<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	xmlns:georss="http://www.georss.org/georss" xmlns:geo="http://www.w3.org/2003/01/geo/wgs84_pos#" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	>

<channel>
	<title>عمو اروند</title>
	<atom:link href="http://amooarvand.wordpress.com/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://amooarvand.wordpress.com</link>
	<description>محمد افراسیابی</description>
	<lastBuildDate>Fri, 20 Jan 2012 23:55:25 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.com/</generator>
<cloud domain='amooarvand.wordpress.com' port='80' path='/?rsscloud=notify' registerProcedure='' protocol='http-post' />
<image>
		<url>http://1.gravatar.com/blavatar/5d3aa1d49eb3796d7bc70e459b68724d?s=96&#038;d=http%3A%2F%2Fs2.wp.com%2Fi%2Fbuttonw-com.png</url>
		<title>عمو اروند</title>
		<link>http://amooarvand.wordpress.com</link>
	</image>
	<atom:link rel="search" type="application/opensearchdescription+xml" href="http://amooarvand.wordpress.com/osd.xml" title="عمو اروند" />
	<atom:link rel='hub' href='http://amooarvand.wordpress.com/?pushpress=hub'/>
		<item>
		<title>هدف بازدید از غار شابور، بخش آخر</title>
		<link>http://amooarvand.wordpress.com/2012/01/21/%d9%87%d8%af%d9%81-%d8%a8%d8%a7%d8%b2%d8%af%db%8c%d8%af-%d8%a7%d8%b2-%d8%ba%d8%a7%d8%b1-%d8%b4%d8%a7%d8%a8%d9%88%d8%b1%d8%8c-%d8%a8%d8%ae%d8%b4-%d8%a2%d8%ae%d8%b1/</link>
		<comments>http://amooarvand.wordpress.com/2012/01/21/%d9%87%d8%af%d9%81-%d8%a8%d8%a7%d8%b2%d8%af%db%8c%d8%af-%d8%a7%d8%b2-%d8%ba%d8%a7%d8%b1-%d8%b4%d8%a7%d8%a8%d9%88%d8%b1%d8%8c-%d8%a8%d8%ae%d8%b4-%d8%a2%d8%ae%d8%b1/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 20 Jan 2012 23:55:14 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمد افراسیابی</dc:creator>
				<category><![CDATA[سفرنامه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://amooarvand.wordpress.com/?p=1769</guid>
		<description><![CDATA[شب سیزده بود و فردای‌اش قرار بود با دوستان حسن به دشت‌های اطراف پادگان خسروآباد برویم. راهی خانه بودیم که میانه‌ی میدانی به مردی برخوردیم که «ملخ دریائی» می‌فروخت. ملخ‌فروش را با بی‌باوری به پرویز نشان دادم و گفتم: پرویز به‌پّا! آبادانیا هم ملخ‌‌خورن! حسن که متوجه موضوع شد، گفت: بابا اینا میگوئن نه ملخ‌دریائی! [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=amooarvand.wordpress.com&amp;blog=6141993&amp;post=1769&amp;subd=amooarvand&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div dir="rtl">
<div>شب سیزده بود و فردای‌اش قرار بود با دوستان حسن به دشت‌های اطراف پادگان خسروآباد برویم. راهی خانه بودیم که میانه‌ی میدانی به مردی برخوردیم که «ملخ دریائی» می‌فروخت. ملخ‌فروش را با بی‌باوری به پرویز نشان دادم و گفتم:</div>
<div>پرویز به‌پّا! آبادانیا هم ملخ‌‌خورن!</div>
<div>حسن که متوجه موضوع شد، گفت:</div>
<div>بابا اینا میگوئن نه ملخ‌دریائی! نمی‌دانین چقدم خوشمزه‌ن! جان میدن بری مزه‌ی عرق فردا!</div>
<div>و یک راست رفت و یک کیلوئی میگو خرید و به‌به‌گویان، بهمان روش جوان مفلوک بهبهانی، شروع بخوردن آنها کرد. من که مطمئن شدم غذای فردای ما میگو خواهد شد، با اکراه یکی از میگوها را برداشتم و پس از پاک‌کردن، آن‌را خوردم. مزه‌ی فوق‌العاده خوبی داشت. یکی از آن‌ها را به پرویز تعارف کردم. تا رسیدن به خانه پاکت میگو نیمه شد.</div>
<div>سیزده را با جمعی از همکاران حسن در خسروآباد بدر کردیم، سیزده‌ای یادماندنی شد با افرادی که هرکدام آنها متعلق به نقطه‌ای از سرزمینمان بودند. نقطه‌ی مشترکشان با ما. حسن بود و زبان فارسی. هریک از آن‌ها بشیوه و رسم خود مهربانی‌هائی بما نمودند، نیت‌شان خوشی ما بود که بقولی میهمان عزیز است اگر هم کافر باشد.</div>
<div>ساعت خداحافظی رسید و چه تلخ بود اما مسافر رفتنی است و ما هم مسافر بودیم. حسن تا ایستگاه سواری‌های آبادان‌ـ‌خرمشهر ما را بدرقه کرد. در خرمشهر سوار قطار شدیم. در نزدیکی‌های اهواز، قطار پر شد از افراد قبیله‌ی‌ بختیاری که در حال کوچ بودند. به کوپه‌مان که برگشتیم همه‌ی صندلی‌ها اشغال شده‌بود و جائی برای ما نبود. در جواب اعتراضمان که چرا جای ما را اشغال کرده‌اید،فحش‌های آبداری نصیب‌مان شد. شکایتمان به رئیس قطار بی‌هوده بود و نتیجه‌اش شنیدن فحش‌های بیشتری شد. شکست‌خورده در همان کوپه روبروی زنی که مرتب متلک نثارمان می‌کردیم نشستیم و دم برنیاوردیم تا به درود رسیدیم. پیاده شدیم تا بقیه‌ی راه را با اتوبوس ادامه دهیم. هفتم درگدشت آیت‌الله بروجردی بود و شهر تعطیل و اتوبوس‌ها مردم را به قم برده‌بودند. پولمان در شرف اتمام ‌بود. دچار دلشوره و اضطراب شدیم که در این شهر غریب بدون پول چه کار کنیم. دارائی‌مان برابر کرایه‌ی اتوبوس بود تا همدان و شاید هزینه‌ی ناهار مختصری. راهی دروازه شدیم، خبری از هیچ‌گونه وسیله‌ی نقلیه نبود. باجبار تا سه‌راه خرم‌آباد پیاده رفتیم. در آنجا چند نفری چون ما راهی همدان بودند. پس از مدتی انتظار، کامیونی رسید. تا بروجرد نفری پنج تومان کرایه خواست که مبلغ گزافی بود آن‌ها روی بار. قبول کردیم و یکی پس از دیگر از دیواره‌ی کامیون بالا کشیدیم. جای مناسب نشستن نبود. نفهمیدم چه کالائی حمل می‌کرد، سنگ نمک  بود و یا سنگ گچ. نشستن روی اذیت‌کننده بود. به بروجرد که رسیدیم نشیمن‌گاه همه‌‌ی ما زجم شده بود و سر تا پا خاک نرمی صورت و لباس‌مان را پوشانیده بود و درست شبیه گربه‌ای شده بودیم که خود را توی خاکی نرم حمام داده‌باشد. با هر تکانی بخودمان میدادیم کلی گردوخاک بهوا بر می‌خاست. گرسنه هم بودیم که نه شامی خورده‌بودیم و نه صبحانه‌ای. به یک کباب فروشی رفتیم. ناهاری خوردیم. خوش‌بختانه پولمان کفاف هزینه ناهار را داد. همه‌ یک تاکسی دربست تا همدان به مبلغ پنجاه تومان کردیم. تمام پولی که برای من و پرویز باقی‌مانده بیست تومان بود که سهم کرایه‌مان شد. از دروازه شهر تا خانه که بیش از سه چهاری کیلومتری می‌شود، را پیاده پیمودیم که کفگیر به ته دیگ خورده بود و دارائی هردومان کفاف کرایه ی تاکسی را نمی‌داد.</div>
<div></div>
<div>پی‌نوشت</div>
<div>بعدها عم حسن «حسن ابریشیمی» برایم تعریف کرد که ابوقراضه در میانه‌ی راه خرمشهر- اهواز، گاردان‌اش از هم می‌پاشد و قطعات آن روی جاده پخش می‌شود. آنها هم ابوقراضه را به علی‌آقا می‌سپرند و خود با وسیله‌ی عمومی راهی همدان می‌شوند.</div>
<div>اما علی‌آقا دست از سر ابوقراضه برنداشت که ممر درآمدش بود. یکی‌دوسالی بعد برای تعمیر آن را روی جک سوار می‌کند و محمد برادر کوچک خود را که زمانی هم مدرسه‌ای من بود، برای تعمیر به زیر ابوقراضه می‌فرستد. محمد با چکش و دیلم به جان ابوقراضه می‌افتد. جک از زیر ماشین در می‌رود و ماشین با تمام سنگینی‌اش وی سر محمد بیچاره آوار می‌شود و محمد درجا جان می‌دهد.</div>
<div>علی آقا بعدها نماینده‌گی یک از اتومبیلهای وطنی «ژیان» را گرفت و زندگی‌اش رو براه شد. استحقاق‌اش را داشت که انسان درست‌کار و زحمت‌کشی بود.</div>
<div>علی‌آقا مشعل . عم‌حسن سالیانی‌است چهره‌ در نقاب خاک کشیده‌اند و حسن منطقی هم. اصغر ابریشمی که خلبان نیروی هوائی شاهنشاهی بود، چند سالی پیش از فروپاشی رژیم، ساعات پروازش تکمیل شد، خود را بازنشسته کرد و راهی آ‌ن سوی آب‌ها شد و در کانادا رحل اقامت افکند. اکبر برادر بزرگ‌اش هنوز ساکن همدان است. <a href="http://amoo-arvand.blogspot.com/2008/09/blog-post_29.html"><strong>صادق ابریشمی</strong></a> مدتی  پیش برای من ای‌میلی فرستاد. شنیده‌ام سید محمد حوائجی دم و دستگاهی بهم زده است. علی اصغر ذکریان، دوست کفاش او را هشت نه سال پیش دیدم. همان زندگی کاسبانه‌ی خود را داشت و دیگر از او خبری ندارم. تقی رئوفی و پرویز اسماعیل‌زاده، هردو چون من پیر و بازنشسته شده‌اند و بواسطه خبری از هم داریم.</div>
<div dir="rtl">
<table cellspacing="0" cellpadding="0" align="center">
<tbody>
<tr>
<td><a href="http://amooarvand.files.wordpress.com/2012/01/pirehzan.jpg"><img src="http://amooarvand.files.wordpress.com/2012/01/pirehzan.jpg?w=400&#038;h=325" alt="" width="400" height="325" border="0" /></a></td>
</tr>
<tr>
<td>زمانی که مجبور شدیم در سرازیری کتل پیززن ابوقراضه را ترک کینم.</td>
</tr>
</tbody>
</table>
<p><a href="http://amooarvand.files.wordpress.com/2012/01/shiraaz.jpg"><img src="http://amooarvand.files.wordpress.com/2012/01/shiraaz.jpg?w=400&#038;h=317" alt="" width="400" height="317" border="0" /></a></p>
<p><a href="http://amooarvand.files.wordpress.com/2012/01/aikgoudarz.jpg"><img src="http://amooarvand.files.wordpress.com/2012/01/aikgoudarz.jpg?w=400&#038;h=357" alt="" width="400" height="357" border="0" /></a></p>
<div></div>
<p><a href="http://amooarvand.files.wordpress.com/2012/01/malaayer1.jpg"><img src="http://amooarvand.files.wordpress.com/2012/01/malaayer1.jpg?w=400&#038;h=313" alt="" width="400" height="313" border="0" /></a></div>
</div>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/amooarvand.wordpress.com/1769/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/amooarvand.wordpress.com/1769/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/amooarvand.wordpress.com/1769/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/amooarvand.wordpress.com/1769/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/amooarvand.wordpress.com/1769/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/amooarvand.wordpress.com/1769/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/amooarvand.wordpress.com/1769/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/amooarvand.wordpress.com/1769/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/amooarvand.wordpress.com/1769/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/amooarvand.wordpress.com/1769/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/amooarvand.wordpress.com/1769/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/amooarvand.wordpress.com/1769/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/amooarvand.wordpress.com/1769/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/amooarvand.wordpress.com/1769/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=amooarvand.wordpress.com&amp;blog=6141993&amp;post=1769&amp;subd=amooarvand&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://amooarvand.wordpress.com/2012/01/21/%d9%87%d8%af%d9%81-%d8%a8%d8%a7%d8%b2%d8%af%db%8c%d8%af-%d8%a7%d8%b2-%d8%ba%d8%a7%d8%b1-%d8%b4%d8%a7%d8%a8%d9%88%d8%b1%d8%8c-%d8%a8%d8%ae%d8%b4-%d8%a2%d8%ae%d8%b1/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">عمو اروند</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://amooarvand.files.wordpress.com/2012/01/pirehzan.jpg?w=300" medium="image" />

		<media:content url="http://amooarvand.files.wordpress.com/2012/01/shiraaz.jpg?w=300" medium="image" />

		<media:content url="http://amooarvand.files.wordpress.com/2012/01/aikgoudarz.jpg?w=300" medium="image" />

		<media:content url="http://amooarvand.files.wordpress.com/2012/01/malaayer1.jpg?w=300" medium="image" />
	</item>
		<item>
		<title>هدف بازدید از غار شاپور بخش ۶</title>
		<link>http://amooarvand.wordpress.com/2012/01/16/%d9%87%d8%af%d9%81-%d8%a8%d8%a7%d8%b2%d8%af%db%8c%d8%af-%d8%a7%d8%b2-%d8%ba%d8%a7%d8%b1-%d8%b4%d8%a7%d9%be%d9%88%d8%b1-%d8%a8%d8%ae%d8%b4-%db%b6/</link>
		<comments>http://amooarvand.wordpress.com/2012/01/16/%d9%87%d8%af%d9%81-%d8%a8%d8%a7%d8%b2%d8%af%db%8c%d8%af-%d8%a7%d8%b2-%d8%ba%d8%a7%d8%b1-%d8%b4%d8%a7%d9%be%d9%88%d8%b1-%d8%a8%d8%ae%d8%b4-%db%b6/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 16 Jan 2012 22:17:25 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمد افراسیابی</dc:creator>
				<category><![CDATA[سفرنامه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://amooarvand.wordpress.com/?p=1764</guid>
		<description><![CDATA[دو سه روزی در آبادان میهمان حسن بودیم. حسن گوشه کنار شهر را بما نشآن داد. به جاهایی سر زدیم که من در سفر پیش موفق بدیدن آن نشده‌بودم. مصطفا ریش هر باری که گذرمان به ایستگاه سواری‌های خرمشهر ـ‌ آبادان واقع در خیابانی که منتهی به شط‌العرب می‌شد، افتاد مواجه با جوانی درشت هیکلی [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=amooarvand.wordpress.com&amp;blog=6141993&amp;post=1764&amp;subd=amooarvand&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div dir="rtl">
