مرغ سحر ناله سر کن!داغ مرا تازهتر کن!ز آه شرربار اين قفس رابَر شکن و زيروزبَر کن!بلبل پر بسته ز کنج قفس درآنغمه آزادی نوع بشر سرا !
نمیدانم این شعر را که گفتهاست و یا اینکه من آن را کجاها یافتهام و از آن نسخه برداشتهام. در تاریکخانهی ذهنم خاطرهای است و یادی از ترانهای [...]
Archive for the ‘من و او’ Category
الوند
Posted in من و او on آوریل 3, 2008 | بیان دیدگاه »
برای اولین بار باهم راهی الوند بودیم. بهار بود. مادر مرغ درسته ای مرغ درستهای برای ناهارمان پخته بود. حمید؛ خواهرزاده ام؛ نیز همراه ما شد. دوازده سیزده سالاش بیشتر نبود. تا اکرم غذا را آماده کند، من از کنارهی جوی آب میدان میشان مقداری پونه و ترتیزک تازه چیدم آنها را توی سفرهمان گذاشتم. [...]
جشن عقد
Posted in من و او on مارس 29, 2008 | بیان دیدگاه »
سر كلاس هستم* ضبط صوتِ قدیمی روی میز معلم، نظرم را جلب میكـند. دو بـاره رؤیـا، دو باره عقبگرد و پرواز بـه آن زمانهای دور.۲۱ آبانماه ۱۳۴۷است. روز عروسیمان. بیستوهشت سال و اندی پیش. كوچه بیدی تهران. سر و صدای هلهلهی خانمها و بچهها، توی هال را پر كردهاست.:لیلیلیلی عروس اومد! خـواهر بزرگ عروس، خبر [...]
ملاقات
Posted in من و او on مارس 15, 2008 | بیان دیدگاه »
بنشین، مرو ، چه غم که شب از نیمه رفته است ؟بگذار تا سپیده بخندد به روی مابنشین، ببین که دختر خورشید – صبحگاه -حسرت خورد ز روشنی آرزوی ما!
بشین، مرو ! هنوز به کامت ندیده ام،بنشین، مرو، هنوز کلامی نگفته ام،بنشین!، مرو ، چه غم که شب از نیمه رفته است ؟بنشین، که با [...]
براي همكاران سابقم، براي معلمان وطنم كه
Posted in خاطرات معلمی, من و او on مارس 20, 2007 | بیان دیدگاه »
وقتی عاشق میشوی ای وای! وطن وای! وطن وای! وطن وای! ای وای وطن وای!
۱۳۴۶/۱/۲۶
آفتاب پریده رنگ غروببر سربام خانهها سرزددرمیان حباب تیرهی خویشبه افقهای دور تر سر زدمیگشایم دو چشم و میبینیم!چه غروبی! غروب غمگینی!نه در این جا نشان زشاخ گلی!نه طلوع و نشان پروینی!
غروب در دیار غریب؛ آنجا كه مردمانش، همه بیگانه و [...]
کاظم ، نقطه پایان خط
Posted in دوستی, من و او, یادماندههای کودکی on ژانویه 8, 2007 | 19 نظرات »
اولین باری که دیدماش، کودکی بیش نبودم. عروسی خواهرش بود با پسرخالهی من میکرد. خودش نیز پسر دائیام بود ولی من تا به آن روز او را ندیده بودم که او ساکن تهران بود. او مثل ما صحبت نمیکرد. لهجهای سخت تهرانی داشت و رفتاری دیگرگونه. دخترها را “مادموازل” صدا میکرد و ما [...]

