خوراک‌ها:
نوشته
دیدگاه‌ها

کلاس پنجم دبستان بودیم. حدود ساعت نه صبح صدای بوق کارخانه‌ی چرمسازی همه هاج‌ و واج کرد. بوق کارخانه که ساعت شهر هم محسوب می‌شد، روزانه پنج‌بار و در ساعت‌های زیر بصدا در می‌آمد:

۷ صبح ـ برای آماده‌باش کارگران و حرکت بسوی محل کار

۸ صبح ـ اعلام آغاز کار کارخانه

۱۲ اعلام ساعت ناهار

۱۳ آغاز مجدد کار

۱۷ اعلام ختم کار روزانه.

کسی دلیل بصدا در آمدن بی‌موقع بوق کارخانه را نفهمید حتا آقای معینی آموزگارمان. طولی نکشید که آقای سید صادق حجازی، ناظم دبستان با حالتی آشفته و عصبانی وارد کلاس شد. همه ماست‌ها را کیسه کردیم. اما چون شلاق چرمی‌اش را همراه نداشت، خیالمان راحت شد که کسی را بشلاق نخواهد بست.

اول مقداری بدوبی‌راه نثار کارگران بی‌شعور و نفهمِ بی‌سوادِ کارخانه‌ی شبروئی همدان کرد. و توضیح داد که این بوق بی‌موقع، اعلام اعتصاب کارگران شبروسازی است. چون با تقاضای اضافه حقوق آن‌ها موافقت نشده است، آن‌ها در این موقع بحرانی دست از کار کشیده و اعلام اعتصاب کرده‌اند.

در آن سن و سال واژه‌ی “اعتصاب” برای ما واژه‌ای بیگانه بود. توضیحات آقای ناظم و علاقه‌ای که به دکتر مصدق پیدا کرده بودم، سبب شد که عملِ اعتصاب را کاری نادرست، ارزیابی کنم. دولت انگلستان هم مانع صدور نفت ایران را شده بود تا دولت دکتر مصدق را ساقط کند. صف‌های طویل جلوی نانوایی‌ها نشان از بی‌ثباتی اوضاع اقتصادی کشور بود. روزانه کلی از وقت من صرف خرید نان می‌شد. مردم در صف ایستاده گناه نبودن گندم را متوجه انگلیس می‌کردند. بحث‌های داغی در می‌گرفت. عده‌ای هم مخالف مصدق بودند و همه‌ی گناه‌ها را متوجه او می‌کردند.

چندی بعد آقای حجازی در یکی از برنامه‌های صبحگاهی، پس از اتمام قرائت قرآن برای ما توضیح داد که دکتر مصدق برای اداره‌ی کشور نیاز به پول دارد. دولت‌های استعماری، بحمایت از دولت استعمارگر انگلیس، نفت را از ما نمی‌خرند تا مصدق را مجبور به استعفا کنند.

دولت به پول نیاز دارد و بما، به ملت خودش، رو آورده و می‌خواهد از ما قرض بگیرد. مجانی هم نیست، سود کمی هم بما می‌دهد. مدت زمان قرض دو سال است. دولت تعهد می‌کند که در انتهای دو سال، اصل پول و فرعش را پس بدهد. دولت برگه‌هایی بنام «قرضه‌ی ملی» چاپ کرده است. هر برگه ۱۰۰ ریال، یعنی ده تومان ارزش دارد.

او با چنان احساسی این مطالب را بیان کرد که بیشتر ما بچه‌ها حس کردیم، باید در خرید برگه‌های قرضه‌ی شرکت کنیم.

تمام پس انداز من، چهل تومان پود. پول جیبی من روزی ده‌شاهی بود. یادم نیست از چه زمانی به تشویق پدر، شروع به پس‌انداز کرده بودم. با پول‌های پس‌انداز شده‌ام، پدر معامله می‌کرد و سودش را به اصل مبلغ می‌افزود و دوباره کالای تازه‌ای می‌خرید و در دکانش بمعرض فروش می‌گذاشت تا بخیال خودش، مرا به شغل شریف تجارت «الکاسب حبیب‌الله» تشویق کند.

از روزی که فهمیدم مصدق به پول احتیاج دارد، موی دماغ پدر شدم که همه‌ی چهل تومانم را صرف خرید برگه‌های قرضه‌ی ملی کنم. پدر زیر بار نمی‌رفت و می‌گفت در این دوساله پول تو چند برابر خواهد شد. سودی که دولت بتو بدهد علاوه براینکه بدلیل ربا بودنش، حرام است مبلع بسیار ناچیزی هم هست.