<div>دو سه روزی در آبادان میهمان حسن بودیم. حسن گوشه کنار شهر را بما نشآن داد. به جاهایی سر زدیم که من در سفر پیش موفق بدیدن آن نشده‌بودم.<br />
مصطفا ریش<br />
هر باری که گذرمان به ایستگاه سواری‌های خرمشهر ـ‌ آبادان واقع در خیابانی که منتهی به شط‌العرب می‌شد، افتاد مواجه با جوانی درشت هیکلی شدیم که کلاه افسران نیروی دریائی  را بسر داشت و ریش انبوهی صورتش را پوشانیده بود. طرف انگاری مامور انتظامات نیروی دریایی بود. او با تبختری در مسیری مشخص در وسط همان خیابان به رفت و برگشت مشغول بود. هر از گاه کسی می‌آمد و سکه‌ی پولی توی مشت او می‌گذاشت. طرف پول را بدون آن نگاهی به دهنده‌اش کند، می‌گرفت، سری تکان می‌داد و پول را داخل جیب‌اش می‌گذاشت. داستان را از حسن جویا شدیم. حسن گفت:</p>
<div class="wp-caption alignleft" style="width: 223px"><img src="http://amooarvand.files.wordpress.com/2012/01/mostafarish.jpg?w=213&#038;h=320" alt="" width="213" height="320" /><p class="wp-caption-text">مصطفا ریش. عکس از من نیست</p></div>
<div dir="rtl">
<table cellspacing="0" cellpadding="0">
<tbody>
<tr>
<td></td>
</tr>
<tr>
<td>مصطفی ریش. عکس از من نیست.</td>
</tr>
</tbody>
</table>
<p>این آقا از بزن بهادرای آبادانه. اسمش مصطفا ریشه و زنده‌گیش با باجی که ا شوفورای این سواریا می‌گیره، میگذره. هر سواری در هر باری که ازینجا به خرمشهر حرکت کنه باید پنج ریال به او باج بده وللا جلوی کارشو می‌گیره.<br />
دیدن این شکل باج‌ستانی آشکار برای من و پرویز شگفت‌آور بود. در همدان این چنین باج‌گیری آشکار رایج نبود. روی این اصل هم بود که پرویز برآشفته گفت:<br />
اگه من بودم امکان نداشت چیزی باو بدم.<br />
حسن گفت:<br />
فکر میکنی اون شوفرا با میل و رغبت ای پولو به او میدن؟ نه جانم. اما اگه ندن، دار و دسه‌ی مصطفا روزگارشونه سیا مو‌کنن. شهربانی هم عهده‌دارش نیس.</p>
<p>صحبت‌های حسن از باج و باج‌گیری مرا به دورترها برد. بچه‌ی دبستانی بودم. در محله‌ی ما، نبش کوچه‌ا‌ی که راه به خانه‌ی نراقی‌ها می‌برد مغازه‌ی دو دهنه‌ی گچفروشی بود که روزها دو سه نفر کارگر گچ‌کوب، با وسیله‌ای که ما همدانی‌ها آنرا «تخماق» می‌گویم مشغول کوبیدن گچ بودند. یکی از آنها را «دابرایم» که همان داد ابراهیم باشد صدا می‌کردیم. نمی‌دانم چند سالش بود. پسری داشت وردست او کار می‌کرد. پسرک نوجوانی ورزیده بود. تخماق انگار برای او وزنی نداشت. به ساده‌گی آنرا بالا می‌برد و در پائین آوردن‌اش کلوخه‌های گچ  در زیر فشار آن خرد می‌شدند. گاهی که کاری نداشت یا خسته شده‌بود پیش ما می‌آمد. یادم نیست گاهی در بازی‌های شرکت کرده باشد. اسم‌اش را هم فراموش کرده‌ام. اما بیاد دارم که یکباره غیب‌اش زد. سراغ‌ او را از پدرش گرفتیم. گفت:<br />
زمسانه و اینجا کاری نیس. رفت آبادان شاید کاری گیرش بیادك<br />
ما هم او را فراموش کردیم. دابرایم چندی بعد رفت و کاگرانی دیگری جای پدر و پسر را گرفتند. مدتی گذشت. یادم نیست چند سال. می‌گفتند در آبادان کاروبارش گرفته، قهوه‌خانه‌ای دارد و دار و دسته‌ای درست کرده. تا اینکه یکروز صاحب گچ‌کوبی خبر مرگ او را آورد. سراغ او را از حسن گرفتم.<br />
گفت‌:<br />
خودش که مرد، به هنگام آب‌تنی کوسه زدش. اما قهوه‌خانه‌اش برقرار است. صاحب تازه‌ی قهوه‌خانه هنوز عکس او را از بالای سرش برنداشته است. همشهری‌مان خرش خیلی می‌رفت و دار دسه‌ی مفصلی داشت.<br />
هنگام نوشتن سطور بالا یاد رضا ستار دشتی، دوست آبادانی‌ام افتادم که ساکن سوئد است. داستان هم‌شهری‌ام و مصطفی ریش را با او  درمیان گذاشتم. رضا یادداشت زیر را برایم فرستاد.</p>
<p>با سلام.<br />
از اتفاق روزگار خوب می شناسمش. دائی پدرم در کوچه‌ی «دوغه» ساکن بود و هرگاه با پدرم به دیدارش می‌رفتیم از جلو قهوه‌خانه‌اش رد می‌شدیم. آدمی که هر روز یک بطر عرق «خللار» را سر میکشید، تمام ماه رمضان و محرم توبه می‌کرد و قهوه خانه‌اش سیاه پوش میشد. دسته‌ی سینه و زنجیرزنان همدانی را او هدایت می‌کرد. عاشورائی یادم می‌آید که دسته‌اش سر چارراه امیری با زنجیرزنان اصفهانی درگیر شدند و کار به تیراندازی هوائی کشید. وقتی هم در اثر مستی مفرط در بهمنشیر غرق شد، همدانیها برای بالا آوردن جنازه‌اش چندین روز سازنقره میزدند. همه را گفتم جز اصل را (که نامش باشد) «محمد همدانی» که آبادانی‌ها او را به «ممّد همدونی» می‌شناختند.<br />
«مصطفا سراندیب» پدرش اهل سیوند است که با دیگر برادرش معروفترین پارچه‌فروشی را داشتند و پارچه‌های کمیاب انگلیسی را مستقیم وارد میکردند. پدرم بعد از بازنشستگی پاتوقش مغازه‌ی پدر مصطفا بود وهمان‌جا یکی دو بار دیداری داشتم و گذرا، سلامی بود و والسلام. پدرش برای رفع بیکاری والواطی او سه چهارتا مرسدس بنز خط خرمشهر خرید و او با قد و قامت و ریشش ظاهرا ناظم خط (باج بگیر) شد. هر سواری شبی دو تومن می‌داد. تنها امتیازی که بر دیگر «جاهل»ان داشت نجابت خانوادگی‌ش بود که از آزار دیگران پرهیز می‌کرد. از هواداران تیم ما (شاهین آبادان) بود و برای بچه‌های تیم احترامی قائل بود.<br />
فکر کردیم بد نیست دیداری هم با مهندس منصور اردلان داشته باشیم که سال پیش میزبان من و حسین، برادر کوچک‌اش بود. بخصوص که پرویز هم در سفری که منصور به همدان داشت، آشنا شده‌بود. بعد از قرار تلفنی با حسن و پرویز به خانه‌ی او رفتیم. منصور و همسرش به گرمی از ما استقبال کردند. زمانی که حسن را معرفی نمودم و اضافه کردم که ساکن آبادان است و شاغل در نیروی دریائی، مهندس پرسید:<br />
پس حتمن شما پسر عموی منو می‌شناسید؟ ایشان هم افسر نیروی دریائی است.<br />
حسن پرسید:<br />
اسم شریفشان؟<br />
منصور گفت:<br />
تیمسار دریادار اردلان.<br />
حسن با شنیدن نام تیمسار، بی‌اختیار از جای خودش بلند شد و احترام نظامی محکمی گذاشت. من و پرویز زدیم زیر خنده. حسن که متوجه سه‌کردن خودش شده بود از خجالت صورت‌اش مانند لبو سرخ شد. آرام سر جای‌اش نشست و تا لحظه‌ی خداحافظی، لب از لب باز نکرد. اما همین‌که از در خانه‌ی مهندس دور شدیم، زبان‌اش باز شد.<br />
لا مصبا! آخه منه درجه‌دار ژاندارمه وا خانه‌ی مهندس شرکت نفتی چه‌کار؟ دیدینان چه گلی کاشتم؟ عجب خیطی کردما! آبروم پاک رفت. نکنه ای آقای مهندسه ره بیارین خانه‌ی منا! بابا ایولله،دمتان گرم! خیلی‌ام گرم!<br />
کمی دلداری‌اش دادیم و گفتیم که هم منهدس و هم همسرش خاکی‌اند. نگران مباش!</p></div>
</div>
</div>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/amooarvand.wordpress.com/1764/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/amooarvand.wordpress.com/1764/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/amooarvand.wordpress.com/1764/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/amooarvand.wordpress.com/1764/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/amooarvand.wordpress.com/1764/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/amooarvand.wordpress.com/1764/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/amooarvand.wordpress.com/1764/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/amooarvand.wordpress.com/1764/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/amooarvand.wordpress.com/1764/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/amooarvand.wordpress.com/1764/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/amooarvand.wordpress.com/1764/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/amooarvand.wordpress.com/1764/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/amooarvand.wordpress.com/1764/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/amooarvand.wordpress.com/1764/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=amooarvand.wordpress.com&amp;blog=6141993&amp;post=1764&amp;subd=amooarvand&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://amooarvand.wordpress.com/2012/01/16/%d9%87%d8%af%d9%81-%d8%a8%d8%a7%d8%b2%d8%af%db%8c%d8%af-%d8%a7%d8%b2-%d8%ba%d8%a7%d8%b1-%d8%b4%d8%a7%d9%be%d9%88%d8%b1-%d8%a8%d8%ae%d8%b4-%db%b6/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">عمو اروند</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://amooarvand.files.wordpress.com/2012/01/mostafarish.jpg?w=199" medium="image" />
	</item>
		<item>
		<title>هدف غار شاپور ۵</title>
		<link>http://amooarvand.wordpress.com/2012/01/14/%d9%87%d8%af%d9%81-%d8%ba%d8%a7%d8%b1-%d8%b4%d8%a7%d9%be%d9%88%d8%b1-%db%b5/</link>
		<comments>http://amooarvand.wordpress.com/2012/01/14/%d9%87%d8%af%d9%81-%d8%ba%d8%a7%d8%b1-%d8%b4%d8%a7%d9%be%d9%88%d8%b1-%db%b5/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 14 Jan 2012 02:38:42 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمد افراسیابی</dc:creator>
				<category><![CDATA[سفرنامه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://amooarvand.wordpress.com/?p=1760</guid>
		<description><![CDATA[به راه خود ادامه دادیم تا وارد منطقه‌ی کازرون شدیم. در نزدیکی‌های کازرون کناره‌ی رودی برای خوردن ناهار، ابوقراضه لنگر انداحت. برای آوردن آب و  صفادادن سروصورت‌ به کناره‌ی رود رفتیم. چندتا دختر لر در آن‌سوی رودخانه ایستاده‌بودند. لحظه‌ای بعد صدای هلهله و بازی آن‌ها توجه ما را جلب کرد. بطرف صدا برگشتیم. دخترها بی‌توجه [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=amooarvand.wordpress.com&amp;blog=6141993&amp;post=1760&amp;subd=amooarvand&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div dir="rtl">
<div>به راه خود ادامه دادیم تا وارد منطقه‌ی کازرون شدیم.<br />
در نزدیکی‌های کازرون کناره‌ی رودی برای خوردن ناهار، ابوقراضه لنگر انداحت. برای آوردن آب و  صفادادن سروصورت‌ به کناره‌ی رود رفتیم. چندتا دختر لر در آن‌سوی رودخانه ایستاده‌بودند. لحظه‌ای بعد صدای هلهله و بازی آن‌ها توجه ما را جلب کرد. بطرف صدا برگشتیم. دخترها بی‌توجه به حضور ما، لخت و برهنه مشغول آبتنی بودند و بروی هم آب می‌پاشیدند. زمانی که متوجه نگاه ما شدند، اعتراضشان بلند شد، با دست روی چشمان خودشان پوشانیدند و داد و بی‌دادشان بلند که شما مگر خواهرومادر ندارید.</p>
<div><a href="http://amooarvand.files.wordpress.com/2012/01/shapor.jpg"><img class="alignleft" style="border:0 none;" src="http://amooarvand.files.wordpress.com/2012/01/shapor.jpg?w=232&#038;h=320" alt="" width="232" height="320" border="0" /></a></div>
<p>بعد از ناهار راهی غار شاپور شدیم. مجمسه شاپور از دور پیدا بود اما رسیدن به پای آن مستلزم بالارفتن از پله‌های بسیاری بود. نهایت به زیارت حضرت‌اش نائل شدیم. چه عظمتی د‌اشت مجسمه‌ی تراشیده از سنگ آهکی. اما رفتارش خالی از هرگونه عظمت شاهی و انسانی بود که برای سوارشدن بر گرده‌ی اسب خودس، پا بر پشت قیصر اسیر شده‌ روم گذاشته بود که در جلوی اسب او کنده بر زمین گذاشته بود. در درون غار چیز قابل دیدنی نبود مگر خفاشانی که از نور خورشید بدانجا پناه برده‌بودند و های‌وهوی و نور چراغ دستی‌های ما،آرامش آن‌ها را برهم زد.<br />
عصر، راه ممسنی را در پیش گرفتیم. جاده صاف بود و ابوقراضه دور برداشته بود و با سرعتی دور از انتظار، جاده را می‌پیمود و جلو می‌رفت و ما خوشحال که زودتر به دیدار آبادن نایل خواهیم شد که عم‌حسن با دیدن تابلوئی فریادش برآمد]<br />
وای! زیادی رفتتیمان. علی آقا عقب‌گرد!<br />
و بلافصله اضافه کرد:<br />
مثل ای که اَ ای ابوقراضه نی‌میشه انتظار تند رفتن داشته باشیمان.<br />
شب را مجبور شدیم در کناره‌ی همان جاده صبح کنیم.<br />
‌زمانی‌که وارد بهبهان شدیم، ابوقراضه دردی داشت که درمان‌اش از عهده‌ی علی‌آقا خارج بود، ابزار لازم را نداشت. به مکانیکی مراجعه کردیم. من‌ حسب معمول کمک علی‌آقا بودم. آقای مکانیک از ابوقراضه ایراداتی گرفت ولی علی‌آقا پای مرا که چپکی و بروی شکم زیر ابوقراضه رفته‌بودم تا سر از کار مکانیک بدرآورم، با خنده بیرون کشید و گفت:<br />
پچچا اوجوری رفتی زیر ماشین؟ وخی بریم! طرف چرند می‌گه. هیچی حالی‌ش نیس.<br />
بهبهان در مقایسه با شیراز و اصفهان، خرابه شهری می‌نمود. خانه‌ها از سنگ و گچ ساخته شده‌بود. سفیدی گچ در مقابل آفتاب و باران، رنگ‌ باخته بود و کدر شده‌بود. کسی علاقه‌ای برای رفتن به ‌شهر نداشت، بخصوص که تعطیلات نوروزی رو به پایان بود و همه می‌خواستند حتمن آبادان را هم به بینند.<br />
