خوراک‌ها:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

جلسه تازه شروع شده بود که او وارد سالن شد. بتازه‌گی هیجده‌سالگی‌اش را پشت سر گذاشته بود و از این جهت بخود می‌بالید که اجازه‌ی حضور در چنین جلساتی را یافته است. زمانی که به دور و بر خویش نظری انداخت با نهایت تعجب دریافت که یک سوم حاضران در جلسه را سفیدپوستان تشکیل می‌دهند. تقاضای صحبت کرد. پس از لحظه‌ای که این اجازه به او داده شد گفت:
به باور من در این جامعه، سفیدپوستی نیست که بشود باو اطمینان کرد.

سکوت سنگینی بر سالن حکمفرما شد. سکوت آن‌چنان سنگین بود که اگر دکمه‌ا‌ی روی زمین می‌افتاد، صدایش شنیده می‌شد.
آلبرت لوتولی، مرد سیاه‌پوست در ردیف اول نشسته بود. شرکت کننده‌گان در جلسه انتظار داشتند که باید باو درس عبرتی داد. و انتظار داشتند که آلبرت لوتولی چیزی شبیه این جمله را “تو باید این موضوع را خوب درک می‌کردی” به او می‌گفت و اضافه می‌کرد که:
اول. ما در این‌گونه مجامع هیچگونه راسیسمی را تایید نخواهیم کرد . فرق هم نمی‌کند این اظهارات راسیستی علیه سفیدپوستان باشد یا علیه سیاه‌پوستان.
دوم. جلسه‌ی ما دستور کاری دارد که کلیه سوالات و مباحث باید بر اساس مندرجات آن مطرح و پی‌گیری شود.
سوم. تو موظف هستی از حاضران در این جلسه پوزش بخواهی و الا در این‌جا محلی برای تو نیست. و سپس در خروجی را به جوان نشان دهد.
اگر چنین ‌شده بود، بی‌شک آن مرد جوان که با شرمساری و احساس حقارت مجبور به ترک سالن گردیده بود او به یک “تروریست بالقوه” تبدیل می‌شد.

اما آلبرت لوتولی که مردی سخت مذهبی بود شاید این جمله‌ی عیسای مسیح بخاطرش گذشت که “اگر برادری، برادر دیگر را تحقیر کند، تا ابد دچار آتش جهنم خواهد شد” و از این‌رو چیز دیگری به جوان گفت.
- من آن‌چه را که اظهار داشتی، شنیدم. اما به این مسئله‌ می‌اندیشم ‌که آیا تو برای اثبات این پیش‌داوری قریب به یقین‌ات، مستندی هم داری؟ و دیگر این که تو چند نفر سفید‌پوست را از نزدیک می‌شناسی؟
جوان به اندیشه فرو رفت و دریافت که در واقع هیچ سفید بوستی را از نزدیک نمی‌شناسد.
آلبرت لوتولی مدتی سکوت کرد. بعد از گذشت بیست ثانیه‌ای به حرف خود این‌گونه ادامه داد.
بسیاری از ما حاضران در این جلسه مطمئن هستیم که این‌گونه پیش‌داوری‌ها فاقد هرگونه اساس و بنیاد واقعی است.
مرد جوان احساس کرد که در این اظهار نظر نه تنها واقعیتی نهفته است بلکه به نظر می‌رسد طرز بیان آن آمیخته با نوعی عشق و مهربانی هم هست.
سالیانی از حادثه گذشت. مرد جوان آن‌روزی در جایی اظهار داشت که واقعه‌ی آن‌روز اثر بزرگی در زندگیش گذاشته است. طرز بیان و روشِ برخورد آن مرد کهن‌سال که بویی از تحقیر و تمسخر در آن استشمام نمی‌شد، راه درست را به او نشان دادهئبود.
آن مرد کهن‌سال فهمیده بود که با جوانان باید بهمان روشی برخورد کرد که خود او دوست می‌داشت با او بهمان‌سان رفتار شود.
تروریستی را پذیرا شده بود اما انسانی را تحویل داده بود برای مرمش شخص مهمی شده بود.
نام آن مرد جوان نلسن ماندلا بود.

صادقانه اقرار کنیم! چندبار ما بزرگ‌سالان ناخواسته و از روی بدفهمی، رفتاری با نوجوانان و جوانان خودمان داشته‌ایم که آن‌ها احساس حقارت نکرده‌اند؟ مگر نه این که تحقیر، پیش‌زمینه و سرچشمه‌ی تنفر است؟
زمانی که من به زندگی شخصی خودم نگاه می‌کنم از این مسئله شرمنده می‌شوم که گاهی به شکلی با فرزندانم، دوستانم و یا کسانی که در قضیه‌ای اعم از گفت‌وگوهای خصوصی یا سیاسی داشته‌ام و یا در جهت مخالف من استاده بودند، چنان رفتاری کرده‌ام که موجبات تحقیر ناخواسته‌ی آنان شده‌ام.
متاسفانه ما شاهد چنین رفتارهای تحقیرکننده‌ای، هم در رفتار بزرگ‌سالانمان و هم در رفتار نوجوانانمان هستیم. رفتارهایی‌ که از روی ناامیدی و یاس انجام می‌گیرد و تحقیر انسان‌هایی، گروه‌های اجتماعی و ملیتی را سبب می‌شود.

