خوراک‌ها:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for the ‘یادمانده‌های کودکی’ Category

کلاس پنجم دبستان بودیم. حدود ساعت نه صبح صدای بوق کارخانه‌ی چرمسازی همه هاج‌ و واج کرد. بوق کارخانه که ساعت شهر هم محسوب می‌شد، روزانه پنج‌بار و در ساعت‌های زیر بصدا در می‌آمد:
۷ صبح ـ برای آماده‌باش کارگران و حرکت بسوی محل کار
۸ صبح ـ اعلام آغاز کار کارخانه
۱۲ اعلام ساعت ناهار
۱۳ آغاز مجدد [...]

Read Full Post »

بی‌آنکه دیده بیند،
در باغ
احساس می‌توان کرد
در طرحِ پیچ‌پیچِ مخالف‌سرای باد
یأس موقرانه‌ی برگی که
بی‌شتاب
بر خاک می‌نشیند
احمد شاملو
این آخرین غذایی بود که در زیر آفتاب، نشسته بر روی تراس کوچک جنوبی خانه‌مان خوردیم. هواشناسی خبر از سرد شدن هوا داده بود. از همین ‌رو، صبح، میز و صندلی‌های تراس سمت شمالی را جمع کرده بودیم.
غذا که تمام [...]

Read Full Post »

زمانی که چشمم به یاغچه‌ی همسایه افتاد و لاله‌های سر از خاک بیرون کرده را دیدم، با خودم گفتم که بهار در راه است.

اما امروز صبح که از خواب بیدارم شدم هوا این چنینی شده بود و برف می‌بارید. دوربینم را برداشتم و بشکار لحظه‌ها رفتم که صدای همسرم درآمد:
دیوانه! هنوز سرماخورده‌گی‌ات رفع نشده، [...]

Read Full Post »

ما بچه‌ها از قول همسرش او را آقا خطاب می‌كردیم. ولی بزرگترها آقای …
آقا از خوانین بود و چنین افرادی را «رعایا» «آقا» خطاب می‌کردند به این دلیل که مالک آبادی‌ها و آدمیانِ ساكن در آن ده‌ها بودند. كاشت و برداشت محصول با رعایا بود اما سودش از آنِ آقایان.
آقـا کارمند یکی اداره‌های دولتی [...]

Read Full Post »

در روزنامه‌ی یوله داگ‌بلاد؛روزنامه‌ی شهرمان؛ خبری بود که مرا به آن دورهای دور برد، آن‌گاه که در همدان نه دندان‌پزشکی بود و نه از بهداشت دهان‌ودندان خبری. مردم در جوانی دندان‌هایشان را از دست می‌دادند و چشیدن مزه‌ی خیار برای بسیاری آرزویی می‌شد.
البته مسیو سامِ دندان‌ساز بود، او دندان‌ هم می‌کشید و [...]

Read Full Post »

مدرسه‌ی ما شعبه‌ای بود از جامعه‌ی تعلیمات اسلامی سراسری ایران. مدیر و موسس مدرسه، شخصی بود بنام حاج شیخ علی زنجانی. نظامت مدرسه با آقای سیدصادق حجازی بود.مدرسه رسمن ماه‌های محرم و صفر را ماه عزاداری اعلام می‌کرد و از بچه‌ها می‌خواست حداقل دست‌بند سیاهی با کلمه‌ی “یا حسین” به نشانه‌ی عزادار امام حسین بودن، [...]

Read Full Post »

خواهرزاده‌ام می‌پرسد:
دایی! فلانی را می‌شناسی؟
بله! حمید و می‌؟ چطور مگه؟
آخه اونم معلم بوده. فکر کردم که دوستتان باشه، مگه نه؟
نه! دوست که نه، ولی آشنا چرا. همدیگر را از دوران کودکی می‌شناسیم. پدرش دوست پدر من بود. در سفری به قم با هم بودیم. البته من خیلی کوچک بودم، [...]

Read Full Post »

در خانه‌ی ما زخوردنی چیزی نیست ای روز ه میا! ورنه تو را خواهم خورد.
طلایه‌ی رمضان در شهر من، با انتقال بوق۱ کارخانه‌ی شبروسازی (میل‌چری۲)، به محل دفتر کارخانه‌ی برق الوند در خیابان‌عباس آباد‌‌۳ ، آغاز [...]

Read Full Post »

شبی از شب‌های رمضان بود و من به همراه پدر راهی حمام. سوسوی چراغ‌های کم‌سوی کوچه، به زحمت جلوی پای‌مان را روشن می‌کرد. سگان ولگرد، گله گله همه جا حاضر بودند و پدر با عصای همیشه همراه‌اش، آماده‌ی دفاع بود. بیشتر خانه‌ها چراغ‌هایشان روشن بود و بوی خوش پخت غذا فضای کوچه را [...]

Read Full Post »

هم سن و سالیم و بچه محل. پدرانمان با هم آشنا بودند. دوستی‌ی آنچنانه‌ای میان ما برقرار نبود. سلام و علیکی بود و والسلام.تحصیلات دوران ابتدایی‌اش را که تمام کرد، وارد بازار شد. بعدها نسبتی سببی با هم پیدا کردیم، سلام و علیکمان کمی صمیمانه‌تر شد و گاهی هم به دیدار هم می‌رفتیم. با [...]

Read Full Post »

نوشته‌های کهنه »