کوی مکانیک‌ها کثیف بود و زباله در همه جای‌اش انباشته شده بود. مردم دور و برمان، بد لباس و کثیف بودند. جوانکی پشت یک چرخ طوافی ایستاده بود و کالائی عرضه می‌کرد که شبیه ملخ بود. مگس‌ از سر و روی ملخ‌ها بالا می‌رفت. حال من از دیدن جوانکی که با چشمان پف‌کرده و قی‌آلود، ملخ ها را با دستمال کثیفی &#8220;پاک&#8221; می‌کرد و با اشتهای تمام آنها را می‌خورد، بهم خورد.<br />
بی‌اختیار جوانک را به پرویز نشان دادم و گفتم:<br />
پرویز! پسره ره بپا. با چه به‌بهی ملخاره‌ مو‌خوره.<br />
بعد عم‌حسن و علی‌آقا که متوجه تعجب ما شده‌بودند توضیح دادندکه آنچه توی چرخ است، میگو است نه ملخ و غذای محبوب مردم جنوب.<br />
وقتی شنیدم که میگو غذای مطلوب ساحل‌نشینان است واکنش‌ام نسبت به خوردن آن شدیدتر شد و گفتم:<br />
م که حاضر نی‌سم یه چینین کثافتی بوخورم، حتا اگر در مقابل هر ملخ، ده تومان  به‌من بدن.<br />
غافل از این‌که همان&#8221;ملخ‌ها&#8221; روزی غذای محبوب من خواهد شد.<br />
بهبهان را ترک کردیم و با گذشت از مناطق نفت‌خیز جنوب و دیدار شعله‌های سوزان گاز، دل ما نیز سخت بسوخت.آن‌روزها نه از پرده‌ی اوزُن اطلاعی داشتم و نه از &#8220;مقوله‌ی &#8220;حفظ محیط زیست&#8221; چیزی سرم می‌شد. ولی می‌فهمیدم که گاز ثروت ملی است و نباید چنین بی‌جهت بسوزد و بهدر رود.<br />
به آبادان رسیدم. در مدرسه‌ای اسکان یافتیم، چه نامیده می‌شد و در کجای شهر قرار داشت، یادم نیست.<br />
گشت کوتاهی در شهر زدیم. این دومین دیدار من از آبادان. شهری که بسیار دوست‌اش داشته و می‌دارم، بود.<br />
حسن منطقی، دوست مشترک پرویز و من ساکن آبادان بود. پرویز پیشنهاد کرد حالا که تا اینجا آمده‌ایم سری هم به حسن بزنیم که اگر خبر بگوش او برسد که من تا اینجا آمده و سراغی از او نگرفته‌ام سخت رنجیده‌خاطر خواهد شد.<br />
می‌دانستم که حسن درجه‌دار نیروی دریائی است. یکی از تابستان‌ها که برای مرخصی به همدان ‌آمده‌بود با آن لباس آبی‌رنگ نیروی دریائی‌اش، در خیابان بوعلی مانوری می‌داد و چقدر از بودن در آن لباس آبی منگوله‌دارش،بخود می‌بالید. بهر آشنائی برمی‌خورد برای‌اش احترام نظامی می‌گرفت و در برابر آنانی که با او حساب‌و‌کتابی داشت، شانه‌های‌اش به نشانه‌ی برتری موقعیتی اجتماعی که آن لباس باو می‌داد، چرخی می‌داد و نگاه خشم‌گینانه‌اش را متوجه او یا آنها می‌کرد. من و پرویز از جمله‌ی کسانی بودیم که از دور برایمان احترام نظامی گرفته‌بود و شتابان برای ماچ‌وبوسه و در آغوش گرفتمان، بسوی ما دویده بود.<br />
بی‌خبر به دیدارش رفتیم. چطور آدرس او را پیدا کردیم یادم نیست. اما زمانی که چشم حسن به پرویز افتاد چنان شوق و شعفی باو دست  داد که آن حالت هرگز فراموش‌ام نخواهد شد. بگمانم در تمام مدت اقامت او در آبادان ما تنها آشنایی بودیم که به دیدارش رفنه‌بودیم. با اصرار ما را به خانه‌اش برد و صمیمانه پذیرایمان شد. وقتی شنید فردا عازم همدان هستیم سخت دلخور شد.<br />
داش پرویز! ای که نمی‌شه. بعد سالی اینجا پیدات شده و فردا ماخای بری. بابا ایول! رفیقی‌مان کوجا رفت؟ ای‌که نی‌می‌شه، بی‌مرفتیه. تازه ممدآقا هتش. یه‌ی چندروزی نامروت بما برس! ما اینجا غریبی‌مان.  ما هم از همراهان جداشدیم تا چندروزی با او باشیم. ابوقراضه با سرنشینانش به سوی اهواز حرکت کرد تا پیش از رسیدن سیزده سرنشینان‌اش را به همدان رساند.<br />
دو سه روزی در آبادان میهمان حسن بودیم. حسن گوشه کنار شهر را بما نشآن داد. به جاهایی سر زدیم که من در سفر پیش موفق بدیدن آن نشده‌بودم.</p></div>
</div>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/amooarvand.wordpress.com/1760/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/amooarvand.wordpress.com/1760/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/amooarvand.wordpress.com/1760/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/amooarvand.wordpress.com/1760/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/amooarvand.wordpress.com/1760/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/amooarvand.wordpress.com/1760/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/amooarvand.wordpress.com/1760/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/amooarvand.wordpress.com/1760/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/amooarvand.wordpress.com/1760/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/amooarvand.wordpress.com/1760/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/amooarvand.wordpress.com/1760/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/amooarvand.wordpress.com/1760/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/amooarvand.wordpress.com/1760/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/amooarvand.wordpress.com/1760/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=amooarvand.wordpress.com&amp;blog=6141993&amp;post=1760&amp;subd=amooarvand&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://amooarvand.wordpress.com/2012/01/14/%d9%87%d8%af%d9%81-%d8%ba%d8%a7%d8%b1-%d8%b4%d8%a7%d9%be%d9%88%d8%b1-%db%b5/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">عمو اروند</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://amooarvand.files.wordpress.com/2012/01/shapor.jpg?w=218" medium="image" />
	</item>
		<item>
		<title>هدف بازدید غار شاپور بخش ۴</title>
		<link>http://amooarvand.wordpress.com/2012/01/13/%d9%87%d8%af%d9%81-%d8%a8%d8%a7%d8%b2%d8%af%db%8c%d8%af-%d8%ba%d8%a7%d8%b1-%d8%b4%d8%a7%d9%be%d9%88%d8%b1-%d8%a8%d8%ae%d8%b4-%db%b4/</link>
		<comments>http://amooarvand.wordpress.com/2012/01/13/%d9%87%d8%af%d9%81-%d8%a8%d8%a7%d8%b2%d8%af%db%8c%d8%af-%d8%ba%d8%a7%d8%b1-%d8%b4%d8%a7%d9%be%d9%88%d8%b1-%d8%a8%d8%ae%d8%b4-%db%b4/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 13 Jan 2012 11:22:29 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمد افراسیابی</dc:creator>
				<category><![CDATA[سفرنامه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://amooarvand.wordpress.com/?p=1753</guid>
		<description><![CDATA[دیدار حافظیه صفای بخصوصی داشت. مردم، کوچک و بزرگ، احترام خاصی برای حافظ  قائل بودند، بزرگترها فاتحه می‌خواندند. جوانان فال می‌گرفتند. خلوص مردم عادی به شاعر بلندپایه‌مان، غم نشسته بر دلم را، از دیدن رنجی که اسکندر و چنگیز و تیمور بر اجداد و سرزمین‌ ما روا داشته‌بودند، کمی تسکین داد. سپس راهی آرام‌گاه سعدی [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=amooarvand.wordpress.com&amp;blog=6141993&amp;post=1753&amp;subd=amooarvand&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div dir="rtl">دیدار حافظیه صفای بخصوصی داشت. مردم، کوچک و بزرگ، احترام خاصی برای حافظ  قائل بودند، بزرگترها فاتحه می‌خواندند. جوانان فال می‌گرفتند. خلوص مردم عادی به شاعر بلندپایه‌مان، غم نشسته بر دلم را، از دیدن رنجی که اسکندر و چنگیز و تیمور بر اجداد و سرزمین‌ ما روا داشته‌بودند، کمی تسکین داد. سپس راهی آرام‌گاه سعدی شدیم. آرامگاه سعدی بباور م<a href="http://amooarvand.files.wordpress.com/2012/01/dd.jpg"><img class="alignleft" style="border:0 none;" src="http://amooarvand.files.wordpress.com/2012/01/dd.jpg?w=179&#038;h=224" alt="" width="179" height="224" border="0" /></a>ن فاقد صفا و روحانیتی حاکم بر آرامگاه حافظ بود، چرائی‌اش نفهمیدم. این احساس در دیدارهای مکرری که از آن‌جا داشته‌ام، باز هم تکرار شده‌است.</p>
<div dir="rtl">
<div></div>
<p>عصر همان‌روز دیداری داشتیم با کوه‌نوردان شیرازی. یکی از آنها با عم‌حسن آشنا بود. گویا با هم برنامه‌ی مشترکی انجام داده‌بودند، شاید صعود به یکی از قله‌ها‌ی الوند، یادم نیست. طرف مرد جالبی بود و کلی من و پرویز سر بسرش گذاشتیم. عکس زیر یادگار آن دیدار است.<br />
شب، وقتمان آزاد بود. ما که جوان‌تر بودیم و آن‌روزی‌تر، کاسه‌مان را از دیگران جدا کردیم تا دُمی به خمره زنیم. شنیده بودیم، شراب خلّر شیراز همان «شراب تلخی است که زورش مرد افکن است». باید امتحان‌اش می‌کردیم اگرچه در این امور بس بی‌تجربه هم بودیم.<br />
وارد میکده‌ای شدیم که بعدها فهمیدیم به آن پیاله‌فروشی می‌گویند مخصوص حرفه‌ای‌های کم پول است. چهار نفر بودیمو من، پرویز، اکبر و اصغر. بوی الکل و دود سیگار فضای تنگ و نیمه‌تاریک پیاله‌فروشی را پر کرده‌بود. با ورود ما، چشم‌ها متوجه ما شد. سه چهارنفری بیشتر نبودند، دقیقن یادم نیست. نمی‌دانم جوانی ما سبب توجه آن‌ها شد یا غریبی و پوشش نامتعارف ما. آخر آن‌روزها مردم هنوز با لباس کوهنوری آشنا نبودند. بگذریم که لباس ما هم لباس کوهنوردی درست و حسابی نبود. اما چکمه سربازی، شلوار میخی و کاپشنی که بتن داشتیم هم با لباس میهمانان نوروزی هم‌خوان نبود.<br />
سفارش شراب خُلر تلخ دادیم. مردی که در کنار من ایستاده‌بود و لولِ لول بنظر می‌رسید، پک محکمی به سیگارش زد، دودش را با ولعی عجیب توی شش‌های خود فروبرد. وقتی پس‌مانده‌ی دود را پس داد. رو بمن کرد و سری بعلامت سلام، تکان و داد و با لهجه‌ی شیرازی‌اش پرسید:<br />
کاکو کجائی هستن؟</p>
<div></div>
<p>گفتم همدانی.<br />
بغل‌دستی‌اش وارد گود شد و سراغ شراب اسدآباد را گرفت. گفتم آن‌را چشیده‌ام اما فکر کرده‌ایم شراب خُلّر شیراز را هم بجشیدم. می‌گویند خیلی گیراست.<br />
میکده‌چی بطری شرابی را نشان داد و نظر ما را خواست. همه با هم خندیدیم.<br />
من گفتم ما تجربه‌ای در این زمینه نداریم. نه مشروب‌خوریم و نه شراب شناس. خودت وکالت میهمانان‌ات قبول کن! چه می‌دانی شاید خاطره‌ی خوشی از میزبانی تو با خودمان به ارمغان بردیم.<br />
لیوان پر شده را بدست من داد. مزمزه‌کردم. مزه‌ی گسی داشت. کناری‌ها لیوان‌هایشان را بسلامتی ما بلند کردند. وقتی صورت‌حساب را خواستم، صاحب‌ میکده گفت:<br />
من یهودی هستم. میدانی که شب شنبه است. در دین یهود دست به آتش‌زدن در شب شنبه حرام است. می‌شود این چراغ علاءالدین را برای من خاموش کنی؟ هوای داخل خیل<a href="http://amooarvand.files.wordpress.com/2012/01/persepolis1.jpg"><img class="alignleft" style="border:0 none;" src="http://amooarvand.files.wordpress.com/2012/01/persepolis1.jpg?w=224&#038;h=183" alt="" width="224" height="183" border="0" /></a>ی گرم شده‌است.<br />
فتیله‌ی علاءالدین کاملن پائین کشیدم و بعد با حرکت تندی چراغ را بالا پائین کردم. چراغ خاموش شد. مردی که اول با ما وارد صحبت شده بود، کفی زد و گفت:<br />
نه، هشیار است.<br />
صاحب میکده لبخندی زد. میکده‌ را ترک کردیم.</p>
<p>روز بعد‌ عازم کازرون شدیم. تا دشت ارژن همه‌چیز بخوبی و خوشی گذشت. استراحت کوتاهی در کناره‌ چشمه‌ی دشت ارژن کردیم و براه افتادیم. هرچه بالاتر می‌رفتیم، راه بدتر می‌شد. راه کازرون گذشته از خاکی و ناهموار بودن‌اش، کوهستانی بود و پرشیب و فراز. ابوقراضه نای کشیدن سرنشینان خودش نداشت و از همان ابتدای راه،نق‌زدن را شروع کرد. دیدن خودروهای پرت‌شده‌ی ته دره، ترس مرگ در دل ما انداخته بود. از شوخی و ورق‌بازی خبری نبود. نشانه‌های ناراحتی در چهره ی علی آقا هویدا بود. جاده علاوه بر شیب تندأش، باریک هم بود. در بعضی نقاط امکان نداشت دو وسیله‌ی نقلیه بتوانند از کنار هم، عبور کنند. یکی از آنها مجبور بود در سرپیچ به انتظار رسیدن دیگری متوقف شود. گردنه‌ی دختر شروع شده بود و با اضافه شدن ارتفاع، ناراحتی هم راهان بیشتر و بیشتر می‌شد. عم‌حسن که قبلن این جاده را دیده بود، با ذکر خاطرات‌اش بر اضطراب ما می‌افزود. سید شیشبه‌بر، مرتب وردی بر لب داشت. علی‌اصغر هم همراهی‌اش می‌کرد. علی‌آقا روحیه‌‌ی شوخ و شنگی همیشه‌گی‌اش را از دست داده‌بود. خیلی جدی بنظر می‌رسید. دلیل‌اش بی‌شک ٱگاهی او از حال و روز ابوقراضه بود و نگرانی سلامتی ما. اکبر پز ماشین‌های دائی‌اش  را می‌داد «که چنین و چنان‌اند» و عم‌حسن علت نامیدن این دو کٌتل را به نام &#8220;دختر و پیرزن&#8221; باوری رایج در میان عوام، می‌دانست که معتقدند «عروسی با پای پیاده از شیراز راهی کازرون می‌شود ولی دشواری و دوری راه، چنان دماری از روزگارش در می‌آورد که بهنگام رسیدن به کازرون دیگر نشانی از جوانی در او نمی‌ماند و پیرزنی تبدیل‌اش می‌کند.<img class="alignleft" src="http://3.bp.blogspot.com/-w70opkL1sR0/TxDf2uWy-LI/AAAAAAAAEr4/JL2CX-z0DvE/s320/PirehZan.jpg" alt="" width="204" height="166" /><br />
گه‌گاه اسکلت زنگ‌زده‌ی وانت‌ یا کامیونتی در ته دره، توجه یکی‌ از ما را جلب می‌کرد که فوری با گفتن «نگا کنین!» هُرّی دل همه‌ی ما را می‌ریخت.<br />