نویسنده: اندرش کارل‌برگ
برگرداننده: محمد افراسیابی

یکی از دندان‌ها پیشین پویا، پس از چند عمل جراحی و جابجائی، همان‌طور که دندان‌پزشک معالجش گفته بود دوام نیاورد و کشیده شد. از آنجا که استخوان فک بالائی او به دلیل سستی، توان پذیرایی کاشتن ریشه‌ی دندان را نداشت، مدتی با تزریق موادی ترمیم کننده، استخوان فک بالایی او را ترمیم کردند تا آماده‌گی کاشتن دندان نو را پیدا کند. امروز قرار بود دندانی برای او کاشته شود. کاشتن دندان برای انسان‌ها معمولی با بی‌هوشی موضعی و تزریق دو سه آمپول بی‌هوشی انجام می‌شود. اما پویا بدلیل وضع خاصش۱ اجازه‌ی چنین کاری را نمی‌دهد. به همین نت بحال، چندین بار زیر بی‌هوشی رفته است.
او با برداشتی که از توانائی‌های مادرش و من دارد، در برخی موارد از مادرش انتظار کمک دارد و در برخی دیگر از من. حال اگر بر اساس همان تقسیم‌بندی‌ای که او از توانائی‌های ما می‌کند، علی‌الاصول باید مادرش او را همراهی می‌کرد. اما این بار رای او عوض شده بود و من با او به بیمارستان رفتم.
قرارمان با دکتر جراح ۴۵، ۷ بامداد بود. فاصله‌ی خانه‌ی ما تا خانه‌ی پویا ده کیلومتری می‌شود. پیش از ترک خانه، فکر کردم بهتر است کتابی با خود داشته باشم. در اتاق انتظار بیمارستان‌ معمولن چیز بدردخوری برای خواندن نیست. سه تا چهار ساعت انتظار را هم باید طوری کشت. از میان کتاب‌های جیبی، کتابی با عنوان “امثال و قصصی ناامیدان” را انتخاب کردم. نگاهی به کتاب انداختم. با توجه به اضطرابی که داشتم و خستگی ناشی از کم‌خوابی شب گذشته، فکر کردم باید کتاب مناسبی باشد.
راستش اصلن نمی‌دانم این کتاب از کجا راه به کتاب‌خانه‌ی ما یافته‌است.
خب! این هم نمونه‌ایست از کتاب‌های ناخوانده‌ی که مشابهش در میان کتاب‌خانه‌ی کوچک ما کم هم نیست. همان سوژه‌ای که چندی پیش موضوع بازی جدید وبلاگی شده بود و من حال و حوصله‌ی پرداختن به آن را نداشتم.

پیش از بازنشسته‌گی، اداره‌‌‌‌ی ما، سالیانه ۲۰۰۰ کرون سوئدی در اختیار هر یک از کارمندانش می‌گذاشت تا به میل خود، به منظور افزایش دانش کاری، مبلغ مزبور را صرف خرید کتاب یا پرداخت هزینه‌ها‌ی شرکت در دوره‌های آموزش تکمیلی نماید. این مبلغ با توجه به مسئولیت کارمند و مقامش افزایش می‌یافت. اما چون هزینه‌ی شرکت در کنفرانس‌ها زیاد بود، من اغلب ترجیح می‌دادم مبلغ مزبور را صرف خرید کتاب کنم. شاید این کتاب هم یکی از همان کتاب‌هائی باشد که خریده‌ام و تا بحال ناخوانده مانده است.
پیش از آن‌که نوبت پویا برسد، مقدمه‌ و اولین قصه‌ی کتاب را خواندم. موضوع به دلم نشست به فکر ترجمه‌ی تدریجی بعضی از قصه‌های افتادم.
اما اول بد نیست، اشاره‌ی کوتاهی به نویسنده‌ی کتاب داشته باشیم.

اندرش کارل‌برگAnders Carlberg کیست؟
او متولد ۱۹۴۳میلادی و بنیان‌گزار، مدیرعامل بنیاد «فریس‌هوست۲»و رئیس هیات اجرایی انجمن بسکتبالیست‌های بخش جنوبی شهر استکهلم بزرگ است. کارل‌برگ بین سال‌های ۱۹۶۷ـ ۱۹۷۰ریاست هیات اجرائی جوانان (VUF) حزب چپ سوئد را به عهده داشت. او در اداره‌ی گروه اشغال‌کننده‌ی ساختمان متعلق به گروه کُر استکهلم۳، نقشی اساسی داشت. پس از ایجاد انشعاب در سازمان جوانان حزب چپ (VUF) سوئد به سال ۱۹۷۰ آندرش با همکاری گروه اقلیت، اتحادیه‌ی کمونیستی موسوم به (FK) را تشکیل داد. کارل‌برگ بعدها به سوسیال‌دموکرات‌ها پیوست. در سال ۱۹۸۴ سازمان زنان و مردان مسیحی ۴ موسوم به KFUM، اداره‌ی سازمان «فریس‌هوست» را به او سپرد.