نهایت پدر، به خرید یک برگه‌ی قرضه‌ی ملی رضایت داد. گویا دنیا را بمن داده بودند. با شادی ۱۰ تومان را گرفتم، تمام راه را تا مدرسه دویدم تا اولین نفری باشم که دکتر مصدق محبوبم را کمک کنم

پول‌ها که جمع شد، همه‌ی دواطلبان خرید با سه نفر از آموزگاران راهی بانک ملی شدیم. رئیس بانک آمد و برای ما سخنرانی کرد، برگه‌های قرضه‌ی ملی بما داد. عکسی دسته جمعی گرفتیم و با یک دنیا شادی راهی خانه شدیم.

یاد یک دیدار

این‌جا (+) را می‌خواهم. نامش آشنا است. به عکسش نگاه می‌کنم. عکس ناآشناست. نسیمی نیست که من او را دیده‌ام. زمانی که درهای زندان شاه باز شد، بدیدارش رفتم. با خودم می‌گویم:

اوه! نسیم چقدر پیر شده است!

یادم می‌آید که سی سال از آخرین ملاقات ما گذشته است. ۳۰ سال غربت او را هم پیر کرده است.

به دیدارش رفته بودیم. عزیز، مادر سلاحی‌ها با اکبر و خانواده‌اش به دیدار ما آمده بودند. عزیز با مادر نسیم آشنا بود. آشنائی‌شان در صف انتظار جلوی زندان اتفاق افتاده بود. کدام زندان یادم نیست. هردو، پسرانی گرفتار داشتند. در آن زمان نیز، مادران بودند که شهامت اعتراض داشتند.

عزیز، سه پسر از دست داده بود و کوچکتری پسرش زندانی بود. در آن رژیم کودکان را اعدام نمی‌کردند. رضا در زمان ارتکاب جرم نابالغ بود و از اعدام رهایی یافت. مادر نسیم نیز پسرانی زندانی داشت. دامادش گویا در نبردهای چریکی کشته شده بود.

عزیز یکی دو شبی پیش ما ماند. بعد گفت می‌خواهد به دیدار نسیم و مادرش برود. همه‌گی با هم راهی خانه‌ی پدری نسیم شدیم. در باز بود. مردم، دسته دسته به دیدارش می‌آمدند، می‌نشستند، گپی می‌زدند، استکانی چای می‌نوشیدند. همه شاد بودند و امیدوار.

آنانی که آشناتر ‌بودند، نزدیکتر می‌نشستند و بیشتر می‌ماندند. ما یکدیگر نمی‌شناختیم. نه، بهتر است بگویم که من او را می‌شناختم. اما او مرا نمی‌شناخت، بهمان سان که الان هم نمی‌شناسد. ولی آن‌چنان مهربانانه ما را پذیرفت که احساس غریبی نکردیم. خواهرش نیز بود. او دخترکی شیرین و دوستانی داشت. با لهجه‌ی غلیظ آبادنی صحبت می‌کرد. به او گفته بودند که بابایش برای دستگیری شاه رفته است و به آن‌جهت خانه نمی‌آید. او هم باورش شده بود. اما حالا که شاه رفته بود می‌پرسید که چرا بابا بخانه برنمی‌گردد؟

عزیز ما را معرفی کرد. نسیم لحنش مهربانتر شد. از زندان تعریف ‌کرد و از جوّ موجود در آنجا و روحیه‌ی “بچه‌ها” و امید و باورشان به ریزش دیوارهای زندان و طلوع خورشید آزادی.

پیش‌تر، یکروز، در گوشه‌ی دانشکده‌ی نفت آبادان، کتاب‌خوانی‌اش را برای بچه‌ها دیده بودم. بچه‌ها را دور خود جمع کرده بود و با همان لهجه‌ی گرم آبادانی‌اش، داستانی می‌خواند. مدتی در کنار به گوش ایستادیم. من و همسرم. داستان خوانی‌اش ادامه داشت که ما او را با بچه‌ها گذاشتیم. دو جوان از کنار ما گذشتند. یکی از آن دو گفت:

نگاه کن! نسیم خاکسار است! او تا چند روز پیش به جرم کمونیستی زندانی بود. حالا که با همت ما آزاد شده است، بچه‌های معصوم ما را شست‌وشوی مغزی می‌دهد.

ضمن صحبت داستان را برایش شرح دادم. لبخندی ‌زد و واکنشی نشان نداد.