در بالای کتل پیرزن، جلوی قهوه‌خانه‌ای برای صرف صبحانه توقف کردیم. علی‌آقا به طواف ابوقراضه پرداخت و ما مشغول آماده‌کردن صبحانه شدیم که عم‌حسن با یک سینی پر از نان نازک آب‌زده و کاسه‌ای پر از کنگرماست، سر رسید و همه را به خوردن دعوت نمود. هیچ یک از ما تا آن لحظه نه کنگرماست خورده بودیم و نه نان نازک فطیر. کنگرماست چرب با نان نازک فطیر، سخت چسبید که گرسنه هم بودیم. هر گروه برای خودش سفارش تاره‌ای داد. بعد از خوردن صبحانه، علی‌آقا با لحن عذرخواهانه‌ای از ما خواست اگر ممکن است حداقل، چند پیچ اول را که تندی شدیدی داشت، پیاده رویم. می‌ترسید ترمزهای ابوقراضه نگیرد و ما به ته دره سقوط کنیم. علی‌آقا با یکی از همراهان رفت و بقیه پس از یک ساعتی پیاده روی، خودمان را به ابوقراضه رسانیدم و فارغ از همه‌ی خطرات احتمالی که ممکن بود در انتظار ما باشد، سوار آن شدیم و با خواندن:<br />
ماشین میززا ممدلی/ نه بوق داره و نه صندلی<br />
به راه خود ادامه دادیم تا وارد منطقه‌ی کازرون شدیم.</p>
</div>
</div>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/amooarvand.wordpress.com/1753/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/amooarvand.wordpress.com/1753/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/amooarvand.wordpress.com/1753/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/amooarvand.wordpress.com/1753/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/amooarvand.wordpress.com/1753/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/amooarvand.wordpress.com/1753/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/amooarvand.wordpress.com/1753/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/amooarvand.wordpress.com/1753/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/amooarvand.wordpress.com/1753/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/amooarvand.wordpress.com/1753/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/amooarvand.wordpress.com/1753/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/amooarvand.wordpress.com/1753/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/amooarvand.wordpress.com/1753/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/amooarvand.wordpress.com/1753/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=amooarvand.wordpress.com&amp;blog=6141993&amp;post=1753&amp;subd=amooarvand&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://amooarvand.wordpress.com/2012/01/13/%d9%87%d8%af%d9%81-%d8%a8%d8%a7%d8%b2%d8%af%db%8c%d8%af-%d8%ba%d8%a7%d8%b1-%d8%b4%d8%a7%d9%be%d9%88%d8%b1-%d8%a8%d8%ae%d8%b4-%db%b4/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">عمو اروند</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://amooarvand.files.wordpress.com/2012/01/dd.jpg?w=239" medium="image" />

		<media:content url="http://amooarvand.files.wordpress.com/2012/01/persepolis1.jpg?w=300" medium="image" />

		<media:content url="http://3.bp.blogspot.com/-w70opkL1sR0/TxDf2uWy-LI/AAAAAAAAEr4/JL2CX-z0DvE/s320/PirehZan.jpg" medium="image" />
	</item>
		<item>
		<title>هدف بازدید از غار شاپور ۳</title>
		<link>http://amooarvand.wordpress.com/2012/01/10/%d9%87%d8%af%d9%81-%d8%a8%d8%a7%d8%b2%d8%af%db%8c%d8%af-%d8%a7%d8%b2-%d8%ba%d8%a7%d8%b1-%d8%b4%d8%a7%d9%be%d9%88%d8%b1/</link>
		<comments>http://amooarvand.wordpress.com/2012/01/10/%d9%87%d8%af%d9%81-%d8%a8%d8%a7%d8%b2%d8%af%db%8c%d8%af-%d8%a7%d8%b2-%d8%ba%d8%a7%d8%b1-%d8%b4%d8%a7%d9%be%d9%88%d8%b1/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 10 Jan 2012 21:27:44 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمد افراسیابی</dc:creator>
				<category><![CDATA[سفرنامه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://amooarvand.wordpress.com/?p=1747</guid>
		<description><![CDATA[دیدار آتشکده مرا به دوران زردشت برد، دوران شکوه و عظمت ایران، ولی زمانی که از کوه سرازیر شدیم، خودم را حقیر و عقب‌مانده‌ای یافتم که بودیم. ابوقراضه استارت نمی‌خورد و احتیاج به هندل داشت. احساس این که ما مصرف کننده‌ی وازده‌های دول بزرگ هستیم سخت آزرده‌ام کرد. عصر در پای زنده رود، کاهو سکنجبین [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=amooarvand.wordpress.com&amp;blog=6141993&amp;post=1747&amp;subd=amooarvand&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div id="attachment_1748" class="wp-caption alignleft" style="width: 310px"><a href="http://amooarvand.files.wordpress.com/2012/01/ateshkadeh.jpg"><img class="size-medium wp-image-1748 " title="Ateshkadeh" src="http://amooarvand.files.wordpress.com/2012/01/ateshkadeh.jpg?w=300&#038;h=225" alt="" width="300" height="225" /></a><p class="wp-caption-text">از راست بچپ: ایستاده:ذاکری، حوائجی، اکبرابریشمی، صادق ابریشمی، اسماعیلزاده، اکبر ابریشمی، عم‌حسن نشسته:خودم، رنوفی وعلی‌آقا</p></div>
<p>دیدار آتشکده مرا به دوران زردشت برد، دوران شکوه و عظمت ایران، ولی زمانی که از کوه سرازیر شدیم، خودم را حقیر و عقب‌مانده‌ای یافتم که بودیم. ابوقراضه استارت نمی‌خورد و احتیاج به هندل داشت. احساس این که ما مصرف کننده‌ی وازده‌های دول بزرگ هستیم سخت آزرده‌ام کرد.<br />
عصر در پای زنده رود، کاهو سکنجبین سیری خوردیم. گوش به صدای دل‌نواز ریزش آب زنده‌رود سپردیم تا زمانی‌که خورشید برای تطهیر خویش، بدرون زنده‌رود فرو رفت و سیاهی در شهر حاکم شد، دل از دیدار زنده‌رود نکندیم.<br />
دوستان رفتند اما من و پرویز تا دیر وقت همان حدود ماندیم. میلی برفتنمان به درون آن بی‌غوله که میهمان‌خانه‌اش می‌نامیدند، نبود.<br />
بهنگام ترک اصفهان سری هم به کوه صفه زدیم. صبحانه را در آنجا خوردیم. چند عکس ناب از گربه‌ی زیبای قهوه‌چی گرفتم و اصفهان بقصد شیراز پشت سر گذاشتیم.</p>
<p>راهی شیراز شدیم.<br />
ابوقراضه‌ درب و داغان بود و راه‌ها خاکی و پر از دست‌اندازهای فنرشکن. سخت خسته‌ بودیم. اگر نیروی جوانی نبود بی‌شک از عهده‌ی مشکلات این سفر برنمی‌آمدیم. در سراسر راه، افرادی بیل به دست، مشغول به پرکردن چاله چوله‌های جاده بودند. گرد و خاک ناشی از عبور ماشین‌ها، لایه‌ی ضخیمی از خاک بر چهره و لباس مندرس آن‌ها باقی‌گذاشته بود. خبری از علامت خطر و یا تابلوهای اخطاری &#8220;کارگران مشغول به‌کار&#8221;نبود.<br />
ابوقراضه توان پیمودن بیش از چهل کیلومتر در ساعت را نداشت. از این رو ما برای جبران وقت هدرشده، از خواب شبانه‌مان می‌زدیم تا از برنامه عقب نمانیم.<br />
در نیمه‌راه شیراز در یکی از کاروان‌سراهای عباسی شب را بصبح رسانیدیم. ظاهر کاروان‌سرا آراسته بود و چنین می‌نمود که بازسازی‌اش کرده باشند. یکی از صفه‌ها را اجاره کردیم و بار و بنه خود را بدرون آن بردیم. هر گروه بساط پختن خوراک شب را آماده کرد مگر علی‌آقا که سودای غذا پختن را نداشت. او عم‌حسن را داشت. اما در عوض، مسئولیت ابوقراضه بعهده‌ی او بود و از این‌رو تا ما ماشین را ترک می‌کردیم او طواف ابوقراضه را آغاز می‌کرد، بهر سوراخ‌اش پیچ‌گوشتی یا آچاری ‌فرو می‌کرد، سرش را تکان می‌داد که من نمی‌فهمیدم منظور او از تکان‌دادن سر، احساس رضایت بود یا شکایت.<br />
پس از خوردن غذا نوبت بازدید از کاروان‌سرا رسید. مردم نشسته در صفه‌ها مرا به زمان شاه عباس، شاه ایران برد. همان شاهی که به روایت راوی تاریخ، با شمشیر، زنجیر توپ‌های جنگی روسیان برید و با شجاعت و درایت‌ جنگی‌اش، لشگریان عثمانی را به عقب زد. همان شاهی که «بقولی» شب‌ها با لباسی درویشی و ناشناس در میان رعایا می‌گردید تا از درد آنان خبر گیرد و  مواظب بود تا مأموران‌اش تجاوزی به اتباع وطن نکنند. او بود که هزار دستگاه از این کاروان‌سراها ساخت تا مسافرانی چون من و ما، در این کویر، جان‌پناهی داشته باشند و از شر دزدان در امان بمانند. ولی دریغ که بعدها فهمیدم، تاریخ‌نویسان آن نوشته بودند که شاه می‌خواسته است نه آنچه با واقعیت می‌خوانده است. <a href="http://amooarvand.files.wordpress.com/2012/01/persepolis.jpg"><img class="alignleft size-medium wp-image-1749" title="Persepolis" src="http://amooarvand.files.wordpress.com/2012/01/persepolis.jpg?w=300&#038;h=246" alt="" width="300" height="246" /></a><br />
سروده‌ی زنده‌یاد اخوان ثالث در ذهن‌ام جان گرفت.</p>
<p>این دبیر گیج وگول و کوردل: تاریخ.<br />
تا مُذّهَب دفترش را گاه‌گه می‌خواست<br />
با پریشان سرگذشتی از نیاکانم بیالاید،<br />
رعشه می‌افتادش اندر دست.<br />
در بیان دُرفشان‌اش کلک شرین سلک می‌لرزید،<br />
حبرش اندر مِحبَر پُر لیقه چون سنگ سیه می‌بست.<br />
زان‌که فریاد امیر عادلی چون رعد بر می‌خاست:<br />
هان، کجائی ای عموی مهربان! بنویس.<br />
ماهِ نو را ما دوش با چاکران دیدیم.<br />
مادیان سرخ یالِ ما، سه کُرَّت زاید.<br />
در کدامین عهد بوده‌ست این‌چنین یا آن‌چنین،<br />
بنویس!<br />
و این دبیران گیج و گول و کوردل تاریخ برای ما ننوشته بودند که این شاه که در شجاعت و جنگ‌آوری و کشورداری‌اش شکی نیست، در لشگرکشی‌های‌‌اش همیشه گروهی همراه می‌داشته که وظیفه‌شنان خوردن زنده‌زنده‌ی دشمنان او بوده است.<br />
صبح به هنگام، عزیمت به کمک علی‌آقا رفتم تا کوله‌های روی سقف ابوقراضه را با طناب به بندیم. دوربین عکاسی آویزان بر گردن‌ام دست و پا گیر بود. آنرا از گردن‌ام باز کردم و روی یکی از سکوهای جلوی کاروان‌سرا گذاشتم. کارمان تمام شد. همه سوار شدیم و ماشین حرکت کرد. در میانه‌ی راه، به کاروانی از ایل قشقائی برخوردیم. رنگارنگی لباس زنان و حرکت کاروان کوچ‌نشینان منظره‌ی زیبائی بوجود آورده بود. خواستم عکسی از آن‌ها بگیرم. دنبال دوربین گشتم. نبود. یادم رفته بود آن‌را از روی سکوی جلوی کاروان‌سرا بردارم.<br />
چقدر دلم برای عکس‌هایی که گرفته بودم سوخت. از دست‌دادن خود دوربین که حقوق یکماه‌ونیم مرا بلعیده بود آنچنان نارحت‌ام نکرد که از دست‌دادن عکس‌ها. دوربین را می‌شد دوباره خرید اما عکس‌ها برای همیشه از بین رفته‌بودند.<br />
برخورد این چنینی من به قضیه، مایه‌ی شگفتی سید محمد شیشه‌گر شده بود.<br />
به اصرار دوستان از نیمه‌راه به کاروان‌سرای عباسی بازگشتم. کسی از دوربین‌ گم‌شده‌ام خبری نداشت. همان‌طور که حدس زده بودم دنبال دوربین گردیدن کار بی‌هوده‌ای بود آنهم در ایام نوروز با آن همه مسافر. برای بازگشت کلی کنار جاده ایستادم تا وسیله‌ای برای برگشت یافتم. کنار پنجره نشستم و چهارچشمی جاده را زیز نظر داشتم که ابوقراضه در کناره‌ی تخت‌جمشید توجه‌ام را جلب کرد. دوستان مشغول تهیه‌ی ناهار بودند. همین‌که چشمشان بمن افتاد همه باهم و یک صدا پرسیدند:<br />
پیدا شد؟<br />
جواب منفی من آنها را کسل کرد.<br />
در زیر تابش آفتاب بهار فارس ناهار را خوردیم و استراحتی کردیم تا نوبت بازدید خرابه‌های تخت جمشید رسید.<br />
خرابه‌های قصری که در دوران خودش عظمتی بود نشان‌دهنده‌ی تمدن پدران ما در آن دوردست‌های تاریخ. اما دریغ که دیوانه‌ی قدرت‌پرستی بخواست معشوقه‌ی دیوانه‌تر از خودش،آن‌را طعمه‌ی آتش‌کرده بود.  دیدن خرابه‌های ٱن بنا باشکوه آتشی در دل ما افروخت که هنوز هم اثرش باقی‌است و با شنیدن نام اسکندر که شوربختانه برخی از مردم‌ ما، پسران‌اشان را بدان می‌نامند، تشدید می‌شود.<br />
نمی‌دانم آیا این فقط ما ایرانیان هستیم که نام دشمنان و ویران‌کننده‌گان سرزمینمان مانند چنگیز، تیمور و اسکندر و&#8230; را روی کودکانمان می‌گزاریم یا ملت‌های دیگری هم باین درد ما مبتلا هستند؟<br />
عصر راهی شیراز شدیم. در شیراز مدرسه‌ای از جانب اداره‌ی فرهنگ (آموزش‌وپرورش امروز) در اختیار ما گذاشته شد. شب را در آنجا گذراندیم و خسته‌گی روز و راه را از تنمان زدویم</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/amooarvand.wordpress.com/1747/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/amooarvand.wordpress.com/1747/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/amooarvand.wordpress.com/1747/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/amooarvand.wordpress.com/1747/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/amooarvand.wordpress.com/1747/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/amooarvand.wordpress.com/1747/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/amooarvand.wordpress.com/1747/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/amooarvand.wordpress.com/1747/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/amooarvand.wordpress.com/1747/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/amooarvand.wordpress.com/1747/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/amooarvand.wordpress.com/1747/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/amooarvand.wordpress.com/1747/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/amooarvand.wordpress.com/1747/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/amooarvand.wordpress.com/1747/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=amooarvand.wordpress.com&amp;blog=6141993&amp;post=1747&amp;subd=amooarvand&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://amooarvand.wordpress.com/2012/01/10/%d9%87%d8%af%d9%81-%d8%a8%d8%a7%d8%b2%d8%af%db%8c%d8%af-%d8%a7%d8%b2-%d8%ba%d8%a7%d8%b1-%d8%b4%d8%a7%d9%be%d9%88%d8%b1/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">عمو اروند</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://amooarvand.files.wordpress.com/2012/01/ateshkadeh.jpg?w=300" medium="image">