فریس‌هوست مرکزی است برای فعالیت‌های مختلف ویژه‌ی جوانان ناآرام، انجام طرح‌های آموزش و پرورشی و انجام پروژه‌های اجتماعی.
اندرش از جمله صاحب‌نظران حرفه‌ی تربیت و آموزش جوانان نابهنجار است. او در بیشتر مباحث رسمی مربوط به این رشته فعال است. به همین دلیل او در طرح مسائل و مشکلات حال و یا آیند‌ه‌ی جوانان، چگونگی برخورد جامعه با مرتکبین اعمال جنائی و کارهای خشونت آمیز، خارجی‌ستیزی، نقش دموکراسی در آموزش و پرورش، نقش جنسیت، احترام به باورهای دینی دیگران، رعایت اصول اخلاقی و عرف جامعه، بویژه مسئولیت بزرگسالان در برابر جوانان صاحب نظر بوده و در مباحث مطروحه فعال است.

پیام اصلی اندرش کارل‌برگ:

استفاده از امکانات موجود در یک جامعه، بستگی دارد به توانایی‌های افراد آن جامعه در ایجاد رابطه‌ای متقابل با یکدیگر.
او برای رسیدن به این هدف، معتقد است باید بین گروه‌های موجود در یک جامعه، پل‌های تفاهم ایجاد نمود.
۱- پویا از جمله‌ی مبتلایان به سندروم داون است که سبب عقب‌مانده‌گی ذهنی را در انسان‌ها ایجاد می‌کند.
۲- فریس هوست، نام محلی است که در گذشته کارخانه‌ی تولید یخچال و فریزر بوده‌ ولی اکنون تبدیل به مرکز آموزشی شده است.
به خواندن ادامه دهید »

درس اخلاق

دیروز یاد درس اخلاق افتادم و صحبت‌ها، موعظه‌ها و پندهای بسیاری که در مورد پرهیز از دروغ‌گوئی و ذم تهمت، از معلمان، بزرگترها، علمای دین و از همه بیشتر از زبان پدر شنیده‌ بودم‌. در این مورد چه بسا مورد آزار و اذیت هم‌بازی‌های دوران کودکی‌ام قرار گرفتم که چرا معلم، پدر و … راست‌گفته‌ای. و سپس تذکرات و پندهایی باز همان اشخاص که در همه مورد نباید راست گفت! اگر احساس خطر کردی، بهتر است از راست‌گویی پرهیز کنی که تق‍ی‍‍ه در اسلام جایز است. شروع کردم بنوشتن مطلبی کردم که کامپیوترم قفل کرد. خواستم چاره‌ی دردش کنم، از کار انداختمش. دو روزی وقتم را گرفت و بدون گرفتن نتیجه‌ی مثبتی. نوشتن هم از یادم رفت. امروز بسراغ کامپیوتر بیمار دیگری آمدم. ای‌میل‌هایم که باز کردم نوشته‌ی زیر را یافتم که دوستی فرزانه برایم ارسال داشته بود، خواندمش.
دیدم درد دل من است با این تفاوت که گفته‌ی بزرگی است که در تاریخ کهن ما صاحبِ نام و نشانی است. پس بهتر دیدم که همان را نقل کنم که اعتباری بس بیش از نوشته‌ی من دارد. افسوس که نام راوی داستان نیست. شاید خواننده‌ای نوشته را بشناسد و مرا در این مورد کمک کند.

خواجه نصیرالدین، دانشمند یگانه‌ی روزگار در بغداد، مرا درسی آموخت که همه‌ی درس بزرگان در همه‌ی زندگانیم برابر آن حقیر می‌نماید و آن این است:
در بغداد هر روز بسیار خبرها می‌رسید از دزدی و قتل و تجاوز به زنان در بلاد مسلمانان که همه (نیز) از جانب مسلمانان بود.
روزی خواجه نصیرالدین مرا گفت می‌دانی از بهر چیست که جماعت مسلمان از هر جماعت دیگر بیش‌تر گنه می‌کند با آن‌که دین خود را بسیار اخلاقی و بزرگ منش می‌داند؟
من بدو گفتم:
بزرگوارا همانا من شاگرد توام و بسیار شادمان خواهم شد اگر ندانسته‌ای را بدانم.
خواجه نصیرالدین فرمود:
من بسیار سفرها کرده‌ام و از شرق تا غرب عالم، دین‌ها و آیین‌ها دیده‌ام. از «غوتمه» (بودا) در خاورزمین تا «مانی ایرانی» در باخترزمین که همانا پیروانشان چه نیکو می‌زیند و هرگز بر دشمنی و عداوت نیستند.
آن‌ها هرگز چون مسلمانان در اخلاقشان فرع و اصل نیست و تنها بنیان اخلاق را خودشناسی می‌دانند و معتقدند آن‌که خود بشناسد وجدان خود را بیدار کرده و نیازی به جزئیات اخلاقی همچون مسلمانان ندارد.
اما عیب اخلاق مسلمانی چیست ای شیخ؟
در اخلاق مسلمانی هر گاه به تو فرمانی می‌دهند، آن فرمان «اما» و «اگر» دارد.
در اسلام تو را می‌گویند:
دروغ نگو… اما دروغ به دشمنان اسلام را باکی نیست.
غیبت مکن… اما غیبت انسان بدکار را باکی نیست.
قتل مکن… اما قتل نامسلمان را باکی نیست.
تجاوز مکن… اما تجاوز به نامسلمان را باکی نیست.
و این «اماها» مسلمانان را گمراه کرده و هر مسلمانی به گمان خود دیگری را نابکار و نامسلمان می‌داند و اجازه هر پستی را به خود می‌دهد و خدا را نیز از خود راضی و شادمان می‌بیند.
و راز نابخردی مسلمانان در همین است، ای شیخ!

