سخنرانی رهبر و انتساب شیوهی کشورداری خودش به ولایت امام علی، مرا بیاد جوکی انداخت که در اوایل انقلاب که خلخالی و همپالکیهایش، تر و خشک از دم تیغ “اسلام” میگذراندند، انداخت. داستان از این قرار بود که پیر مردی ارمنی در خیابانی قدم میزد و با صدای بلند میگفت:
خدایا شکرت که امام آمد!
رتذی یقهاش [...]
Archive for the ‘كابوسها، رؤياها و آرزوها’ Category
اندر احوالات زمانه
ارسالشده در كابوسها، رؤياها و آرزوها در سپتامبر 21, 2009 | بیان دیدگاه »
مناجات
ارسالشده در كابوسها، رؤياها و آرزوها در سپتامبر 18, 2009 | بیان دیدگاه »
ای دَهــرِ دَهّــار! كجاسـت شــهـقـهی شـــبلی؟ كجاســت ترّنـم ابوالحســن نوری؟ ای ظّل ســـموات! كجاست دورِ ســـمنون؟
ای فرش زمین! كجاســت تمـكین جُنَیـد؟
ای رنگ ُزَحـل! ای شــرم زهره! ای حـرف خـَرَد! كجاســت خون افشـاندنِ ِحســین ِمنصــور در «انالحق»؟
ای زمـان! ای مـكان! تو چــرا بی جمال شیـخ ابوعباداللهِ خـفیف میباشی؟
روزبهان بـقـلی
شَــطح: بیان امـور و رمـوز و عبـاراتی اسـت [...]
سفرکرده
ارسالشده در كابوسها، رؤياها و آرزوها در سپتامبر 15, 2009 | بیان دیدگاه »
سلام!
خوب! مرغ از قفس پريد و آشيانهی مادری را برای هيمشه ترک گفت؟
بله!او همان کاری را کرد که من و تو با والدینمان کرديم . حالا نوبت نسل من و تو است که فراغ را مزمزه کنیم.
دَر، هميشه بر اين پاشنه چرخيده است. اگر نچرخد لنگ خواهد زد.
هرگز شاهد اولين پرواز پرنده و فريادهای شادیبخش [...]
رویاهای نوجوانی
ارسالشده در كابوسها، رؤياها و آرزوها در جولای 12, 2009 | بیان دیدگاه »
در انتظار یافتن جای خالی توی فرودگاه نشستهام. کسی با دستش به روی شانهام میزند. نگاه میکنم. محمد است. دوست و همکلاس دورهی دبیرستان. مدتهاست یکدیگر را ندیدهایم. همدیگر در آغوش میکشیم. از گذر روزگار سخن میگوییم. مقصدم را میپرسد . میگویم آبادان. او عازم کرمان است و سخت نگران که افراد تحت فرماندهیاش تمرین [...]
سپاس ازهمسرم، فرزندانم و شرکای زندگانیشان، و همهی عزیرانی که از دور و نزدیک بیاد من بودند
ارسالشده در خاطرات سوئد, كابوسها، رؤياها و آرزوها در آوریل 1, 2009 | 2 دیدگاه »
خانم همکاری تولدش بود و ما را به کیک و قهوه دعوت کرده بود. یکی از همکاران از او پرسید: خوب حالا چند ساله شدهای؟ او مزورانه جواب داد: یکسال پیرتر! من این یکسالها را که با هم جمع کردم شد هفتاد سال. یاد روزی افتادم که هیجده سالم تمام شد. آن [...]
برآ ای آفتاب
ارسالشده در اجتماعی, حقوق بشر, كابوسها، رؤياها و آرزوها در دسامبر 12, 2008 | 11 دیدگاه »
برآ ای آفتاب ای توشه امید!برآ ای خوشه خورشید!سیاووش کسرایی
یاداشتی است قدیمی ولی باز هم دنیای اطرافم تیره و تار است، شوربختانه!
دو هفتهای است كه آفتاب با ما قهر كرده و روی از ما پوشانیده است. هفتهی پیش برف نسبتا سنگینی بارید. دوسه روزی سرد شد. ولی بعد هوا گرم شد و برفها آب شدند [...]
از همه چیز، از همه جا
ارسالشده در اجتماعی, كابوسها، رؤياها و آرزوها, گوناگون در نوامبر 4, 2008 | 3 دیدگاه »
تنهايی و بیکاری حوصلهام را به سرآورده است. نه کاری دارم، که انجامش دهم و نه مصاحبی که با او صحبتی کنم. تابستان است و همکارانم در مرخصی. من زودتر یعنی در بهار خودمان تقاضای مرخصی نسبتا طولانیای کردم و روانهی وطن شدم. ایام عید بود و هوا معتدل. چند سالی هم بود [...]
سفری مجازی به سرزمین رؤیاها
ارسالشده در ترجمهها, كابوسها، رؤياها و آرزوها در جولای 22, 2008 | 1 دیدگاه »
گفتوگوی یرت پرشون با حسن حسینی کلجاهی جامعهشناس ایرانیتبار ساکن سوئد، مندرج در روزنامهی اخبار روز سوئد
برگردان: محمد افراسیابی
برخی هوس سفری به آسیا را دارند و بعضی دیگر هوای سفر کردن به نیویورک را. اما حسن حسینی کلاجاهی را هوس دیدار خانهی روستائی خویش است در شمال غربی ایران. حسن حسینی کلجاهی میگوید: [...]
دلتنگی
ارسالشده در كابوسها، رؤياها و آرزوها در می 23, 2008 | 1 دیدگاه »
دلم برای کودکیام تنگ شده است. برای آن اتاق بزرگ سرد کم نور و کرسی و چراغ «لامپا» نفتی، با آن پایهی بلورینِ فیروزهای رنگش اگر هنر استاد بستزن نبود، روی پایهاش نمیتوانست به ایستد.برای مادرم که هرروز، دمدمای غروب انبارهی چراغ را پر از نفت میکرد و با احتیاط لولهی آنرا تمیز میکرد. همینکه [...]
چهگوارا
ارسالشده در كابوسها، رؤياها و آرزوها در فوریه 17, 2008 | بیان دیدگاه »
این مطلب زمانی نوشتم که فرزندان چهگوارا به دیدار میهن من آمدهبودند ولی نمیدانم چرا بفکر انتشارش نیفتادم.
با آنهمه سلاحبا آنهمه ستوهبا آنهمه گلوله که بر پیکر تو ریختارنستو!اینبار هم دروغ در آمد هلاک تو!آنانکه تندتند، ترا خاک میکنندآنان که زهر خند به لب، دست خویش رابا گوشههای پرچم تو پاک میکنندکه:دیگر تمام شددنیا به [...]

