روز جمعهای بود. جمعی از دوستان راهی قلهی آلما بلاغ شدهبودند. قرار بر این بود که عصر جمعه چهار نفری باستقبال آنان رویم. مشروبی تهیه کردیم و راهی ده … شدیم. طولی نکشید که دوستان از راه رسیدند. بساط بزم آماده بود. فریدون مشک کوچک پر از دوغی را که بهمراه آورده بود، بشاخهی درختی [...]
بایگانیِ دستهٔ ‘روزی بود، روزگاری بود’
پسر دبیر ما
ارسالشده در روزی بود، روزگاری بود در 2012/03/01 | بیان دیدگاه »
پسر دبیر ما
ارسالشده در روزی بود، روزگاری بود در 2012/02/25 | بیان دیدگاه »
کلاس هشتم دبیر ما بود در دبیرستان پهلوی همدان. خان بود یا خانزاده یادم نیست اما با لهجهی ترکی غلیظی حرف میزد و پول و پلهی خوبی داشت . از آموزگارانی بود که بدلیل سابقهی تدریس و شاید هم داشتن نفوذ و پارتی، از دبستان به دبیرستان منتقل شده بود که هم، شأن و مقامی [...]
معلم خط ما، بخش آخر
ارسالشده در یادمانده های دوران تحصیل, روزی بود، روزگاری بود در 2011/10/24 | ۱ دیدگاه »
بخش چهارم من بیاد ندارم معلم خط ما برعکس آقای حجازی که اتوریتهاش به شلاق ماریاش بود؛ شخصن کسی را تنبیه کند یا به فردی اهانت نماید. در مدت شش سالی که او معلم خط ما بود، به همان شیوهی روز اول، سر مشقی روی تخته سیاه نوشت و هر سه ماه یکبار، مشقهای ما [...]
معام مشق ما؛ بخش سوم
ارسالشده در یادماندههای کودکی, روزی بود، روزگاری بود در 2011/10/13 | بیان دیدگاه »
امروز سری به صفحهی فیسبوکی دوستی زدم که روزهای شنبهاش را وقف تدریس زبان مادری به نوباوهگانی میکند که از وطن دور افتادهاند. آخر او هم معلمزاده است. به شعر زیر برخوردم. دیدم داستان من است، داستان همهی ماست. مائی که با خشونت بزرگ میشویم و چون مورد خشونت قرار میگیریم، ناخواسته با همان شیوه [...]
ارسالشده در آزادی بیان, سیاسی در 2011/10/10 | بیان دیدگاه »
داستان این است که هکان یولت، دبیرتازهی حزب سوسیال دموکرات و نمایندهی مجلس سوئد، چهار سال پیش، موقتی به خانهی همزی تازهی خویش که ساکن استکهلم است خانهکشی میکند تا روزهایی را که بدلیل کاری در استکهلم میگذراند بجای هتل، نزد او زندهگی کند. او حسب قانون مجاز است بهنگام تنظیم اظهارنامهی مالیاتی، اجارهایکه بابت [...]
سایت Spokeo و خبری از دوست
ارسالشده در دوستی, روزی بود، روزگاری بود در 2010/09/03 | 2 دیدگاه »
چندی پیش ایمیلی از سایت Spokeoدریافت داشتم با این عنوان «۹۲ نفر از دوستان تو بروز شدهاند». ایمیل را باز کردم. نامهائی آشنا در میانهی آن بود اما نام دوستی را نیافتم. بر خلاف رسم و عادت ما ایرانیها که همکار، بچه محل و حتا در و همسایهها را دوست خود میدانیم، سوئدیها مصرانه در [...]
خاطرهای تلخ از آن روز تلخ ۲۸ مرداد ۱۳۳۲
ارسالشده در خاطرات همدان, روزی بود، روزگاری بود در 2010/08/18 | 3 دیدگاه »
بعد ازظهر ۲۸ مرداد ماه ۱۳۳۲ بود، حدود ساعت پنج بعد از ظهر. هوا رو به خنکی میرفت. لنگهی در مغازهی پدر از جا در آورده و مشغول تکیه دادن آن به دیوار بودم که پسری از کوچهی مقابل پیدایاش شد و با صدایی بلند مرا خطاب داد و گفت: همهی مردم دکانهایشان را میبندند [...]
این همه لشگر آمده/ علیه رهبر آمده
ارسالشده در آزادی بیان در 2010/01/06 | بیان دیدگاه »
این چوپان دروغگویت که تو دوستی دیرینهات را با یار غارت، به دوستی او ترجیح دادی، چه اعتباری برای تو و حکومتت، در میان مردم ما و جهانیان ایجاد کرده است. گرچه تو سابقهی خوبی در دوستی نداشتهای. اول از همه به استادت بد کردی، شوهر خواهرت هم که بود، شیخ علی تهرانی را میگویم [...]
دیدار با اکبر گنجی (بخش یکم)
ارسالشده در آزادی بیان, خاطرات سوئد در 2009/12/10 | بیان دیدگاه »
جمعهی گذشته، قرار بود اکبر گنجی در استکهلم، سخنرانی داشته باشد. دوست داشتم حرفهای او را، رو در رو بشنوم و اگر شد سوالاتی هم مطرح کنم. راهی استکهلم شدم. سرسرای ساختمان ABF (سازمان آموزش کارگران) متعلق به حزب سوسیالدموکراسی سوئد، پر بود از هموطنان. بساط فروش ساندویچ، چایوقهوه هم برپا بود که عصر بود [...]
روزی بود روزگاری بود (بخش ششم)
ارسالشده در خاطرات همدان, روزی بود، روزگاری بود در 2009/12/08 | بیان دیدگاه »
خانهی ما، اولین خانهی کوچه یِ بنبست درازِ پیچدرپیچی بود که در انتهای آن بجز دو خانوادهی مرفه، مابقی افرادی فقیر و زحمتکش بودند. جلوی خانهی ما محل بازی ما بچهها بود. البته سه قاپریزان بزرگتر نیز زمانی که جای دنجی گیر نمیآوردند، قاپشان را در سه کنج کوچه، میریختند که هم خاک نرمی داشت [...]