و می‌بینم که خواجه نصیرالدین چه زیبا توصیف کرده‌است مدعیان مسلمانی را. مگرنه؟

دوستی این شعر برایم فرستاده است. نامی از مترجم شعر نبود. کمی دستکاری‌اش کرده‌ام.

اگر به خانه‌ی من آمدی
برایم مدادی بیاور! یک مداد سیاه.

می‌خواهم چهره‌ام را خط‌خطی کنم
تا به جرم زیبایی در قفس نیفتم.
ضربدری هم روی قلبم، تا به هوس نیفتم!

به مداد پاک‌کنی هم برای محو لب‌هایم نیاز دارم
نمی‌خواهم کسی به هوای سرخیشان، سیاهم کن.

لطفن بیلچه‌ای هم بیار تا با آن، تمام غرایز زنانه‌ام را ریشه‌کن کنم،
شخم بزنم تمام وجودم را …
بدون این‌ها، راحت‌تر به بهشت می‌روم، گویا!

یک تیغ بده، تا موهایم را از ته بتراشم، تا سرم هوایی بخورد

و بی‌واسطه‌ی روسری، کمی بیاندیشم!
نخ وسوزن هم بده، برای زبانم.
می‌خواهم … بدوزم‌اش به سَقّم.
… این‌گونه فریادم بی صداتر خواهد شد!

راستی قیچی یادت نرود،
می‌خواهم هر روز اندیشه‌‌هایم را سانسور کنم!
پودر رختشویی هم لازم دارم
برای شستشوی مغزم!
مغزم را که شستم، روی بند پهن‌اش خواهم کرد
تا آرمان‌هایم را باد با خود ببرد به آنجایی که عرب نی انداخت.

می‌دانی که؟ باید واقع‌بین بود !

صدا خفه‌‌کن هم اگر گیرآوردی بگیر!

می‌خواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب،
برچسب فاحشه می‌زنندم
بغضم را در گلو خفه کنم!

یک کپی از هویتم را هم می‌خواهم
برای وقتی که خواهران و برادران دینی به قصد ارشاد،
فحش و تحقیر تقدیمم می‌کنند،
به یاد بیاورم که کیستم!

ترا به خدا …
اگر جایی دیدی حقی می‌فروشند
برایم بخر … تا در غذایم بریزم
ترجیح می‌دهم خودم قبل از دیگران حقم را بخورم!

سر آخر اگر پولی برایت ماند
یک پلاکارد هم به شکل گردن‌بند، برایم بخر!
تا آن‌را به گردنم بیاویزم …
و رویش با حروف درشت بنویسم:

من یک انسانم
من هنوز یک انسانم
من هر روز یک انسانم!

بی‌آنکه دیده بیند،
در باغ
احساس می‌توان کرد
در طرحِ پیچ‌پیچِ مخالف‌سرای باد
یأس موقرانه‌ی برگی که
بی‌شتاب
بر خاک می‌نشیند

احمد شاملو

این آخرین غذایی بود که در زیر آفتاب، نشسته بر روی تراس کوچک جنوبی خانه‌مان خوردیم. هواشناسی خبر از سرد شدن هوا داده بود. از همین ‌رو، صبح، میز و صندلی‌های تراس سمت شمالی را جمع کرده بودیم.

غذا که تمام شد، خورشید نیز دور و دورتر شد و درختان بلند جنگل مقابل، راه بر تابش نور گرمابخش آن را بستند. لرزی در تنم نشست و احساس سردی کردم. پروازم به آن دورهایِ دور، دوران کودکی‌ام و شروع دبستان آغاز شد.

اولین روزهای دبستان بود، کلاس اول، دبستان دانش۱. با محمد راهی خانه بودیم. خانه‌ی آن‌ها بالای ایستگاه ۲ بود. کجا، نمی‌دانستم. هنوز اجازه‌ی دور شدن از اطراف خانه‌ی پدری را نیافته بودم. به خانه‌ی ما رفتیم تا مشق شب را باهم بنویسیم. وارد خانه شدیم. یادم نیست مادر چیزی خوردنی بما داد یا نه. اصلن آیا چیزی داشت که بما بدهد؟ یادم نیست.

دفتر و مداد بدست روی پله‌ی حیاط، زیر تابش آفتاب پائیزی نوشتن را آغاز نمودیم. هوا سرد بود. چند سطری ننوشته آفتاب ما را تنها گذاشت. پله‌ای بالاتر رفتیم و سطری دیگر نوشتیم. آفتاب، مرتب از ما فرار کرد و ما به دنبالش، پله‌ای بالاتر می‌رفتیم. این‌کار را آنقدر تکرار کردیم تا خورشید خود را بکلی پشت قله‌ی الوند قایم کرد و سرما بر ما غالب شد. محمد راهی خانه‌ی خودشان شد.

محمد کَمَکی در یادگیری کُند بود. آموزگارمان نیز از فن آموزگاری کاملن بی‌بهره. او بود و زبان تلخ‌اش و ترکه چوب درخت آلبالویش که سخت جان بود و دیر می‌شکست.