زمان رفتن رسیده بود. خداحافظی کردیم. مادرش اصرار داشت شام را با آن‌ها بخوریم. عزیز ‌ماند. ما راهی خانه‌ ‌شدیم.

دو سه روزی بعد برای آوردن عزیز، دوباره راهی خانه‌ی آن‌ها می‌شدیم. نسیم خانه نبود. این‌بار، دیگر آن بیگانه‌ی نا آشنا نبودیم. انگار سالیانی است مادر و خواهرش ما را می‌شناسند. خواهرش سراغ کاظم را می‌گیرد. حتمن عزیز از دوستی میان من او و جواد، سخنی بمیان آورده است. نسیم از در وارد می‌شود. تعدادی کتاب در دست دارد. یکی از آن‌ها را بمن می‌دهد و می‌گوید:

هم امروز از زیر چاپ بیرون آمده است. مجموعه شعری است. کتاب را ورق می‌زنم. از شعرهایش خوشم می‌آید. می‌گویم:

نمی‌دانستم شعر هم می‌گویی!

لبخندی می‌زند.

سی سال از آن‌روز گذشته است. کتابش در میان دیگر کتاب‌ها که فرید در باغچه‌ی خانه‌شان، خاک کرد و رویش گل کاشت، در آبادان مانده است. جنگ آبادان و انسان‌های بسیاری را نابود کرد. ما هر دو پیر شده‌ایم. من پیرتر. فرید هم حالا کامل مردی شده‌است پس از گذشت این همه سال. جنگ ما را از هم جدا کرد.

صبح‌ روزهای پنجشنبه پدر مجلس روضه خوانی داشت. بعد از اقامه‌ی نماز صبح در مسجد محل، چندنفری از دوستانش مستقیمن به خانه‌ی ما می‌آمدند، صبحانه‌ی ساده‌ای با هم می‌خوردند، گپی می‌زدند و نهایت مرحوم حاج میزرا محمد کوثری به منبر می‌رفت، مسئله‌ای می‌گفت، سری به صحرای کربلا می‌زد و اشک حاضرین را در می‌آورد و جلسه تمام می‌شد. آز آن‌جا که من تنها پسر خانه بودم، خدمت به میهمانان وظیفه‌ی من بود. پدر به مدیریت دبستانی که می‌رفتم، دایر بودن مجلس روضه‌خوانی را اطلاع داده بود. از این‌روز اگر پنج‌شنبه‌ها کمی دیرتر در کلاس درس حاضر می‌شدم، از بازخواست و تنبیه بدنی احیانی روزمره، معاف بودم.
دبستان علمی به مدیریت شیخ علی زنجانی و نظامت سید محمد صادق حجازی از جمله مدارس وابسته به انجمن‌های سراسری تعلیمات اسلامی بود. از همین‌رو حضور و خدمت مرا در مجلس روضه‌خوانی مثبت برآورد و آن را تایید می‌کردند.
بودن در میان دوستان پدر سبب نزدیکی من با آنان شده بود. همدیگر را خوب می‌شناختیم و بهم احترام می‌گذاشتیم. شناسایی من از آنان با رشد جسمی و فکریم بیشتر و بیشتر ‌شد. جز پدر و حاج‌آقا کوثری روضه‌خوان، دیگران یا کلن بی‌سواد بودند یا کم‌سواد. سوادی در حدود توانایی روخوانی قرآن و کتاب‌های دعا مانند مفاتیح‌الجنان، زاد‌المعاد و غیره. نوشتن را نیاموخته بودند. سواد اجتماعی‌شان همان مطالبی بود که در پای منابر شنیده بودند. روی همین اصل هم بود زمانی که ملای روی منبر، مطلبی را بیان می‌کرد و آنان از آن مطلب آگاهی قبلی داشتند، با تکان دادن سر به نشانه‌ی تایید، با صدای بلند، موضوع را تکرار می‌کردند تا دانش خویش را به رخ دیگر شنوندگان حاضر، به کشند. این گونه واکنش‌ها که به “پامنری کردن” معروف بود، سبب رنجش مسئله‌گو و پدر می‌شد. اما تذکرات آنان بی‌اثر بود و در جلسه‌ی بعد داستان به همان شکل سابق تکرار می‌شد.
مسائلی که حاج‌آقا کوثری بیان می‌کرد برای من، نه تازه‌گی و نه جذابیت. آن مسائل را بارها یا از دهان پدر، آموزگاران، روضه‌خوان‌های دیگر شنیده و یا با خواندن توضیح‌‌المسایل‌های مختلفِ متعلق به آیات عظام سابق و لاحق موجود در صندوق کتاب‌های پدر، خوانده بودم و اطلاعاتم در این موارد مورد تایید پدر بود. اما حاج‌آقا کوثری معتقد بود که آن مسایل، مسایل روزمره‌ی مسلمانان است و باید مرتب تکرار شود.
هرچه بزرگتر می‌شدم، علاقه‌ام به حضور در این‌گونه مجالس کمتر وکمتر می‌شد. بحث‌هایی مطرح ‌شده از جانب حاضرین با افکار من نوجوان خواهان عدالت و آزادی، جور در نمی‌آمد. یکروز عطسه‌ای کردم. شیخ فضل‌الله که پیرترین حاضرین بود و صمیمترین دوست پدر، بلافاصله این عبارت را « انی آمنتُ بربکم فاسمعون» را، زیر لب زمزمه کرد و بمن توصیه نمود تا پس از هربار عطسه زدن، چنان عبارتی را تکرار کنم. و اضافه کرد که از معصوم نقل است که هرکس چنان کاری را انجام دهد، در شب اول قبر، هنگامی‌ که دو فرشته‌ی «نکیر و منکر» برای “بازجویی” او بالای سرش حاضر می‌شوند، میت دچار عطسه شده و روی عادت همیشه‌گی، جمله «من به خدای خودم ایمان آوردم، شما این مطلب را بشنوید» را تکرار خواهد کرد. دو فرشته با شنیدن این جمله کار “بازجویی” را بر او ساده خواهند گرفت.
داستان برای من نوجوانی که تازه با معنا و تفسیر کلمه‌ی عادل و بصیر و دانا بودن خداوند، آشنا شده بودم، نمی‌خواند. در ذهنم این امر خطور کرد که «پس ایشان در این باورند که می‌شود خدا و فرشته‌گانش را هم گول زد».
در آن سن و سال، نه ادب بمن اجازه می‌داد که مخالفتم را آشکار کنم و نه جرات مخالفت آشکار را با شیخ که مورد علاقه و احترام پدر و دیگر حاضران در جلسه بود، داشتم.
با آغاز دوره‌ی دبیرستان که هم‌زمان با مبارزات ملی شدن نفت هم بود، دیگر اجازه‌ی دیرتر حاضر شدن در کلاس درس را هم نداشتم. بنابراین نان و چای و پنیر را فوری جلوی حاضرین می‌گذاشتم و خداحافظی می‌کردم. اما در تعطیلی‌ها و تابستان‌ها برای این‌که کمک پدر باشم همان‌طور که در اداره‌ی مغازه‌اش کمکش می‌کردم در این‌گونه مجالس نیز همراه و کمکش بودم.