			<media:title type="html">Ateshkadeh</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://amooarvand.files.wordpress.com/2012/01/persepolis.jpg?w=300" medium="image">
			<media:title type="html">Persepolis</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>هدف غار شاپور بخش ۲</title>
		<link>http://amooarvand.wordpress.com/2012/01/10/%d9%87%d8%af%d9%81-%d8%ba%d8%a7%d8%b1-%d8%b4%d8%a7%d9%be%d9%88%d8%b1-%d8%a8%d8%ae%d8%b4-%db%b2/</link>
		<comments>http://amooarvand.wordpress.com/2012/01/10/%d9%87%d8%af%d9%81-%d8%ba%d8%a7%d8%b1-%d8%b4%d8%a7%d9%be%d9%88%d8%b1-%d8%a8%d8%ae%d8%b4-%db%b2/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 10 Jan 2012 20:20:56 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمد افراسیابی</dc:creator>
				<category><![CDATA[سفرنامه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://amooarvand.wordpress.com/?p=1741</guid>
		<description><![CDATA[با مراجعه به شهربانی الیگودرز و ارائه‌ی معرفی‌نامه، افسر کشیک تنها اتاق خالی موجود را در اختیار ما گذاشت. شب عید بود و چند ساعتی بیش به تحویل سال نمانده بود. ما تدارکی برای برپائی جشن نوروزی نداشتیم. گرد و خاک سر و روی‌مان را پوشانیده‌بود و امکان حمام رفتن هم نبود. بدون سبزه و [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=amooarvand.wordpress.com&amp;blog=6141993&amp;post=1741&amp;subd=amooarvand&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>با مراجعه به شهربانی الیگودرز و ارائه‌ی معرفی‌نامه، افسر کشیک تنها اتاق خالی موجود را در اختیار ما گذاشت. شب عید بود و چند ساعتی بیش به تحویل سال نمانده بود. ما تدارکی برای برپائی جشن نوروزی نداشتیم. گرد و خاک سر و روی‌مان را پوشانیده‌بود و امکان حمام رفتن هم نبود. بدون سبزه و هفت‌سین و لباس نوئی هم بتن داشتن به استقبال سال نو رفتیم.<br />
خبر نو شدن سال را از رادیوی‌ شهربانی شنیدیم. شادمانه ســال تازه را بهم شادباش می‌گفتیم که صدایی غریبه‌ با ما همصدا شد و سال نو را با لهجه‌ی لُری بما عید مبارک می‌گفت.<br />
سرهای همه بی‌اختیار به طرف صدا برگشت. نوجوانی توی اتاقی بدون هرگونه وسیله‌ای، با لباسی بس نازک، پشت دری آهنین ایستاده بود و ما را با حسرت نگاه می‌کرد. به او نزدیک شدیم. سال نو را به او تبریک‌ گفتیم و علت زندانی بودن‌اش را جویا شدیم. بازداشت موقت بود. اتهام‌اش یادم نیست. شاممان را با او بخش کردیم. جوان سخت گرسنه بود. زمانی‌که مأمور کشیک شهربانی برای سرکشی به اوضاع زندانی‌اش به اتاق ما آمد از ما خواست تا کفش‌هایمان را به داخل اتاق ببریم. از توصیه‌ی او خنده‌مان گرفت. یکی از دوستان گفت به بین در چه کشوری زنده‌گی می‌کنیم که در اداره‌ی شهربانی‌اش باید مواظب کفش‌هایت باشی تا آن‌ها را ندزدند. اما از ترس بی‌کفش‌ماندن، سفارش‌ پاسبان را سخت بجان خریدیم.<br />
صبح زود الیگودرز را ترک کردیم. جوانک معصومانه و حسرت‌زده با چشمانش ما را دنبال می‌کرد. بهنگام بدرود برای‌اش آرزوی سالی خوش کردیم.<br />
عصر بود که وارد اصفهان شدیم. پرویز هم به آرزوی‌اش که دیدار نصف جهان بود، رسید. او مرتب بین راه تکرار می‌کرد من باید این اصفهان را به بینم تا به فهمم چرا شاه‌سلطان حسین، در مقابل تذکرات دولتیان از نزدیکی استیلای اشرف افغان به تمامی ایران، جواب داد که سلطنت اصفهان برای من کافی است. بقیه‌ی ایران از آن اشرف!</p>
<p>عم‌حسن مسافرخانه‌‌ای را می‌شناخت. برای خوابیدن به آنجا رفتیم. کثافت ازسر و روی مسافرخانه می‌بارید. از سر و روی ما نیز. حمامی یافتیم و کثافت از سر و روی خویش زدودیم. شبانه از  سی‌و سه‌پل، پل‌خواجو و پل ماران یا آهنی دیدار کردیم. من بودم و پرویز که با پای پیاده نیمی از شهر را زیر پا گذاشتیم. آخر شب بود که به میهمان‌خانه باز می‌گشتیم. چند جوانی در کنار زاینده رود پلاس بودند و شاید شاهد رفت‌وآمد مکرر ما. بگمان اینکه ما دنبال زن تن‌فروشی هستیم، یکی از آن‌ها با صدای بلند گفت:<br />
ای وقت شبی کسی گیرنون نی‌میاد. با مشت به پشت یکی از همراهان‌اش زد و گفت:<br />
یه پنج تومنی باین بدید و خودتومنه راحت کنین.<br />
به مسافرخانه که رسیدیم همه خواب بودند. ما هم شادی دیدار از نیمه جهان را با خود به رخت‌خواب بردیم.<br />
صبح زود سروصدای نماز همراهان از خواب بیدارمان کرد. دیری نکشید که عم‌حسن،قابلمه‌ بدست وارد اتاق شد. بوی روغن داغ کنجد به دیگر بوهای موجود در اتاق اضافه گردید. پرسیدم:<br />
چی برایان آوردی؟<br />
در قابلمه‌ را برداشت و آن را رو بمن گرفت و گفت:<br />
ماده‌ی اولیه‌ی گز است و صبحانه‌ی مطلوب غالب اصفهانی‌ها. رنگ‌وروی خمیرمایه‌ی درون قابلمه چنگی بدل نمی‌زد. اما همسفران بدورش جمع شدند و به‌به‌گویان در چشم بهم‌زدنی، ته‌اش را درآوردند. من و پرویز حتا میل مزمزه کردن آن ماده‌ی بد رنگ را نداشتیم و به نان و پنیر و چای شیرین خودمان قناعت کردیم.<br />
<a href="http://amooarvand.files.wordpress.com/2012/01/manarjonban.jpg"><img src="http://amooarvand.files.wordpress.com/2012/01/manarjonban.jpg?w=252&#038;h=320" alt="" width="252" height="320" border="0" /></a>صبح زود از منزل بیرون زدیم تا به همه‌ی کارهایمان برسیم. میدان نقش جهان با گنبدهای نیلی رنگ مساجدش،کاشی‌کاری‌های سردر آن‌ها خیره‌کننده بود و برای من تازه‌گی داشت. وسعت و زیبائی میدان «نقش جهان» چشم‌گیر بود. من مرتب عکس می‌گرفتم و انگار که این اولین و آخرین فرصت دیدار من از این شهر خواهد بود. نمی‌خواستم فرصتی را از دست بدهم.<br />
وارد مسجد شاه شدیم، تو در تو بود و حجره به حجره. من غرق در تماشای معرق‌کاری‌ها و کاشی‌کاری‌ها بودم و دیگران در شگفت از آن همه بهت و تعجب من. عظمت آن‌گاهی ایران در ذهن‌ام متصور بود و  در سیر و سفر بودم و بر سلطان حسین لعنت می‌فرستادم که چرا لیاقت حفظ آن همه عظمت را نداشت و بجای کشورداری، وقت خود را روزها صرف آموختن خزعبلاتی در یکی از حجره‌های همان مدرسه کرد و شب‌ها را با دخترکان بی‌نوای حرمسرا.<br />
با بلند آوای دل‌انگیز مؤذن از گل‌دسته‌های مسجد و اعلام گاه برگزاری چهارگانه‌های ظهر و عصر، بازدیدکننده‌گان بی‌حجاب، ایرانی یا خارجی، محترمانه صحن مسجد را برای مؤمنین خالی کردند.</p>
<div>دیدن چهل ستون و گچ‌کاری‌های‌اش، حوضی که معمار آن با آگاهی و استفاده از خاصیت لوله‌های مرتبط، آب چشمه‌ی کوه صفه را به آخرین طبقه‌ی آن ساختمان آورده‌بود، بر شگفتی من افزود. در ادامه بدیدن اتاقی رفتیم که راهنما آنرا «اتاق نوازنده‌گان» یا چیزی شبیه آن توصیف کرد. راهنما می‌گفت چون شنیدن موسیقی در اسلام حرام است، نوازنده‌گان در این اتاق دربسته آهنگ‌هایی می‌نواختند و بعد خود از اتاق بیرون می‌رفتند. صدا در داخل کچ‌کاری‌های باقی‌ می‌ماند و شاه و بسته‌گان‌اش پس از خروج نوازنده‌گان، برای شنیدن آهنگ‌های نواخته شده، داخل این اتاق می‌شدند.این مسئله سخت مرا مبهوت و به خود مشغول کرده بود و تمجید و تکریم پرویز از این همه</div>
<p>هنرمندی، دست کمی از تعجب من نداشت. هم شاد بودیم از هنر و صنعت پیشینیان‌مان و هم متاسف از حال‌واحوال آن روزمان.</p>
<table cellspacing="0" cellpadding="0">
<tbody>
<tr>
<td><a href="http://amooarvand.files.wordpress.com/2012/01/isfehan.jpg"><img src="http://amooarvand.files.wordpress.com/2012/01/isfehan.jpg?w=400&#038;h=307" alt="" width="400" height="307" border="0" /></a></td>
</tr>
<tr>
<td>نشسته: راست:ح ابریشمی، رئوفی،ذاکری؛ ص ابریشمی. ایستاده خودمو اصغر،علی، پرویز، اکبر ومحمد ح</td>
<td></td>
</tr>
</tbody>
</table>
<p>تماشای منارجنبان‌های واقعن لرزان و سپس آزمایش آن، نقطه‌ی اوج شادی و شعف ما شد. بازشدن آجرهای کارشده در ساختمان بهنگام تکان‌خوردن مناره‌ها، مرا در این فکر برد که آن‌مرد ناشناس که بوده و چه تسلطی به علوم مهندسی و معماری زمان‌اش داشته‌است. یاد سخن دبیر تاریخمان افتادم که می‌گفت در آن سده، دانشمندان رازهای کشف‌کرده‌ی خود را از دیگران پنهان نگاه‌می‌داشتند و آن راز با خود بگور می‌بردند.<br />
بحث و فحص رایج در چونی و چرائی خراب نشدن مناره‌ها به هنگام لرزیدن، داستان قاسم برقی   را در ذهن‌ام زنده کرد که در جمعی برایمان چنین تعریف کرده بود.<br />
رفته بودم اصفهان. در بازدید از منارجنبان‌ها علت خراب نشدن آن‌ها را بهنگام لرزیدن از پیرمرد نگهبان آنجا پرسیدم. او در جوابم با اشاره به قبری که در زیر سقف آنجا بود، گفت:<br />
معجزه‌ی ای آقاس.<br />
منم در جواب او گفتم:<br />
لامصّب! وقتی همدان زمین‌لرزه شد قرآن نِه‌نِه‌ی مَ که یي من وزنش بود، از رفه افتاد پاین. اتاق نه‌نه‌م درب و داغان شد. یعنی تو می‌گی  احترام ای مُردهه پیش خدا آ قرآنم بیشتره؟<br />
و به یاد گفته‌ی زنده‌یاد دکتر مصدق افتادم در جوابیه‌ی سرتیب آموزده، دادستان دادگاه نظامی شاهی که به ایشان گفته بود:<br />
هان چه‌ات شده؟ چرا می‌لرزی؟<br />
و مصدق شجاع پاسخ‌اش داده بود:<br />
منارجنبان‌های اصفهان نیز هفتصد سالی است می‌لرزند ولی هنوز برپا هستن</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/amooarvand.wordpress.com/1741/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/amooarvand.wordpress.com/1741/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/amooarvand.wordpress.com/1741/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/amooarvand.wordpress.com/1741/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/amooarvand.wordpress.com/1741/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/amooarvand.wordpress.com/1741/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/amooarvand.wordpress.com/1741/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/amooarvand.wordpress.com/1741/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/amooarvand.wordpress.com/1741/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/amooarvand.wordpress.com/1741/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/amooarvand.wordpress.com/1741/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/amooarvand.wordpress.com/1741/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/amooarvand.wordpress.com/1741/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/amooarvand.wordpress.com/1741/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=amooarvand.wordpress.com&amp;blog=6141993&amp;post=1741&amp;subd=amooarvand&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://amooarvand.wordpress.com/2012/01/10/%d9%87%d8%af%d9%81-%d8%ba%d8%a7%d8%b1-%d8%b4%d8%a7%d9%be%d9%88%d8%b1-%d8%a8%d8%ae%d8%b4-%db%b2/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">عمو اروند</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://amooarvand.files.wordpress.com/2012/01/manarjonban.jpg?w=237" medium="image" />

		<media:content url="http://amooarvand.files.wordpress.com/2012/01/isfehan.jpg?w=300" medium="image" />
	</item>
		<item>
		<title>هدف بازدید غار شاپور، بخش ۱</title>
		<link>http://amooarvand.wordpress.com/2012/01/08/%d9%87%d8%af%d9%81-%d8%a8%d8%a7%d8%b2%d8%af%db%8c%d8%af-%d8%ba%d8%a7%d8%b1-%d8%b4%d8%a7%d9%be%d9%88%d8%b1%d8%8c-%d8%a8%d8%ae%d8%b4-%db%b1/</link>
		<comments>http://amooarvand.wordpress.com/2012/01/08/%d9%87%d8%af%d9%81-%d8%a8%d8%a7%d8%b2%d8%af%db%8c%d8%af-%d8%ba%d8%a7%d8%b1-%d8%b4%d8%a7%d9%be%d9%88%d8%b1%d8%8c-%d8%a8%d8%ae%d8%b4-%db%b1/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 08 Jan 2012 21:34:31 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمد افراسیابی</dc:creator>
				<category><![CDATA[سفرنامه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://amooarvand.wordpress.com/?p=1734</guid>