کسی از زبان تلخ او در امان نبود. تا پِل‌تَکی می‌زدی، طعن و لعن‌اش بلند می‌شد.

آجری، آجر به مغزت بخوره!

و ترکه‌ی آلبالویش را که تمام دانش پداکوژیکی‌اش در آن جمع شده بود، با تمام قدرت بر بدن نحیف‌ات فرود می‌آورد که داد از نهادت برمی‌خاست.

تازه اگر گریه می‌کردی، بچه نَه‌نِه بودی و اگر درد را متحمل می‌شدی، خرَِِ پوست‌کُلُفت لقب می‌گرفتی. نمی‌دانستیم به کدام ساز این ناآموزگار باید رقصید.

اما حسین، دانش‌آموزی فقیرِ و یتیم بود و چنان می‌نمود که دلسوزی نداشت گرچه نام خانواده‌گی او، نشان از نسبت‌اش به “بزرگان شهر” می‌داد. کمی گیج و گوج بود و روزی نبود که تنش زیر ضربات ترکه‌ی آلبالوی آقای هاشمی، همان ناآموزگار، له و لورده نشود. هاشمی نوار چرمی ابزار فلک را به زنجیر آویخته در سقف کلاس که زیرزمینی بود، می‌بست. حسین را وامی‌داشت تا با دستانش محکم به چوب فلک آویزان شود. بعد او را تا جایی‌که امکان داشت، به دور خودش می‌پیچانید و یک‌باره رهایش می‌کرد. حسین فریاد زنان به دور خودش می‌چرخید. هاشمیِ دیوانه، قهقه‌زنان او را زیر ضربات ترکه‌ی آلبالوی خود می‌گرفت. حسین سرش گیج می‌رفت، دستانش شل می‌شد و ناخواسته، چوب فلک را رها می‌کرد و بر کف اتاق پهن می‌شد. هاشمی فریاد شادی بر می‌آورد و دیوانه‌وار می‌خندید. اما نفس ما بند می‌آمد.

نکند نفری بعدی من باشم!

بعد حسین را در اتاق مجاور که تاریکی مطلق بر آن حکم‌فرما بود، زندانی می‌کرد و در را بروی‌اش می‌بست تا زنگ خانه زده شود.

کلاس اول که تمام شد، مدرسه‌ی من نیز عوض شد. روی این اصل رابطه‌‌ام با محمد و حسین و دیگر هم‌کلاسی‌های مانده در آن دبستان، قطع شد.

اما وضع آموزش‌وپرورش بهتر نشد. در، روی همان پاشنه خرخید.

در جوانی دو سه باری به محمد برخوردم. یکبار با هم به میدان‌میشان۳ رفتیم. او مدرسه را ول کرده بود و به شغل پدر رو آورده بود و بنایی می‌کرد.

اما حسین همان روزهای اول، مدرسه را ول کرد. پیش برادرش که قهوه‌‌خانه‌یی در راستای مظفری۴ دااشت، بکار مشغول شد. بیشتر او را دنبال الاغی می‌دیدم که آب مصرفی چایی‌خانه‌یِ برادر را از “چشمه شوره”۵ که تا محل کارش، سه چهار کیلومتری فاصله داشت، حمل می‌کرد.

بما، هم‌کلاسی‌های سابقش که در خیابان مشغول بازی یا گفت‌وگو بودیم، نزدیک می‌شد، زنجیری را دور سرش می‌چرخانید و الاغ بیچاره را بهمان نحوی که هاشمی، او را زیر بار ضربات چوب‌ گرفته بود، بی‌جهت می‌زد و همان کلمات رکیکی را نثار الاغ زبان بسته می‌کرد که هاشمی احمق به او نسبت داده بود.

هاشمی یکی دو سالی بعد شغل “شریف” پاسبانی پیشه کرد. حالا دیگر، گاوی بود در پوست شیر. باتومی هم به کمر آویزان داشت که به او اجازه رسمی اِعمال خشونت علیه “قانون‌شکنان، را می‌داد. دشمن دوچرخه‌سواران بود. جلوی پیر و جوان را می‌گرفت و از آنان گواهی‌نامه راننده‌گی طلب می‌کرد. اگر “حق‌‌وحسابش” داده می‌شد، فبه‌المراد. و الا باد هر دو چرخِ دوچرخه را خارج می‌کرد و فنتیل‌ها را به روی پشت‌بامی، داخل حیاط خانه‌ای یا‌ خرابه‌ای پرتاب می‌کرد و چند فحش ناب لاتی هم نثار مرده و زنده‌ی دوچرخه‌سوار می‌نمود.

افسوس که به گفته‌ی شاملو:

ما هم چنان دوره می‌کنیم
شب را و روز را
و
هنوز را.

۱- دبستان دانش، دبستانی غیردولتی بود و بیشتر آموزگارانش، سوادی در حد خواندن و نوشتن داشتند و بالطبع، دریافتی‌شان نیز بسیار ناچیز بود.

۲- میدانی که در انتهای خیابان شریعتی امروزی قرار دارد، مردم نمی‌دانم به چه علت، ایستگاه می‌نامیدند.

۳- میدان میشان، محلی است در میانه راه الوند که آن‌روزها، از شهر دو ساعتی راه بود.

