کلاس پنجم دبستان بودیم. حدود ساعت نه صبح صدای بوق کارخانهی چرمسازی همه هاج و واج کرد. بوق کارخانه که ساعت شهر هم محسوب میشد، روزانه پنجبار و در ساعتهای زیر بصدا در میآمد:
۷ صبح ـ برای آمادهباش کارگران و حرکت بسوی محل کار
۸ صبح ـ اعلام آغاز کار کارخانه
۱۲ اعلام ساعت ناهار
۱۳ آغاز مجدد [...]
Archive for the ‘یادماندههای کودکی’ Category
روزی بود روزگاری بود (بخش پنجم)
ارسالشده در اجتماعی, یادماندههای کودکی در نوامبر 27, 2009 | بیان دیدگاه »
پائیز و آغاز دبستان
ارسالشده در یادماندههای کودکی در اکتبر 7, 2009 | 1 دیدگاه »
بیآنکه دیده بیند،
در باغ
احساس میتوان کرد
در طرحِ پیچپیچِ مخالفسرای باد
یأس موقرانهی برگی که
بیشتاب
بر خاک مینشیند
احمد شاملو
این آخرین غذایی بود که در زیر آفتاب، نشسته بر روی تراس کوچک جنوبی خانهمان خوردیم. هواشناسی خبر از سرد شدن هوا داده بود. از همین رو، صبح، میز و صندلیهای تراس سمت شمالی را جمع کرده بودیم.
غذا که تمام [...]
در حسرت بهار
ارسالشده در خاطرات سوئد, گوناگون, یادماندههای کودکی در مارس 25, 2009 | بیان دیدگاه »
زمانی که چشمم به یاغچهی همسایه افتاد و لالههای سر از خاک بیرون کرده را دیدم، با خودم گفتم که بهار در راه است.
اما امروز صبح که از خواب بیدارم شدم هوا این چنینی شده بود و برف میبارید. دوربینم را برداشتم و بشکار لحظهها رفتم که صدای همسرم درآمد:
دیوانه! هنوز سرماخوردهگیات رفع نشده، [...]
آقا
ارسالشده در تغییر برای برابری, خاطرات همدان, یادماندههای کودکی در ژانویه 29, 2009 | 2 دیدگاه »
ما بچهها از قول همسرش او را آقا خطاب میكردیم. ولی بزرگترها آقای …
آقا از خوانین بود و چنین افرادی را «رعایا» «آقا» خطاب میکردند به این دلیل که مالک آبادیها و آدمیانِ ساكن در آن دهها بودند. كاشت و برداشت محصول با رعایا بود اما سودش از آنِ آقایان.
آقـا کارمند یکی ادارههای دولتی [...]
پیدا کنید پرتقال فروش را!
ارسالشده در اجتماعی, خاطرات سوئد, یادماندههای کودکی در ژانویه 20, 2009 | 7 دیدگاه »
در روزنامهی یوله داگبلاد؛روزنامهی شهرمان؛ خبری بود که مرا به آن دورهای دور برد، آنگاه که در همدان نه دندانپزشکی بود و نه از بهداشت دهانودندان خبری. مردم در جوانی دندانهایشان را از دست میدادند و چشیدن مزهی خیار برای بسیاری آرزویی میشد.
البته مسیو سامِ دندانساز بود، او دندان هم میکشید و [...]
محرم و عزاداری در مدرسهی ما
ارسالشده در خاطرات همدان, یادماندههای کودکی در ژانویه 9, 2009 | 5 دیدگاه »
مدرسهی ما شعبهای بود از جامعهی تعلیمات اسلامی سراسری ایران. مدیر و موسس مدرسه، شخصی بود بنام حاج شیخ علی زنجانی. نظامت مدرسه با آقای سیدصادق حجازی بود.مدرسه رسمن ماههای محرم و صفر را ماه عزاداری اعلام میکرد و از بچهها میخواست حداقل دستبند سیاهی با کلمهی “یا حسین” به نشانهی عزادار امام حسین بودن، [...]
آن همه آب تو که در شیر بود/ شد همه سیل و رمه را در ربود
ارسالشده در اجتماعی, خاطرات معلمی, یادماندههای کودکی در نوامبر 27, 2008 | 10 دیدگاه »
خواهرزادهام میپرسد:
دایی! فلانی را میشناسی؟
بله! حمید و می؟ چطور مگه؟
آخه اونم معلم بوده. فکر کردم که دوستتان باشه، مگه نه؟
نه! دوست که نه، ولی آشنا چرا. همدیگر را از دوران کودکی میشناسیم. پدرش دوست پدر من بود. در سفری به قم با هم بودیم. البته من خیلی کوچک بودم، [...]
یادی از ماه رمضـــان و مراسم آن
ارسالشده در خاطرات همدان, یادماندههای کودکی در سپتامبر 15, 2008 | 1 دیدگاه »
در خانهی ما زخوردنی چیزی نیست ای روز ه میا! ورنه تو را خواهم خورد.
طلایهی رمضان در شهر من، با انتقال بوق۱ کارخانهی شبروسازی (میلچری۲)، به محل دفتر کارخانهی برق الوند در خیابانعباس آباد۳ ، آغاز [...]
بیاد سید جواد ذبیحی که ناجوانمردانه او را کشتند
ارسالشده در اجتماعی, خاطرات همدان, یادماندههای کودکی در سپتامبر 7, 2008 | 5 دیدگاه »
شبی از شبهای رمضان بود و من به همراه پدر راهی حمام. سوسوی چراغهای کمسوی کوچه، به زحمت جلوی پایمان را روشن میکرد. سگان ولگرد، گله گله همه جا حاضر بودند و پدر با عصای همیشه همراهاش، آمادهی دفاع بود. بیشتر خانهها چراغهایشان روشن بود و بوی خوش پخت غذا فضای کوچه را [...]
قدیسسازی
ارسالشده در خاطرات همدان, یادماندههای کودکی در جولای 17, 2008 | بیان دیدگاه »
هم سن و سالیم و بچه محل. پدرانمان با هم آشنا بودند. دوستیی آنچنانهای میان ما برقرار نبود. سلام و علیکی بود و والسلام.تحصیلات دوران ابتداییاش را که تمام کرد، وارد بازار شد. بعدها نسبتی سببی با هم پیدا کردیم، سلام و علیکمان کمی صمیمانهتر شد و گاهی هم به دیدار هم میرفتیم. با [...]