		<description><![CDATA[ماه اسفند رو بپایان بود. هنوز تصمیمی برای تعطیلات نوروز نگرفته بودم که در خیابان داریوش «شریعتی امروزی» به حسن ابریشمی بر می‌‌خورم. حسن از کوهنوردان قدیمی همدان است. او چند سالی از من بزرگتر است. به پیروی از برادرزاده‌هایش، بیشتر کوهنوردان، پیر یا جوان او را عم‌حسن‌ می‌نام‌اند. عم حسن می‌گوید: با جمعی از [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=amooarvand.wordpress.com&amp;blog=6141993&amp;post=1734&amp;subd=amooarvand&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>ماه اسفند رو بپایان بود. هنوز تصمیمی برای تعطیلات نوروز نگرفته بودم که در خیابان داریوش «شریعتی امروزی» به حسن ابریشمی بر می‌‌خورم.<br />
حسن از کوهنوردان قدیمی همدان است. او چند سالی از من بزرگتر است. به پیروی از برادرزاده‌هایش، بیشتر کوهنوردان، پیر یا جوان او را عم‌حسن‌ می‌نام‌اند.<br />
عم حسن می‌گوید:<br />
با جمعی از دوستان کوه‌نورد از جمله « علی‌اصغر ذاکری «کفاش»، سید محمد حوائجی «شیشه‌بر» و تقی رئوفی «آموزگار» راهی شیراز هستیم. قصدمان بازدید از غار شاپور است. کارهای اداری و گرفتن کمک‌هزینه‌ی مختصری از سازمان تربیت‌بدنی و معرفی‌نامه‌ای به امضای فرماندار کل، فرمانده هنگ ژاندارمری و روسای، آموزش‌وپرورش، شهربانی و سازمان تربیت‌بدنی را تهیه کرده‌ام تا هم از شرّ ساواک و نیروهای انتظامی آسوده‌باشیم و هم از امکانات آن‌ها استفاده کنیم. راستی ممکن است اکبر، اصغر و صادق &#8220;برادر زاده‌های‌اش&#8221; هم بما به پیوندند. تو چه‌طور؟<br />
جوابی ندارم. نه منفی و نه مثبت. آماده‌ی چنین پیشنهادی نبودم.<br />
اما آرزوی دیدن اصفهان و شیراز، آتش به جانم می‌افکند. دلم می‌خواهد هم منارجنبان را از نزدیک به بینم و هم مسجد شاه و سی‌و‌سه پل را. مگر نه این که در کتاب کلاس پنجم‌مان می‌خواندیم:<br />
تافته‌های تو که نام‌اش زری است/داغ دل سینه‌ی هر مشتری است؟<img class="alignright" src="http://amooarvand.files.wordpress.com/2012/01/malyer1.jpg?w=320&#038;h=261" alt="" width="320" height="261" /><br />
اما همراهیان او را با من مناسبتی نیست. می‌ترسم سفر، زهرِمارم شود. فردای آن‌روز، موضوع را با پرویز اسماعیل‌زاده در میان میگذارم. پرویز پیشنهاد را می‌پسندد و اصرار می‌کند که به آن‌ها به ‌پیوندیم، علی‌رغم همه‌ی ناخوانی‌های میان ما و آنها.<br />
عم‌حسن چیپ‌ـ‌استیشن علی مشعل را که از بازمانده‌های جنگ جهانی دوم است بمدت دو هفته و بمبلغ ۱۸۰۰ تومان کرایه می‌کند. مخارج خواب و خوراک راننده و بنزین نیز به عهده‌ی ماست. روز موعود فرا می‌رسد. با راننده ده نفر می‌شویم. همه، هم‌دیگر را از پیش می‌شناسیم. من و پرویز هم خرجیم، حوائجی شیشه‌بر که در دوران ابتدایی همکلاسی‌ام بوده‌استٰ یار غار علی‌اصغر کفاش است و همخرج او. بقیه زیر علم «عم‌حسن» سینه خواهندزد و با او هم‌خرج‌اند.</p>
<p>صبح زود همدان را به سوی ملایر ترک می‌کنیم. جیپ کذائی با سرعتی خرگوش‌وار می‌نالد و جلو می‌رود. حدود یک بعد از ظهر وارد ملایر می‌شویم. هوا سرد است و بادی سوزان می‌وزد. برای خوردن ناهار به پارک ملایر می‌رویم. پتو به دوش و در پناه ماشین، لرزان لرزان بساطمان را پهن می‌کنیم که هم خسته‌گی‌مان رفع شود و هم چیزکی بخوریم. هم‌سفران همه غذایی آماده با خود آورده‌اند بجز من و پرویز که با روشن کردن پریموس سفری‌، کته‌ای بار می‌گذاریم. علی‌آقا و عم‌حسن، به کته بارگذاشتن ما در آن باد و سرما می‌خندند و سر بسر ما می‌گذارند.<br />
کته را نیم‌پز می‌خوریم تا از غافله عقب نمانیم. علی‌آقا مشعل، دست به‌ آسمان، خداوندگار بزرگ را شکر می‌کند که او را با پرویز و من هم‌کاسه نکرده‌است!<br />
همه می‌خندند.<br />
بعد ناهار ملایر را ترک می‌کنیم. برف آغاز بباریدن می‌کند. علی‌آقا دکمه‌ی برف‌پاکن‌های ماشین را فشار می‌دهد اما برف‌پاکن‌ها صفت و سخت سر جایشان نشسته‌اند و تکان نمی‌خوردند. می‌ایستیم و علی‌آقا دست به آچار می‌شود. تلاش‌ او ثمری نمی‌دهد. عم‌حسن طنابی به برف‌پاکن‌ها می‌بندد و از من می‌خواهد که سمت چپ راننده بنشینم. یک سر طناب را بدست من می‌دهد و سر دیگرش را خودش که دست راست راننده نشسته است به دست می‌گیرد. بعد از من می‌خواهد که طناب را بسوی خودم بکشم تا برف‌پاکن‌ها، برف روی شیشه‌ی جلوی ماشین را پاک‌کنند.<br />
ماشین که براه می‌افتد، عم‌حسن می‌گوید:<br />
ارّه!<br />
من می‌گویم:<img class="alignright" src="http://amooarvand.files.wordpress.com/2012/01/scan0001-tif.jpg?w=320&#038;h=257" alt="" width="320" height="257" /><br />
تیشه!<br />
صدای خنده داخل ماشین را پر می‌کند.<br />
با ارّه تیشه کردن ما، برف‌های نشسته بر روی شیشه‌ی ماشین کنار می‌رود و علی‌آقا  پیش ‌روی خودش را می‌بیند.<br />
صدای خنده داخل ماشین را پر می‌کند. من از فرصت پیش‌آمده استفاده می‌کنم و سر به سر علی‌آقا می‌گزارم و می‌خوانم:<br />
ماشین میرزا ممدلی<br />
هم‌راهان جواب می‌دهند:<br />
نه بوق داره نه صندلی.<br />
نزدیکی‌های غروب بود که وارد الیگودر نمی‌شـــویم.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/amooarvand.wordpress.com/1734/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/amooarvand.wordpress.com/1734/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/amooarvand.wordpress.com/1734/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/amooarvand.wordpress.com/1734/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/amooarvand.wordpress.com/1734/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/amooarvand.wordpress.com/1734/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/amooarvand.wordpress.com/1734/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/amooarvand.wordpress.com/1734/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/amooarvand.wordpress.com/1734/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/amooarvand.wordpress.com/1734/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/amooarvand.wordpress.com/1734/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/amooarvand.wordpress.com/1734/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/amooarvand.wordpress.com/1734/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/amooarvand.wordpress.com/1734/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=amooarvand.wordpress.com&amp;blog=6141993&amp;post=1734&amp;subd=amooarvand&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://amooarvand.wordpress.com/2012/01/08/%d9%87%d8%af%d9%81-%d8%a8%d8%a7%d8%b2%d8%af%db%8c%d8%af-%d8%ba%d8%a7%d8%b1-%d8%b4%d8%a7%d9%be%d9%88%d8%b1%d8%8c-%d8%a8%d8%ae%d8%b4-%db%b1/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">عمو اروند</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://amooarvand.files.wordpress.com/2012/01/malyer1.jpg?w=300" medium="image" />

		<media:content url="http://amooarvand.files.wordpress.com/2012/01/scan0001-tif.jpg?w=300" medium="image" />
	</item>
		<item>
		<title>قلب من برای آنجا می‌تپد/ بخش آخر</title>
		<link>http://amooarvand.wordpress.com/2012/01/05/%d9%82%d9%84%d8%a8-%d9%85%d9%86-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d8%a2%d9%86%d8%ac%d8%a7-%d9%85%db%8c%e2%80%8c%d8%aa%d9%be%d8%af-%d8%a8%d8%ae%d8%b4-%d8%a2%d8%ae%d8%b1/</link>
		<comments>http://amooarvand.wordpress.com/2012/01/05/%d9%82%d9%84%d8%a8-%d9%85%d9%86-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d8%a2%d9%86%d8%ac%d8%a7-%d9%85%db%8c%e2%80%8c%d8%aa%d9%be%d8%af-%d8%a8%d8%ae%d8%b4-%d8%a2%d8%ae%d8%b1/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 05 Jan 2012 19:48:02 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمد افراسیابی</dc:creator>
				<category><![CDATA[مشکلات مهاجرت]]></category>
		<category><![CDATA[ترجمه‌ها]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://amooarvand.wordpress.com/?p=1731</guid>
		<description><![CDATA[امنیت برای آزادی راه‌روی در کابل بخانه برگشته‌ایم. در میهمان‌سرا است که متوجه می‌شوم پیش از ظهر امروز از چه جاهائی سر درآورده‌ بودم. بله من هم گویا پای‌ام را درست جایِ پایِ پدر و مادرم گذاشته‌ام. شما به کشورتان، خانواده‌تان و فرهنگ‌تان پشت کردید. شما ۲۵ سال است که به همه‌ی آنچه بنحوی برای [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=amooarvand.wordpress.com&amp;blog=6141993&amp;post=1731&amp;subd=amooarvand&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>امنیت برای آزادی<br />
راه‌روی در کابل</p>
<p>بخانه برگشته‌ایم. در میهمان‌سرا است که متوجه می‌شوم پیش از ظهر امروز از چه جاهائی سر درآورده‌ بودم. بله من هم گویا پای‌ام را درست جایِ پایِ پدر و مادرم گذاشته‌ام.<br />
شما به کشورتان، خانواده‌تان و فرهنگ‌تان پشت کردید. شما ۲۵ سال است که به همه‌ی آنچه بنحوی برای شما معنا و مفهومی داشت و هنوز هم دارد، پشت کرده‌اید. و هنوز پس از گذشت این همه سال شما امکان بازگشت به سرزمین مادری‌تان را نیافته‌اید. شما از عاقبت کار خود خبر نداشتید و نمی‌دانستید که چنین خواهد شد. اما این آگاهی را داشتسد که باید بمن این امکان بدهید که خودم مسایل را تجربه کنم، کاری که خود شما حتا امکان راحت صحبت‌کردن از آن را هم نداشته‌اید.<br />
بابا، من صعود را از همان پله‌هایی آغاز کرده‌ام که تو زمانی به عنوان خبرنگار از آن‌ها بالارفته‌ای.<br />
من احساس خوش‌بختی می‌کنم.<br />
اما به این واقعیت هم آگاه هستم که این زمانه است که بمن امکان احساس خوشبخت‌بودن را داده‌است.<br />
من همیشه مدیون مهر شما خواهم بود. شما امنیت خود را فدای آزادی من کرده‌اید.</p>
<p>بسوی مکرویان.<br />
خاطره‌ها راه بر من می‌گشایند</p>
<p>سوار ماشین که می‌شدم در این تصور بودم که از آرامشی نسبی برخور دارم. اما بعد همراهان‌ام گفتند که روی صندلی آرام و قرار نداشتم. فکر می‌کردم راه خانه‌ را بلدم باشم. اما زمانی که از آن دکان نانوایی که نباید بیش از صد متری با خانه‌ی ما فاصله می‌داشت، گذشتیم، من نشانی از خانه‌مان را نیافتم و با خودم فکر کردم :<br />
پیداکردن اون خونه که نباید این‌قدر مشکل باشه. ما فقط دو ساعت فرصت داریم.</p>
<p>کابل<br />
هشت نفر توی یک ماشین<br />
محله‌ی مکرویان دو بخش است، مکرویان جدید و مکرویان قدیم. من فکر می‌کردم که ما در مکرویان جدید زندگی می‌کردیم. بهمین دلیل هم زمانی‌که اتومبیل نزدیکی‌های نانوایی ایستاد، پیاده شدم. اما همه چیز برای من ناآشنا بود. هیچ چیز آنجا با بیادمانده‌های من نمی‌خواند. حتا جاده‌‌ی کناری آن جاده‌ای نبود که به فرودگاه منتهی می‌شد. از مدرسه‌ی پشت نانوایی هم خبری نبود. بغض گلوی‌ام را می‌فشرد. برای اولین بار پس از پیاده‌شدن از هواپیما در فرودگاه کابل، ترسی سراسر وجودم را گرفته بود. این ترس به تدریج بیشتر و بیشتر می‌شد.</p>
<p><img class="alignleft" src="http://afghanungarna.files.wordpress.com/2008/11/kabul8-mankvinna2.jpg?w=311&#038;h=233" alt="" width="311" height="233" /></p>
<p>آنروزها که ما در کابل زنده‌گی می‌کردیم خانه‌ها شماره‌ نداشت. قبلن در سوئد من از دوستان و آشنایانی که در کابل با زندگی می‌کردیم، اسم مدرسه را پرسیده بودم. هیچ‌یک از آن‌ها اسم مدرسه را بیاد نداشت. حالا هم که این‌جا ایستاده‌ایم، می‌بینم که از مدرسه خبری نیست. جایی برای رفتن نداریم. دکتر کامله مرا آرام می‌کند و می‌گوید:<br />
بهتر این است که سری به هر سه مدرسه‌ی موجود در مکرویان جدید بزنیم.<br />
سوار بر ماشین به دبستان دخترانه‌ی فردوسی می‌رویم. من پیاده شده و داخل مدرسه می‌شوم.<br />
نه! اینجا هم نباید مدرسه‌ی من باشه. چقدر ساختمان مدرسه به نظرم عجیب می‌آد. خانه‌ی بغلی این مدرسه فقط چار طبقه داره. نه،آدرس د</p>
<p>رست نیس. آپارتمانی که ما در آن زنده‌گی می‌کردیم در طبقه‌ی چارم بود. چند نفر هم طبقه‌ی بالایی آپارتمان ما زندگی می‌کردن. آن ساختمان دست‌کم پنج طبقه ‌بود. درهای این‌جا هم عجیب و غریب بنظر میاد. خودمو گم کردم. بعد از بیست سال به خودم و حافظه‌ام شک می‌کنم.<br />
بداخل ماشین برمی‌گردم. سکوت می‌کنم و طولی نمی‌کشد که  اشکهایم جاری می‌شود.</p>
<p>کابل -  شهر نرده‌ها<br />
علی راننده و دکتر کامله می‌گن همه چیز عوض شده. ولی نه! من عکسهای اونجارو دیده‌م. مطمئن‌ام که اون خانه سرجاش قرارد داره  با همون در و دروازه‌ای که داشت. دری که شکل‌اش تو خاطرم نقش بسته. پس اون نانوایی لعنتی کجا رفته و چی به سرش اومده؟ هیچ چیز اینجا با اون تصویری که من ازش تو ذهنم دارم تطبیق نمی‌کنه. <img class="alignleft" src="http://afghanungarna.files.wordpress.com/2008/11/kabul8-man1.jpg?w=301&#038;h=305" alt="" width="301" height="305" /></p>
<p>جلوی خانمی را می‌گیریم و با صدایی لرزان، نقشه‌‌ی ساده‌ای می‌کشم و نشان‌اش می‌دهم. او حدس می‌زند که باید به آن یکی مدرسه‌ مراجعه می‌کردیم. سوار اتومبیل شده و راهی آن دیگر مدرسه می‌گردیم. با رسیدن به مدرسه‌ی بعدی، دو باره اعتمادی که بچشمانم داشتم، از نو بدست می‌آورم. وارد مدرسه می‌شوم و با خودم می‌گویم:<br />