۴- راسته‌ی مظفریه، نزدیک به میدان اصلی شهر است و آن‌روزها مرکز طلافروشان، مغازه‌های شیک پارچه‌فروشی بود با دو سه مغازه‌ی سبزی فروشی.

۵- چشمه شوره که برخلاف وجه تسمیه‌اش، آب شیرینی داشت، قنات پرآبی بود در بخش غربی گورستان کهنه‌ی شهر، در کناره‌ی جاده‌ی قدیم کرمانشاه. همیشه تعدادی گاری و الاغ‌ آب‌بر، کناره‌ی آن مشغول بارگیری آب برای منازلی بودند که آب چاه خانه‌شان، آشامیدنی نبود.

بیشتر در مورد آقای هاشمی

با فلیپ، نوه‌ام از مهد کودک راهی خانه‌ایم. در کناره‌ی پیاده‌رو، زباله‌ی حاصل از تعمیرات آپارتمانی را در کیسه‌های بزرگ بافته‌شده از تارهای سخت پلاستیکی در کنار هم چیده‌اند. کامیون جرثقیل‌داری آماده‌ی حمل آن‌هاست. فلیپ می‌خواهد نظاره‌گر بارشدن زباله‌ها باشد. او نام انواع و اقسام این چنین وسایلی را می‌داند. جلوی کالسکه‌اش می‌نشینم تا به سوال‌های او پاسخ دهم.
سوئدی جوان بلند بالایی، دوربین در دست، سلامم می‌کند. می‌گوید خبرنگار ‌است و برای جوانان مطلب تهیه می‌کند. سپس می‌پرسد آیا حاضرم به سوال او پاسخی فوری و کوتاه دهم؟
می‌گویم:
چرا نه؟
ضبط صوتش را روشن می‌کند و می‌پرسد:
به نظر تو معنا و مفهموم زندگی چیست؟
می‌گویم:
خوشبخت زیستن.
سن و سالم را می‌پرسد و حرفه‌ای که بدان اشتغال داشته‌ام. چند عکسی می‌گیرد. تشکری می‌کند و یقه‌ی خانمی را که هم سن‌وسال من است و آنطرف‌تر ایستاده است، می‌گیرد.
فیلیپ غرق تماشای بالا و پائین رفتن بازوهای چرثقیل و جابجایی کیسه‌های سنگین زباله‌ها است.
از او می‌پرسم:
می‌شود راهی خانه شد؟
موافقت می‌کند.
راهمان را ادامه می‌دهیم. باد سردی می‌وزد. پائیز فرا رسیده‌است. در خانه مادر بزرگ به استقبال نوه‌اش می‌آید و با مهربانی او را در آغوش می‌کشد. فیلیپ به شرح ماجراهای روز می‌پردازد. تا من کفش‌هایم در آورم، مادر بزرگ لباس‌های او را عوض کرده‌است.
کمی دور هم می‌نشینیم. فلیپ ارام ندارد و از سروکول ما بالا می‌رود، روی مبل ملق می‌زند، پشت مبل قایم می‌شود. نگران اینم که مبادا بخودش صدمه‌ای بزند. می‌پرسم:
دوست داری با هم بازی کنیم؟
برق شادی در چشمانش می‌درخشد. دستم را می‌گیرد و بسوی اتاق خودش می‌برد. اتاقش پر است از اسباب‌بازی و کتاب‌های ویژه‌ی کودکان.
به دوران کودکی خودم فکر می‌کنم. نه اتاقی داشتم، نه کتابی داشتم و نه وسایل بازی و نه کتابی. حتا نه کتاب‌خوانی. تنها فرد باسواد خانه پدر بود او هم، همّ و غمش،نه زنده‌گی من و ما که زنده‌گی پس از مرگش بود.
سوال خبرنگار در ذهنم جان می‌گیرد. این دنیا برای او معنایی نداشت. همه‌اش درد بود و رنج. زنده‌گیش آلوده بود با ترس از شب اول قبر، سوالات نکیر و منکر و روز معاد و ایستادن ساعت‌ها در زیر آفتاب سوزان صحرای محشر.
به مبشران چنین معادی می‌اندیشم و خدای وحشتناک آنان که نه رحمن و نه رحیم است. آنانی که سرزمین وطنم را به صحرای محشر بدل کرده‌اند.
آیا براستی هدف غایی زندگی این است که اینان تبلیغش می‌کنند؟

Johnny Mad Dog


دیشب این فیلم را دیدم. همه‌اش در فکر سربازان گمنام امام زمان بودم و فجایعی که در کهریزک، اوین و خیابان‌های تهران و دیگر شهرهای سرزمینم بنام اسلام و سربازان گمنام امام زمان انجام گرفته و می‌گیرد. فیلمی است خشن که دیدنش دل آدم را بدرد می‌آورد. اما حاوی ما حاوی حقایقی است که چگونه جنایتکاران کودکان را شستشوی مغزی میدهند و از آنان برای رسیدن به مقاصد شوم خویش، سوء استفاده می‌نمایند.

