همین الان خبر رسید دخترعمهی موضوع داستان زیر، بعد از یک دوران طولانی بیماری، چهره در نقاب خاک کشید. یادش گرامی است که او و بخصوص شوهرش، آقای احمد کلافچی که از فرهنگیان قدیم و خوشنام شهر ما بود و شوربختانه از تازه بقدرت رسیدهگان اسلامپناه هم نامهری بسیار دید، حق بزرگی در تربیت و [...]
بایگانیِ دستهٔ ‘یادماندههای کودکی’
هدیهی دوست و یادی از آنانی که دوستشان میدارم اگر دیگر در میان ما نیستند
ارسالشده در یادماندههای کودکی در 2012/02/25 | بیان دیدگاه »
مراسم محرم در مدرسهی ما
ارسالشده در یادماندههای کودکی در 2011/12/08 | بیان دیدگاه »
مدرسهی ما شعبهای بود از جامعهی تعلیمات اسلامی سراسری ایران. مدیر و موسس مدرسه، آقای حاجشیخ علی زنجانی و ناظم آن آقای سیدصادق حجازی بود. مدرسه رسمن ماههای محرم و صفر را ماه عزاداری اعلام میکرد. بچهها باید حداقل بازوبند سیاهی با کلمهی «یا حسین» به نشانهی عزاداربودن روی بازوی دست راستشان میبستند. خب ما [...]
معام مشق ما؛ بخش سوم
ارسالشده در یادماندههای کودکی, روزی بود، روزگاری بود در 2011/10/13 | بیان دیدگاه »
امروز سری به صفحهی فیسبوکی دوستی زدم که روزهای شنبهاش را وقف تدریس زبان مادری به نوباوهگانی میکند که از وطن دور افتادهاند. آخر او هم معلمزاده است. به شعر زیر برخوردم. دیدم داستان من است، داستان همهی ماست. مائی که با خشونت بزرگ میشویم و چون مورد خشونت قرار میگیریم، ناخواسته با همان شیوه [...]
معلم خط ما؛ بخش دوم
ارسالشده در یادماندههای کودکی در 2011/10/12 | بیان دیدگاه »
هفتهی بعد با این امید که در نزد دوست پدر هم خودی نشان بدهم و هم تشویقی بشوم، مشقهایی را که پدر، سرخط هر صفحهاش را نوشته بود تا با توجه به شِگِردهای او نوشتههایم زیباتر شود، آماده برای بازدید معلم روی میزم گذاشتم. اما آقای معلم همچون جلسهی پیش، روی تخته سیاه سرخطی نوشت [...]
معلم خط ما
ارسالشده در یادماندههای کودکی در 2011/10/02 | بیان دیدگاه »
معلم وارد کلاس شد. عبایاش را برداشت، تا زد و آن را در گوشهی میز معلم جای داد. بعد پالتوی آخوندی دُر و درازش را کند و آن را هم روی عبایاش گذاشت. سپس آستینهایش را بالا زد. قلمتراشی از جیب جلیقهاش بیرون کشید و آنرا روی میز معلم گذاشت. تکه گچی را برداشت، نگاهی [...]
نراقیهای همدان، بحش دوم
ارسالشده در یادماندههای کودکی, خاطرات همدان در 2011/03/13 | بیان دیدگاه »
در پاسخ کامنت دوست وبلاگ نویسم که نوشتهبود «کاش در مورد نراقیها بیشتر مینوشتی» نوشتم: فکر نمیکنم چیز بیشتری در مورد آن خانه و نراقیها برای گفتن داشته باشم مگر کمال، آخرین پسر نراقی بزرگ که خلبان شد و دیگر او را ندیدم. در دیداری که سال ۸۴ از همدان داشتم به دیدار مش قاسم، [...]
در خانهی ما ز خوردنی چیزی نیست ای روزه میا! ورنه ترا خواهم خورد
ارسالشده در یادماندههای کودکی, خاطرات همدان در 2010/08/08 | 3 دیدگاه »
طلایهی رمضان در شهر من، با انتقال بوق۱ کارخانهی شبروسازی (میلچری۲)، به محل دفتر کارخانهی برق الوند در خیابان عباس آباد۳، آغاز میشــد و حضور پاتیلهای مســی انباشــته از انگشتپیج۴، در جلوی هر دکان بقالی و برجهای زولوبیا و پشمک آویزان شده در جعبهی شیشهای، در تلاء لؤ نور طلائی رنگ چراغها، در فضای نیمه [...]
روزی بود، روزگاری بود. بخش هشتم (آب تربت)
ارسالشده در یادماندههای کودکی در 2010/06/16 | 2 دیدگاه »
پدر، هفت هشت سالی پپش از آن من که پا به عرصهی زندگی گذارم، راهی مکه میشود. در بازگشت مقداری از آب چاه زمزم را که در قوطیهایی کنسرو مانند، بسته بندی شده بود با خود به ارمغان میآورد. در کربلا با پرداخت انعامی بیکی از نگهبانان خاص حرم امام حسین مقداری «تربت اصل» تهیه [...]
روزی بود، روزگاری بود. بخش هفتم خانهی پدری
ارسالشده در یادماندههای کودکی در 2010/06/11 | 2 دیدگاه »
آن خانهی پدری که من در آن متولد شدم، رشد کردم و بزرگ شدم، بخش کوچکی بود از کل خانهی پدر بزرگ، سهمی که به پدر رسیده بود پس از دعواها و کشمکشها با یکی از دو برادر بزرگترش. پدر بزرگ بهنگام کودکی پدر، از جهان رخت بر کشیده بود و مسئولیت بزرگ کردن حاصل [...]
عزا عزاست امشب!
ارسالشده در یادماندههای کودکی, خاطرات آبادان در 2009/12/27 | 2 دیدگاه »
در نوجوانی، در یکی از شبهای محرم، زمانی که شیخ نشسته بر منبر، امام حسین را شهید کرد و ضجه و نالهی زنان نشسته بر پشت پردهی حایل را بدر آورد، از مسجد خارج شدم و عهد کردم هرگز در چنین مجالسی که از امام حسین، انسانی آنچنان ذلیل به نمایش میگزارند، شرکت نکنم. سالهای [...]