درسته! مدرسه‌ی ما دست چپ بود. یعنی همین‌جا باید مدرسه‌ی ما باشه. همه چیز درست بنظر میاد اما من بخودم شک می‌کنم. اشتباه بعد اشتباه.</p>
<p>پشت خونه‌ی ما  یه خونه‌ی دیگه بود، اما اینجا فقط یک خونه هست. پس اون یکی خونه چی شده؟ مدرسه‌‌ی ما، صورتی رنگ بود. پس اگر این همون مدرسه باشد چرا ما باید اشتباهی امده باشیم؟ من از توی مدرسه‌ی صورتی رنگ خونه‌مان را می‌دیدم. دکون نانوایی که نیس! در این‌جا یک مسجد هس. نه!<br />
از همراهانم خواهش می‌کنم به جاده‌ی اصلی که به فرودگاه منتهی می‌شود برگردیم تا از نو جستجوی دیگری را از آغاز کنم. سوار ماشین می‌شوم. فرصت ما دارد تمام می‌شود. از روی استیصال به بابا زنگ می‌زنم و نمی‌دانم چرا فکر می‌کنم شاید بدلایلی او اسم مدرسه یا شماره‌ی خانه را که در آن زمان شماره‌ای نداشت، بیاد داشته باشد.<br />
بعد هقّی می‌زنم زیر گریه.<br />
راستی چه فکری به سر من زده‌‌بود؟ من تا شش‌ سالم شد این‌جا و در آن‌ خانه زنده‌گی می‌کردم. چرا  فکر می‌کردم پس از گذشت این همه سال می‌توانم براحتی خانه‌مان را پیدا کنم؟ واقعن چه فکری توی کله‌ی من بود؟<br />
اما به بین! من که توانسته‌ام خودم را به افعانستان، به کابل برسانم و حالا این‌ چنین نزدیک به خانه‌مان هستم، پس چرا از پیدا کردن یک آدرس اظهار عجز کنم؟<br />
یکساعت بیشتر فرصت ندارم. چه میدانم؟ شاید هم مجبور شویم به مقصد نرسیده به اداره‌ی مرکزی برگردیم.<br />
خاطره‌ها دوباره جان می‌گیرند<br />
بیست یکم نوامبر ۲۰۰۸</p>
<p>نشد وارد آرپارتمان خودمان بشوم. اینکه هنوز همسایه‌ی بالایی ما و خانواده‌اش در همان‌جا زندگی می‌کردند مایه‌ی تعجب من شد. در داخل راهرو کمی با هم به صحبت می‌ایستیم. به تصور او صدای من نمی‌تواند حامل آن چیزی باشد که من قصد بیان آن را دارم. چند دقیقه وارد اتاق نشمین آنها شده و می‌نشینیم. من آرام ندارم. دوست دارم به همه جا سر بزنم.<img class="alignleft" src="http://afghanungarna.files.wordpress.com/2008/11/kabul8-mankvinna3.jpg?w=334&#038;h=389" alt="" width="334" height="389" /><br />
هشت نفری می‌شویم که در این اتاق نشسته‌ایم. دکتر کامل، من و سه نفر از افراد صاحبخانه. حتا نوه‌ی او نیز در میانه‌ی اتاق مشغول به بازی است. پسرشان که</p>
<p>سن و سال من است، مرا و برخی از آن افغان‌ها را بیاد می‌آورد. او بخصوص سراغ ترا گرفت، وحدت!<br />
آنان پدر و مادر را نیز بخاطر دارند بخصوص مادر را که در یک موقعیتی از دختر بیمار آنان مواظبت کرده بود.<br />
آن‌ها از زندگی‌شان پس از آن‌که ما ایرانیان، کشور آن‌ها را ترک کردیم برای من تعریف می‌کنند. آنان از جهنمی صحبت می‌کنند که در بیست سال گذشته مجبور به زنده‌گی در آن بوده‌اند،<br />
پس از لحظه‌ی دکتر کامله آغاز به سخن می‌کند. من هم این امکان را یافتم تا بجلوی پنجره بروم و نگاهی به بیرون اندازم. در کودکی دوست داشت</p>
<p>م مدتها کنار این پنجره بایستم و همه جا را تماشا کنم. شاید به همین دلیل است که امروز، پس از گذشت این همه سال، منظره‌ی باغ پشتی خانه‌مان این چنین روشن در ذهنم باقی مانده است.<br />
(عکس)<br />
یکروز صدای انفجار بمبی همه‌ی ما را بیدار کرد. در آن زمان، چنین اتفاقاتی بسیار می‌افتاد. اما این اتفاق عجیبی بود. تمام شیشه‌ها‌ی پنجره‌ها‌ی ما خرد شد. در گذشته شیشه‌ها ترک خورده بود و این نشانه‌ی آن بود که این انفحار از نوع دیگری است. یک چیز تازه‌ایست. بدن‌‌های تکه‌تکه شده‌ی آدم‌ها در همه جا گسترده بود، توی خیابان، روی دیوارها و توی باغ‌. حتا بدن‌های تکه‌تکه شده‌ی انسان‌ها هم در امان نبودند.پرنده‌گان مشغول خوردن تکه‌ پاره‌های بدن انسان‌های کشته شده بودند. فاجعه‌ا‌ی بود. حنگ پرنده‌گان را  هم آدم‌خوار کرده بود. پرنده‌گان محبوب من! پرنده‌هایی که بعد از خرگوش، این همه برای من عزیزند! حالا هم‌نوعان من آن‌ها را آدم‌خوار کرده‌اند!<br />
آن روز من مدت زیادی به آن منظره نگاه کردم. می‌خواستم دلیل این پدیده را برای برای خودم حلاجی کنم.</p>
<p>حتا امروز هم که اینجا ایستاده و به حیاط نگاه می‌کنم قادر به درک این مسئله نیستم که جنگ از ما انسان‌ها چه می‌سازد و با ما چه معامله‌ای می‌کند.</p>
<p>زمان خداحافظی رسید. شماره‌ تلفن‌ام را به آنها می‌دهم. شماره‌ تلفن آنها را هم می‌گیرم. هر دو طرف اطمینان داریم که باز هم دیداری میان ما رخ خواهد داد. دوست دارم در وقت باقی‌مانده سری به آپارتمان سابقمان بزنم و از آن فیلمی تهیه نمایم. و اگر بشود دستگیره‌ی آن را لمس کنم.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/amooarvand.wordpress.com/1731/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/amooarvand.wordpress.com/1731/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/amooarvand.wordpress.com/1731/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/amooarvand.wordpress.com/1731/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/amooarvand.wordpress.com/1731/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/amooarvand.wordpress.com/1731/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/amooarvand.wordpress.com/1731/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/amooarvand.wordpress.com/1731/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/amooarvand.wordpress.com/1731/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/amooarvand.wordpress.com/1731/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/amooarvand.wordpress.com/1731/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/amooarvand.wordpress.com/1731/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/amooarvand.wordpress.com/1731/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/amooarvand.wordpress.com/1731/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=amooarvand.wordpress.com&amp;blog=6141993&amp;post=1731&amp;subd=amooarvand&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://amooarvand.wordpress.com/2012/01/05/%d9%82%d9%84%d8%a8-%d9%85%d9%86-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d8%a2%d9%86%d8%ac%d8%a7-%d9%85%db%8c%e2%80%8c%d8%aa%d9%be%d8%af-%d8%a8%d8%ae%d8%b4-%d8%a2%d8%ae%d8%b1/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">عمو اروند</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://afghanungarna.files.wordpress.com/2008/11/kabul8-mankvinna2.jpg" medium="image" />

		<media:content url="http://afghanungarna.files.wordpress.com/2008/11/kabul8-man1.jpg" medium="image" />

		<media:content url="http://afghanungarna.files.wordpress.com/2008/11/kabul8-mankvinna3.jpg" medium="image" />
	</item>
		<item>
		<title>قلب من برای آنجا می‌تپد/ بخش ۱۲</title>
		<link>http://amooarvand.wordpress.com/2011/12/31/%d9%82%d9%84%d8%a8-%d9%85%d9%86-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d8%a2%d9%86%d8%ac%d8%a7-%d9%85%db%8c%e2%80%8c%d8%aa%d9%be%d8%af-%d8%a8%d8%ae%d8%b4-%db%b1%db%b2/</link>
		<comments>http://amooarvand.wordpress.com/2011/12/31/%d9%82%d9%84%d8%a8-%d9%85%d9%86-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d8%a2%d9%86%d8%ac%d8%a7-%d9%85%db%8c%e2%80%8c%d8%aa%d9%be%d8%af-%d8%a8%d8%ae%d8%b4-%db%b1%db%b2/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 31 Dec 2011 22:23:00 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمد افراسیابی</dc:creator>
				<category><![CDATA[مشکلات مهاجرت]]></category>
		<category><![CDATA[ترجمه‌ها]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://amooarvand.wordpress.com/?p=1726</guid>
		<description><![CDATA[پسرک رقاص اما هنوز هم در افغانستان می‌توان کودکانی را یافت که در عالم کودکی خود غرق شده و کاری با اطرافیان خود نداشته باشند. یکی از آنها همین پسرک است که پاورچین و رقصان به این‌سو و آن‌سو می‌رفت، در عالم کودکی خودش غرق بود و با حرکات خودش موچبات خنده‌ی جمع ما را [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=amooarvand.wordpress.com&amp;blog=6141993&amp;post=1726&amp;subd=amooarvand&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><strong>پسرک رقاص</strong><br />
اما هنوز هم در افغانستان می‌توان کودکانی را یافت که در عالم کودکی خود غرق شده و کاری با اطرافیان خود نداشته باشند. یکی از آنها همین پسرک است که پاورچین و رقصا<img class="alignleft" src="http://afghanungarna.files.wordpress.com/2008/11/danspojke.jpg?w=221&#038;h=254" alt="" width="221" height="254" />ن به این‌سو و آن‌سو می‌رفت، در عالم کودکی خودش غرق بود و با حرکات خودش موچبات خنده‌ی جمع ما را فراهم می‌کرد.</p>
<p>بازار تالوقان و پنچر شدن ماشین ما<br />
ماشینمان بازهم پنچر شد. علی در حالی‌ عوض کردن چرخ ماشین، برای من نقش بابا را بازی می‌کرد، داستان می‌گفت و شوخی می‌کرد. بیشتر صحبت‌‌های او، دور چگونه‌گی گذران زندگی مردم افغانستان بود.<br />
جلوی خانه‌ی این مردی که در این عکس دیده می‌شود پنچر کردیم. او بیرون آمد و ما را به برای نوشیدن چایی به خانه‌اش دعوت کرد.<br />
در بین راه برای خوردن ناهار توقفی کردیم و غذایی را که با خود آورده بودیم، خوردیم. هوس چای کردیم که نداشتیم. جوانانی که در این عکس می‌بینید رفتند و از خانه‌شان  برای ما چای آوردند.<br />
<strong>برای بابا</strong><br />
پنجم نوامبر ۲۰۰۸<br />
رشید دوست در مورد روزنامه‌ی هِیواد خیلی صحبت می‌کرد. من هم بدلیل حرفه‌ام دوست داشتم اگر فرصتی پیش‌آید به بازدید یکی از سردبیری‌های مهم خبری افغانستان به روم. شانش با من بود و آرزویم زود برآورده شد. قرار است بیست دقیقه‌ی دیگر در چنان محلی باشم. اما بابا، این بازدید، یک دیدار معمولی نیست. من به بازدید سردبیری روزنامه‌ای خواهم رفت که تو بیست سال پیش، خبرنگار آن روزنامه بودی.<br />
بابا! من این بازدید را بجای تو و برای تو انجام می‌دهم. این موضوع را می‌دانستم که آدرس سردبیری روزنامه‌ی هیوا، کابل شماره‌ی ۷ بود. چون هنوز هم ساختمانی را که تو وارد آن می‌شدی و شماره‌ی هفت بر پیشانی‌ آن نشستع بود، خوب بیاد دارم.<br />
به ساختمان بلندِی درب و داغانی می‌رسیم. آثار ضربات ترکش موشک‌، گلوله‌‌های توپ و ترکش خمپاره‌ بر روی بدنه‌ی ساختمان و پنجره‌های آن آشکارا بچشم می‌خورد. عجیب است که ساختمان هنوز روی پای خودش ایستاده <img class="alignleft" src="http://afghanungarna.files.wordpress.com/2008/11/ali-byter-dack.jpg?w=175&#038;h=233" alt="" width="175" height="233" />است. دفتر هیواد در طبقه‌ی سوم این ساختمان قرار دارد. من تنها نیستم، سی‌گنه، دیگر روزنامه‌نگارِ زنِ گروه نیز مرا همراهی می‌کند. چهل دقیقه وقت دارم تا بفهمم در این سال‌های آخر چه برسر هیواد آمده است. باید از فضای موجود فیلمی بگیرم و آن‌جا را از نو شناسائی کنم.<br />
چه می‌دانی؟ شاید کسی را پیدا کردم که هنوز کسی را در آن‌جا پیدا کردم که هم کار ‌کند و هم مرا بشناسد.<br />
پس از ده روز مترجمی، امروز برای اولین بار از این کار طفره می‌روم و خواهش می‌کنم بگذارند خودم باشم .آخر بابا گفتم که این کار را فقط برای تو «بابا» انجام می‌دهم.<br />
برای روبرو شدن با «مکرویان» نیاز به کمی استراحت و ذخیره‌ی انرژی دارم.<br />
باری! فکر می‌کنم اصولن مترجمی کار چندان دل‌چسبی نباشد، من امروز حتا حوصله نداشتم که خانم سی‌گنه را به دیگران معرفی کنم. نمی‌توانستم، شاید باور نکنی که حتا اسم او را هم از یاد برده‌بودم.<br />
دفتر سردبیری روزنامه در کریدوری دراز قرارگرفته است که دو طرف آن اتاق‌های کوچکی قرار گرفته‌اند. ۵۹ سال از عمر این روزنامه می‌گذرد.<br />
بابا! یادت هست زمانی‌ که تو این‌جا کار می‌کردی تعداد کارمندان به یکصدو بیست نفر می‌رسید اما امروز تمام کار روزنامه فقط با ۲۹ نفر می‌چرخد. حتمن تو خودت از اتفاقاتی که در این جا رخ‌داده است، باخبری، مگر نه؟<img class="alignright" src="http://afghanungarna.files.wordpress.com/2008/11/kabul7-hevananstalld.jpg?w=187&#038;h=140" alt="" width="187" height="140" /><br />
از همه‌ی اتاق‌ها بازدید کردیم و سپس به چاپخانه‌ی روزنامه سری زدیم.  ماشین‌های چاپ همان‌ ماشین‌هائی هستند که بیست سال پیش، اخباری که تو تهیه می‌کردی، چاپ می‌کردند، تمام کارمندان کابل ۷ هیواد در کناره‌ی یکی از آن ماشین‌ها به ردیف ایستاده‌اند. یکی از آنان، بیش از ۲۵ سال است در این‌جا مشغول به کار است. من خودم را به او معرفی می‌کنم، او از خود بی‌خود می‌شود و شادمانه می‌گوید که ترا «حمید»  را بخوبی بیاد دارد. از من می‌خواهد سلام‌اش را بتو برسانم.<br />