رهبر شباهنگام، سرشار از باده‌ی قدرت رهبری به رختخواب می‌رود. تلویزیون ماهواره‌ایش باز است اما خوابش می‌برد. در میان خواب و بیداری می‌بیند:
رئیس جمهور محبوبش، انشای کلاس دومی‌اش در صحن خالی سازمان ملل می‌خواند. نماینده‌گان دولت‌هایی که در میان مردمشان عزت و احترامی دارند و با رای و اراده‌ی آنان به قدرت ‌رسیده‌اند یا اصلن به سالن نیامده‌اند یا با شروع خواندن اذن دخول چوپان دروغ‌گو، سالن را ترک می‌کنند. از ۱۹۲هیئت نمایندگی کشورهای عضو سازمان ملل، تنها ۴۳ هیئت حاضر به شنیدن خزعبلات احمدی‌نژادش شده‌اند، نماینده‌گان چین، روسیه و نماینده‌گان کشورهایی دیگر که نام و نشانشان ناشی از ظلم و استبدادی است که بر مردمشان روا می‌دارند. اگر هیئت‌های سوئدی و فنلاندی هم سالن را ترک نکردند، نه بدلیل طرفداری از حکومت کودتایی است که رسم و روال سیاسی آنان، همیشه پرهیز از برخورد بوده است.
با تعجب می‌بیند، تنها کسی که برای مزخرفات رئیس جمهورش عاشقانه دست می‌زند، عزیز کرده‌ی او، اسفندیار عزیزش است که رهبر معظم را نیز با او میانه‌ای نیست.
خبر درگیری لفظی شدید بین هاشمی ثمره و متکی بر سر عدم حضور و خروج هیئت‌های نمایندگی کشورها از سالن به هنگام سخنرانی احمدی‌نژاد، دیوانه‌اش می‌کند. پاسخ متکی به هاشمی ثمره مبنی بر عدم “توجه مقامات به توصیه‌های وزارت امور خارجه که شرایط را برای سفر احمدی نژاد مساعد ندانسته بود، کلافه‌ترش می‌کند. قلبش به تپش می‌افتد و از این‌که وزیر امور خارجه‌‌ی دربارش چنین گستاخانه از ناباوری جهانیان به بهشت موعود او و حکومت عدل علی‌وارش مشکوکند، به نفس‌نفس می‌افتد.
حالا کاملن بیدار شده است. مجتبی را صدا می‌زند که به سرداران حجازی و رادان و … «فرمان ما» ابلاغ کن تا چاره‌ی کار کنند.
اما از تلویزیون ماهواره‌ای روشن شعار ایرانیان سبزپوش گوش مقام معظم را می‌آزارد:
• نه غزه، نه لبنان، جانم فدای ایران،
• سهراب ما نمرده، این دولت است که مرده،
• خامنه‌ای قاتل است‌، ولایتش باطل است.
وول خوردن تعدادی از یهودیان مقیم نیویورک را درمیان جمعیت سبزپوش نشانه‌ی دست دشمن می‌پندارد و ایستادن برخی از عابرین آمریکایی را در کنار جمعیت معترض و سپس پیوستن به آنان را، دسیسه‌ی آمریکا ارزیابی می‌کند.
شنیدن اظهارات رابرت فیلدمن، یهودی ساکن بروکلین نیویورک که احمدی‌نژاد را هیتلر قرن بیست و یکم خطاب می‌کند و می‌گوید “وقتی او راحت مردم مسلمان و هم‌وطن خود را می‌کشد، چرا نترسیم که یهودی‌کشی دوباره‌ای را، راه نیندازد؟ شک دخالت اسرائیل و آمریکا در دشمنی مردم با حکومت عدل علی او، محرز کند.
از عصیانبت رابرت فیلدمن مبنی بر انکار مدام واقعه‌ی هولوکاست از جانب مموتی، سخت کلافه می‌شود که چطور یک یهودی بخودش اجازه می‌دهد علیه فرمایشات ما حرفی بزند، اگرچه “بسیاری از بستگان پدری او جزو کسانی باشند که هیتلر آن‌ها را کشته است. و یا بگوید “حتی بشار اسد، دوست احمدی‌نژاد هم فهمیده است که باید از او فاصله گرفت”.
خواب دیگر از چشم رهبر معظم ‌گریخته است. موج سبزپوشان و پرچم‌های سه‌رنگ ایران با نقش شیروخورشید سرخ، در مقابل چشمان ناباورش به رقص در آمده‌اند.
دیدار اعلیحضرت شاهنشاه آریامهر برزگ ارتشتاران در ذهنش جان می‌گیرد که در دیدارش از کاخ سفید بهنگام ریاست جمهوری کارتر، باد گاز اشک‌آوری را که پلیس آمریکا برای برهم زدن ایرانیان معترض در میان آنان منفجر کرده بود بسوی شاه و شهبانو روانه ساخت و اشک شاهنشاه را جاری کرد. موضوعی که اینان آن‌را معجزه خوانده بودند.
سبزپوشی ساختمان امپایر استیت و پارچه‌ی سبزی که بر فراز پل بروکلین نیویورک در اهتزاز است و با امواج باد، بالا و پائین می‌رود، او را متوحش می‌کند و بیاد روز قدس می‌افتد که با تمام فرمایشاتی که کرد و تمام هارت‌وپورت‌هایی که سردارانش کردند، مردم سبزپوش، میدان را از هواداران او گرفتند.
وحشت برش می‌دارد. تمام سبزی‌ها را ناشی از دسیسه‌ی دشمن برآورد می‌کند و تقصیرها به گردن اسرائیل، آمریکا و انگلیس می‌اندازد. موسوی و کروبی هم سران فتنه‌اند اگر نزد امام جایی بس بالا داشته‌اند. خاتمی هم همین‌طور. مگر حسین بازجو نگفته است که با… ملاقات کرده‌است؟ اما یار غار و دوست پنجاه‌ساله‌اش که با دسایس و سیاست‌بازی‌های او به رهبری رسیده است، چطور؟
صبح در دیدار با نماینده‌گان مجلس خبره‌گان رهبری چون دایی‌جان ناپلئون خطاهای خودکرده را به گردن دشمن می‌اندازد.
عجب این که انتظار دارد مردم هم این یاوه‌گویی‌های او را باور کنند