بخش سوم
آیت‌الله بروجردی، به دلیل تعداد زیاد مقلدین‌اش شاید تنها مرجع شیعی ساکن ایران باشد که از چنان محبوبیت و احترامی برخوردار بود. محبوبیت ایشان تنها نزد مقلدین شیعس مذهب نبود که جامع الازهر قاهره و کلیسای رم نیز برای ایشان احترام خاصی قائل بودند.
بعد از فوت ایشان، شاه تلگراف تبریکی به یکی از علمای برجسته‌ی شیعه‌ی ساکن نجف زد (اسم ایشان یادم نیست) و اعلمیت ایشان را تبریک گفت. تلگراف شاه در میان مردم عادی سروصدای زیادی ایجاد کرد. بزرگترها این کار شاه را نادرست و غیر متعارف ارزیابی می‌کردند و می‌گفتند مرگ آقای بروجردی سبب شادی آیت‌الله … نشده است که شاه به ایشان پیام تبریک قرستاده است. گذشته از این، زعامت دینی و گزینش مرجع تقلید، کاری به سیاسیمداران ندارد چرا که این خود مومنین‌اند که با شناختشان از روحانیون، یکی را اعلم تشخیص می‌دهند و به مرجعیت خود انتخاب می‌کنند.
از همین روی در این باور بودند که تبریک‌گویی شاه به آن آیت‌الله دلیل سیاسی دارد و شاه می‌خواهد نجف را مبدل بمرکز شیعیان جهان سازد تا نفوذ خودش را در قم افزایش دهد.
در میان گروه‌های ضدشاهی معروف بود که شاه از حمایت ضمنی آیت‌الله بروجردی برخورداربوده است. دلیلشان تلگراف تبریک آیت‌الله بروجردی به شاه، پس از پیروزی کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ و سرنگونی دولت ملی دکتر مصدق.
آنانی که به مغازه‌ی پدر رفت‌وآمد داشتند، از تحصیل‌کرده و دانشگاه دیده تا مردم عامی، باین باور بودند که آقای بروجردی نگران تسلط توده‌ای‌ها بر کشور بوده‌اند و مخالفتی با مصدق نداشته‌اند.
از طرفی همینان آشکارا می‌گفتند که در روایات داریم که به شاه مملکت اسلامی حتا اگر خلافکار هم باشد نباید بد و بی‌راه گفت یا مرگ اور را از خدا خواست بلکه باید دعا کرد تا او به راه راست هدایت شود.
پدر و دوستانش می‌گفتند حضرت محمد از این که در زمان سلطان دادگری چون انوشیروان، زاده شده است، افتخار کرده و فرموده است:
ولدت فى زمن الملک العادل‏انوشیروان.