پیش از ترک ساختمان روزنامه از ماشین ‌چاپ تازه‌ بکار افتاده‌ی روزنامه هم بازدید می‌کنیم. این ماشین چاب همین هفته کارش را آغاز کرده‌است.<br />
ساعتی دیگر به خانه‌ای خواهیم رفت که در آن روزهای دور در آنجا ساکن بودیم. تا آن لحظه باید از فرصت استفاده کرده و خودم را برای روبروئی با حوادث احتمالی آینده آماده سازم.<br />
علا‌رغم تمام این آماده‌‌گی‌ها، تصمیم به بازگشت گرفته‌ام.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/amooarvand.wordpress.com/1726/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/amooarvand.wordpress.com/1726/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/amooarvand.wordpress.com/1726/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/amooarvand.wordpress.com/1726/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/amooarvand.wordpress.com/1726/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/amooarvand.wordpress.com/1726/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/amooarvand.wordpress.com/1726/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/amooarvand.wordpress.com/1726/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/amooarvand.wordpress.com/1726/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/amooarvand.wordpress.com/1726/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/amooarvand.wordpress.com/1726/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/amooarvand.wordpress.com/1726/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/amooarvand.wordpress.com/1726/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/amooarvand.wordpress.com/1726/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=amooarvand.wordpress.com&amp;blog=6141993&amp;post=1726&amp;subd=amooarvand&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://amooarvand.wordpress.com/2011/12/31/%d9%82%d9%84%d8%a8-%d9%85%d9%86-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d8%a2%d9%86%d8%ac%d8%a7-%d9%85%db%8c%e2%80%8c%d8%aa%d9%be%d8%af-%d8%a8%d8%ae%d8%b4-%db%b1%db%b2/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">عمو اروند</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://afghanungarna.files.wordpress.com/2008/11/danspojke.jpg?w=497" medium="image" />

		<media:content url="http://afghanungarna.files.wordpress.com/2008/11/ali-byter-dack.jpg?w=497" medium="image" />

		<media:content url="http://afghanungarna.files.wordpress.com/2008/11/kabul7-hevananstalld.jpg" medium="image" />
	</item>
		<item>
		<title>قلب من برای آنجا می‌تپد/ بخش یازدهم</title>
		<link>http://amooarvand.wordpress.com/2011/12/26/%d9%82%d9%84%d8%a8-%d9%85%d9%86-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d8%a2%d9%86%d8%ac%d8%a7-%d9%85%db%8c%e2%80%8c%d8%aa%d9%be%d8%af-%d8%a8%d8%ae%d8%b4-%db%8c%d8%a7%d8%b2%d8%af%d9%87%d9%85/</link>
		<comments>http://amooarvand.wordpress.com/2011/12/26/%d9%82%d9%84%d8%a8-%d9%85%d9%86-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d8%a2%d9%86%d8%ac%d8%a7-%d9%85%db%8c%e2%80%8c%d8%aa%d9%be%d8%af-%d8%a8%d8%ae%d8%b4-%db%8c%d8%a7%d8%b2%d8%af%d9%87%d9%85/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 26 Dec 2011 18:50:44 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمد افراسیابی</dc:creator>
				<category><![CDATA[مشکلات مهاجرت]]></category>
		<category><![CDATA[ترجمه‌ها]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://amooarvand.wordpress.com/?p=1718</guid>
		<description><![CDATA[بی‌فایده‌گی دوره‌های آموزشی چهارم نوامبر ۲۰۰۸ هزینه‌ی زیادی صرف تربیت افراد لایق و کاردان و جذب آنها در بازار کار می‌شود. در بازدید امروزمان از سفارت سوئد. مقامات سوئدی به مطالب جالبی از افغانستان اشاره ‌کردند. توضیحات آنها سبب شد تا من از کارهایی انجام‌شده  توسط کمیته‌ی افغانستان ‌‌ـ ‌‌سوئد درک بهتری پیدا کنم. یکی [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=amooarvand.wordpress.com&amp;blog=6141993&amp;post=1718&amp;subd=amooarvand&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="RTL"><strong>بی‌فایده‌گی دوره‌های آموزشی</strong></p>
<p dir="RTL">چهارم نوامبر ۲۰۰۸</p>
<p dir="RTL">هزینه‌ی زیادی صرف تربیت افراد لایق و کاردان و جذب آنها در بازار کار می‌شود. در بازدید امروزمان از سفارت سوئد. مقامات سوئدی به مطالب جالبی از افغانستان اشاره ‌کردند. توضیحات آنها سبب شد تا من از کارهایی انجام‌شده  توسط کمیته‌ی افغانستان ‌‌ـ ‌‌سوئد درک بهتری پیدا کنم. یکی از مشکلاتی که مقامات اداری افغانستان با آن روبرو هستند، تلاش شرکت‌ها و موسسات رقیب است برای شکار کارمندان</p>
<div class="wp-caption alignleft" style="width: 191px"><img src="http://amooarvand.files.wordpress.com/2011/12/mossa.jpg?w=181&#038;h=218" alt="" width="181" height="218" /><p class="wp-caption-text">کلاهی که برای خودم خریدم</p></div>
<p dir="RTL">آموزش‌دیده‌ای که هزینه‌ای برای آموزش آن‌ها نپرداخته‌اند. مثلن اگر دریافتی کارمندی که صاحب‌کار او هزینه‌ی آموزش او را پرداخته است، در ماه ۶۰ دلار باشد، شرکت رقیب با پیشنهاد حقوق ماهانه‌ی ۴۰۰۰ دلاری کارمند را از چنگ صاحب‌کاری که کلی هزینه‌، صرف آموزش کارمند خود کرده‌‌است، می‌رباید. از این منظر، وضع سازمان‌های کمک‌رسانی غیردولتی از همه بدتر است. مثلن اگر موسسه‌ی «الف» کارمندش را به یک دوره آموزش تکمیلی بفرستد، موسسات رقیب حاضرند آن کارمند را با هر حقوقی که شخص آموزش‌دیده را راضی کند، او به استخدام خود درآورند. در میان این افراد دختران بسیاری هستند که بخاطر یافتن شوهر به دوره‌های آموزشی می‌روند. اما بمحض استخدام، خواستگارانی پیدا کرده و نهایت ازدواج نموده و بدنبال شوهر خود، راهی محل زندگی شوهرشان می‌شوند. برای مقابله با این مشکل کمیته‌ی افغانستان ‌ـ‌ سوئد آموزش زنان شوهردار را بر دختران مجرد ترجیح می‌دهد. دلیل‌اش این‌است که زنان شوهردار فقط زمانی شهر یا دیار خود را ترک می‌کنندکه تمام اعضای خانواده‌ی او، دسته‌چمعی تصمیم به نقل مکان بگیرند. روی همیین اصل کمیته افغانستان ‌ـ سوئد تصمیم گرفته‌است فقط زنان شوهردار را جهت مامائی تربیت کند.</p>
<p dir="RTL"><strong>تلقن زنگ می‌زند</strong></p>
<p dir="RTL">شب گذشته دچار بدخوابی شدم و تا نیمه‌ی شب به خودم می‌‌پیچیدم. حالا دلیلش را می‌فهمم. برای آمدن به افغانستان من هیچگونه نگرانی نداشتم. این مکرویان است که اضطراب در من ایجاد می‌کند. مکرویان، بارها بخواب‌ من آمده است و من داستان همه‌ی آن خواب‌ها را خوب به یاد دارم. مثلن روزی بهمراه بابا به محل کار او رفته‌بودیم، هوا تاریک بود. ما عجله داشتیم که همه‌ی مدارک مهمی را که لازم داشتیم، برداشته و با خودمان ببریم. ما می‌خواستیم از آنجا فرار کنیم. اما بکجا و چرائی‌اش <img class="alignright" src="http://afghanungarna.files.wordpress.com/2008/11/bokhandlaren1.jpg?w=105&#038;h=140" alt="" width="105" height="140" />را من نمی‌دانستم. با هم به نجوا صحبت می‌کردیم تا کسی متوجه قصد ما نشود. مرتب تکرار می‌کردیم:</p>
<p dir="RTL">نمی‌شه! نمی‌شه! نه، ما نمی‌تونیم این همه‌ چیزو با خودمان ببریم!</p>
<p dir="RTL">شانش با من بود. شش صبح زمین‌لرزه‌ی سبکی روی‌داد و مرا بیدار کرد. دیگر خوابم نبرد، کاری که معمولن در مواقع عادی براحتی اتفاق می‌افتد. ناچار بلندشدم تا خودم را آماده سازم. پیش از ظهر همه‌ی افراد گروه با هم خواهیم بود اما بعد از ظهر من و دکتر کامله با علی راننده به مکرویان خواهیم رفت.</p>
<p dir="RTL">بعد از خوردن صبحانه همه‌گی سواره، به فروشگاهی رفتیم که پارچه‌های  زردوزی شده می‌فروخت. بیشتر کالاهای آن فروشگاه را کارهای دستی زنان افغانی تشکیل می‌‌داد که در کمپ‌های پناهنده‌گی پاکستان زنده‌گی می‌کنند. حدود چهار میلیون افغانی پس از تسلط طالبان بر افغانستان، کشور را ترک کرده‌اند. بیشتر این فراریان به پاکستان پناه برده‌اند. اما عده‌ی زیادی هم به ایران و دیگر کشورهای جهان مهاجرت کرده‌اند.</p>
<p dir="RTL">مهاجرانی که من با آن‌ها صحبتی داشته‌ام، ظرف ۲۰ سال گذشته افغانستان را ترک کرده‌بودند. یک در صد حاصل‌فروش کالاهایی که در این فروشگاه بفروش رود، صرف امور مربوط به زنان افغان می‌شود. در این فروشگاه همه نوع کالایی وجود داشت، از فرش گرفته تا تابلوهای نقاشی، ظروف سرامیک، جواهرات، لباس‌های بسیار شیک مردانه و زنانه. من یک کلاه قشنگ برای خودم خریدم.</p>
<p dir="RTL"> خب! حالا می‌شود گفت که افغانستان تمام مغز مرا احاطه کرده‌است! هه‌هه‌هه!</p>
<p dir="RTL"><strong>کتابفروشی</strong><img class="alignleft" src="http://afghanungarna.files.wordpress.com/2008/11/kvinnor.jpg?w=175&#038;h=233" alt="" width="175" height="233" /></p>
<p dir="RTL">محل بازدید بعدی ما کتاب فروشی معروف شهر بود. کارل بیلد<a title="" href="#_ftn1">[1]</a> هم هفته‌ی پیش از آنجا دیدن کرده بود.</p>
<p dir="RTL">دوست دارم مردم تماشا کنم و حرکت اتومبیل‌ها را زیر نظر بگیرم. اتومبیل‌ها همه‌جا هستند و گریز از آن‌ها امکان ندارد. اما زنگ تلفن همراهم بصدا در می‌آید.</p>
<p dir="RTL">این کتاب‌فروشی در حال حاضر توسط پسران صاحب آن اداره می‌شود. برابر گفته‌ی آن‌ها، پدرشان بهمراه همسرش به کانادا سفر کرده‌است و الان در کانادا مشغول بازی «رولت» است.</p>
<p dir="RTL">کتاب‌فروشی، مغازه‌ی کوچکی است با انبوهی از کتاب در مورد افغانستان. ولی من که در این‌جا همه‌ی مسایل و اتفاقات را زنده و در برابر چشمان‌ام می‌بینم، چه نیازی بکتاب دارم. مثل همین انسان‌های کوچک و کنجکاوی که در بیرون مغازه با چسبانیدن صورتشان به شیشه‌ی کتابفروشی، می‌خواهند سر از کار ما دربیآورند، نه، من حال و حوصله‌ی زیر و رو کردن این همه کتاب‌ را ندارم.</p>
<p dir="RTL">اینجا بر عکس کابل ما می‌توانیم بمیان مردم رفته و کمی با آنها باشیم. رشید مسئول تنظیم برنامه‌‌های ما است.</p>
<p dir="RTL">یکی از مناظر رنج‌آوری که هر روزه در افغانستان با آن مواجه هستیم دیدن انسان‌های فقیری است که در پشت دیوار خانه‌های لوکس کابل، روی زمین نشسته‌‌اند.</p>
<div>
<hr align="left" size="1" width="33%" />
<div>
<p><a title="" href="#_ftnref1">[1]</a>وزیر امور خارجه‌ی فعلی و نخست وزیر اسبق سوئد</p>
</div>
</div>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/amooarvand.wordpress.com/1718/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/amooarvand.wordpress.com/1718/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/amooarvand.wordpress.com/1718/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/amooarvand.wordpress.com/1718/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/amooarvand.wordpress.com/1718/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/amooarvand.wordpress.com/1718/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/amooarvand.wordpress.com/1718/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/amooarvand.wordpress.com/1718/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/amooarvand.wordpress.com/1718/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/amooarvand.wordpress.com/1718/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/amooarvand.wordpress.com/1718/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/amooarvand.wordpress.com/1718/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/amooarvand.wordpress.com/1718/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/amooarvand.wordpress.com/1718/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=amooarvand.wordpress.com&amp;blog=6141993&amp;post=1718&amp;subd=amooarvand&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://amooarvand.wordpress.com/2011/12/26/%d9%82%d9%84%d8%a8-%d9%85%d9%86-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d8%a2%d9%86%d8%ac%d8%a7-%d9%85%db%8c%e2%80%8c%d8%aa%d9%be%d8%af-%d8%a8%d8%ae%d8%b4-%db%8c%d8%a7%d8%b2%d8%af%d9%87%d9%85/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">عمو اروند</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://amooarvand.files.wordpress.com/2011/12/mossa.jpg?w=181" medium="image" />

		<media:content url="http://afghanungarna.files.wordpress.com/2008/11/bokhandlaren1.jpg" medium="image" />

		<media:content url="http://afghanungarna.files.wordpress.com/2008/11/kvinnor.jpg" medium="image" />
	</item>
	</channel>
</rss>