تفکر استبدادی

گویند زیدآبادی را به این دلیل‌‌که در نامه‌اش آیت‌الله خامنه‌ای را رهبر، نه “رهبر معظم” خطاب کرده است، بسی اذیت کرده‌اند.
این حرف می‌تواند درست باشد. دلیل من اعتراضیه‌ی شیخ محمد یزدی است به آیت‌الله رفسنجانی که چرا نامه‌ات را به رهبر، بدون سلام آغاز کرده‌ای؟
جایی خوانده‌ام “بدبخت ملتی که نیاز به رهبر داشته باشد”.
این مطلب سخنی بگزاف نیست که کشورهای دموکرات غربی را نه رهبری است و نه نیاز باینکه دم آقایان را “توی سینی بگذاری” تا به گوشه‌ی قبایشان بر نخورد.
فقط آلمان نازی بود که هیلتر رهبرش بود و شوروی سابق که استالین را داشت. و دیدیم که این رهبران معظم چه به روزگار مردمشان آوردند.
چند سال پیش اینگوار کارلسون ‌Ingvar Carlsson نخست‌وزیر وقت سوئد به هنگام پیاده شدن از هواپیمایی که او را از جزیره‌ی گوتلند به استکهلم برگردانده بود، ساکش در هواپیما جا گذاشته بود.
خلبان هواپیما ساک بدست بیرون آمد و با صدای بلند گفت:
اینگوار، اینگوار! ساکت را جا گذاشته‌ای و سپس ساک را به سمت نخست‌وزیر پرتاب کرد.
اینگوار کارلسون تشکری کرد و ساکش را برداشت. همه‌ی مردم دنیا جریان را از طریق تلویزیون دیدند. آب هم از آب تکان نخورد. کارلسون چندی بعد داوطلبانه از سیاست کناره گرفت و بزندگی عادی برگشت.
در آن رژیم بادمجان دور قاب‌چین‌ها می‌گفتند:
اعلیحضرت، شاهنشاه آریامهر، بزرگ ارتشتاران. شاه هم کیف می‌کرد و خود را جانشین کوروش تصور می‌نمود.
در این رژیم بادمجان دورقاب‌چین‌ها می‌گویند:
حضرت آیت‌الله خامنه‌ای رهبر معظم انقلاب. آقای خامنه‌ای هم باد به غب‌غب می‌اندازد و فکر می‌کند جانشین بلافصل امام علی است.

هولوکاست

سوال احمدی‌نژاد از جهان

‌سئوال ما اين بود که اگر ماجرای هولوکاست که مورد ادعای شما است واقعيت دارد:
• چرا اجازه نمی‌دهيد درباره آن تحقيق شود؟
• چرا اين مساله رازی سر به مُهر است و مانند جعبه سياهی می‌ماند که اجازه بازخوانی آن داده نمی‌شود؟
• ‌اگر واقعا اين قدر مساله مهم است چرا اجازه نمی‌دهند اين حادثه بازخوانی شود؟

سوال‌های من از او:
• تو که منکر تقلب در انتخابات هستی
• تو منکر حضور میلیونی جنبش سبز در خیابان‌ها هستی
• تو منکر حضور سبزپوشان در مسابقه‌ی فوتبال هستی
• تو که منکر حضور میلیونی سبزپوشان در روز قدسی
• تو که منکر فجایع انجام شده توسط همکاران، هم‌راهان و همفکرانت هستی
• تو دموکراسی غرب انکار می‌کنی
• تو که منکر تجاوزهای جنسی در زندان‌های جمهوری اسلامی هستی
• تو که فریب‌کارانه فریاد وا اسلاما برآورده‌ای

تو چرا اجازه‌ی بازخوانی حوادث سی‌ساله‌ی در سرزمین مرا به خبرنگاران خارجی، طرفداران حقوق بشر، مدافعان زندانیان سیاسی نمی‌دهی؟
در سرزمین من ضرب‌المثلی است که می‌گوید:
آن را حساب پاک است، از محاسب چه باک است؟

من می‌دانم که حساب تو چون پاک نیست چنین مزخرفاتی سرهم می‌کنی تا از آب گل‌آلوده ماهی صید کنی!
ضرب‌المثل دیگری برایت می‌گویم چرا که یقین دارم ترا با فرهنگ ایرانی رابطه‌‌ای نیست.
کافر همه را به کیش خود پندارد.
توی منکر آزادی‌های فردی، فکر می‌کنی همه مانند تو اند و دروغ‌گو!
و یادی از پدر کنم که در چنین مواقعی می‌گفت:
تو که راست می‌گویی لعنت بر هر چه دروغ‌گوست!

« Newer Posts - نوشته‌های قدیمی‌تر »