من این روایات و توجیهات را نمی‌توانستم بپذیرم و بر این بودم که همه‌ی این روایات ساخته‌گی است و کار “بادنجان دور قاب چین‌های شاهان و صاحبان قدرت” است. بگذریم که انوشیروان را هم به دلیل قتل عامی که از مزدکیان کرده بود، دادگر نمی‌شناختم. از طرفی دیگر بارها هم شنیده بودم که ابوحریره برای بی‌اعتبار کردن اسلام، چندین هزار روایت جعلی از قول پیامبر اسلام ساخته و در میان مردم انتشار داده است. به دیگر سخن این که به روایات مورد اشاره می‌شد با دیده‌ی شک و تردید نگاه ‌کرد.

باری، قرار بود در ششم بهمن ماه ۱۳۴۱ شش ماده‌ی انقلاب سفید شاه و مردم به رفراندوم گذاشته شود.
شاه در سخن‌رانی خود، مرتب از اتحاد “ارتجاع سیاه و سرخ” سخن می‌گفت و معتقد بود روحانیون معترض با همراهی و همگامی خرابکاران سرخ، بدلیل مرتجع بودنشان است که با ایده‌های ملی و آزادی‌خواهانه‌ی او مخالفت می‌کنند.
او خود را “عقل کل” تصور می‌کرد و می‌پنداشت که او بهتر از هر ایرانی دیگری، نفع و ضرر ایران و ایرانیان را تشخیص می‌دهد. از این رو به خودش حق می‌داد هرکه را با باورهای او موافق نباشد، به بند بکشد و خاموش کند، چرا که هدف او خوشبختی و سربلندی ملت ایران است.
خود را “سایه‌ی خدا روی زمین” می‌انگاشت و این‌جا و آن‌جا تکرار می‌کرد که “خون شاهدوستی در رگ هر ایرانی جاری است”.
این رفتار شاه درست مانند رفتار پدرانی بود که خط‌کش بدست بالای سر فرزندانشان می‌ایستادند تا دروس خود را خوب بخوانند، تکالیفشان را انجام دهند، نمره‌ی خوب بگیرند تا آینده‌شان تامین شود. و اگر فرزندشان بدلیلی از فرمایشات ایشان، سرباز می‌زد، او را تا حد مرگ تنبیه می‌کردند و معتقد بودند که کار درستی انجام می‌دهند چون آینده‌ی فرزندشان بسته‌گی صددرصد در موفقیت آنان در مدرسه و قبولی در کنکور است. به عبارت درست‌تر هدف وسیله را توجیه می‌کرد.

دیروز، روز نظافت عمومی بود منطقه‌ی زیستمان بود، نظافت پائیزه. امروز روز پدر است.

از فلسفه‌ی وجه تسمیه‌‌ی روز پدر در سوئد بی‌خبرم. ولی می‌دانم که برخلاف ایران فعلی، این نام‌گزاری ارتباطی به زادروز هیچ قدّیسی از قدیسان دین مسیح ندارد. سوئد کشوری است با حکومت لائیک و بر خلاف آن‌چه دروغ‌گویان اسلام پناه، عنوان می‌کنند، همه‌ی مذاهب در اینجا محترم شمرده می‌شوند و پیروان آن‌ها از کلیه‌ی حقوق شهروندی بهره‌مند هستند.

در همین شهر فسقلی ما شاید یک دوجین کلیسای متعلق به شعبه‌های مختلف مسیحی وجود داشته باشد. سنی‌ها مسجد خودرا دارند، البته بدون گنبد و گلدسته و شیعیان مسجد خودشان را.

