال ۱۳۷۴ بود. پس [...]

نوشته را کامل بخوانید »

با اتوبوس راهی تهرانم، پس از چند روزی توقف در همدان و دیداری از گنج‌نامه و میدان‌میشان. سال‌ها بود آن‌جا را ندیده بودم. همه چیز تغییر یافته بود. به زیارت دوستان و آشنایانی هم نائل شدم.حال راهی تهرانم. تلفن مرد جوانی که صندلی دست راستِ ردیف عقب را اشغال کرده است، مرتب زنگ می‌خورد. کسی [...]

نوشته را کامل بخوانید »

نوشته‌های قدیمی‌تر »

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.