نام‌گزاری روزی پدر ارتباطی هم به تولد فردی از خاندان سلطنتی سوئد ندارد، مانند دوران رژیم پیشین که تولد رضا شاه روز پدر بود و زادروز مادر شهبانو، روز مادر.

شاه سلطنتش را می‌کند و به هیچ‌رو، اجازه‌ی دخالت در امور سیاسی کشور به او داده نمی‌شود.

خیلی‌ها هم عملن با ادامه‌ی رژیم پادشاهی مخالفند و آشکارا مخالفت خود را جار می‌زنند. حتا حزب سوسیال دموکرات سوئد در اساسنامه‌اش ماده‌ای دارد مبنی بر تلاش برای الغای سلطنت.

بگذریم! دیروز همان‌طوری که گفتم روز نظافت بود. محوطه‌ی ما «سه کیلومتری شمال شهر» در محوطه‌ای بمساحت ۴۱۰۰۰ متر مربع واقع است با ۱۲۶ دستگاه آپارتمان یک طبقه، دو طبقه و سه طبقه است. مالکیت آپارتمان‌ها و زمین متعلق به انجمنی است، متشکل از ساکنین خانه‌ها، شرکت سازنده‌ی آپارتمان‌ها و نماینده‌ای از شهرداری. ساکنین این نوع خانه‌ها، فقط حق سکونت را خریداری می‌کنند. بهای خانه‌ها برابر است با قانون عرضه و تقاضا. در ازای سکونت باید هزینه‌ی به انجمن پرداخت که شبیه همان اجازه‌ی ماهانه است و مقدارش به ازای مساحت زیربنای مسکونی معین می‌شود. این هزینه شامل هزینه‌ی آب مصرفی، و حرارت مرکزی، هزینه‌ی تلویزیون کابلی و در برخی از انجمن‌ها حتا هزینه‌ی اینترنت پرسرعت هم می‌شود. هرچه انجمن قدیمی‌تر باشد، هزینه پرداختی بدلیل استهلاک وام بانکی، کمتر است.

نظافت محوطه به عهده‌ی خود ماست. سالانه دوبار، بهار و پائیز با دعوت انجمن یک روز صرف نظافت منطقه می‌شود.

دیروز چنین روزی بود. پنج ساعت کار، روبیدن، جمع‌کردن و حمل برگ‌ها، تمیز کردن باغچه‌ها، کمک به همسایه‌های مسن و تنها،سخت خسته و کوفته‌ام کرده بود.

شب دو سه باری بدلیل کرامپ‌های عضلانی پا از خواب بیدار شدم. کابوسی وحشتناک هم بسراغم آمد. پنج صبح تخت را ترک کردم. دوشی گرفتم و به وبگردی‌ام پرداختم. اما خستگی اجازه نداد و لاجرم دوباره راهی اتاق خواب شدم.

خواب که بودم، زیبا و شیوا برای گفتن تبریک روز پدر زنگ زده بودند. نیما هم طبق معمول در مسافرت است (همین الان اس‌ام‌اسش رسید) و پویا معمولن آخر هفته پیش ماست.

بیدار که شدم تلفنی تتشکری از آنان کردم. یاد تبریکی افتادم که زمانی زیبا در چنین روزی برایم فرستاده بود. او چنین نوشته بود:
بچه که بودم یکی ازم پرسید، باباتو چقدر دوس داری؟

بازوها مو تا اونوجا که می‌شد باز کردم و گفتم:

این قد!

حالا که این کارتو واسه‌تون می‌نویسم باز همون احساسو دارم، با این تفاوت که دسام خیلی درازتر شده.

و باین می‌اندیشم که فلسفه‌ی بنیان‌گزاری این روزها چقدر عاقلانه است. چرا نسل من از این نعمت محروم بود. پدر فرزندش را نمی‌بوسید که مبادا لوس شود و فرزند اجازه ی ابراز علاقه به پدرش را نداشت که مبادا ابهت پدر کاستی گیرد.

بعد از ظهری بود. بی‌خبر از همه‌جا جلوی دکان پدر ایستاده بودم. مهدی و جواد، دوستان دوران دبیرستانی‌ام، از دور پیدا شدند. جواد پدرش معمم بود و خودش آموزگار. قیافه‌ی هر دو سخت گرفته بود و نگران به نظر می‌رسیدند. علت را پرسیدم. جواد گفت:

امروز ارتش طلاب مدارس علمیه‌ی قم را به رگبار بست. عده‌ای کشته و زخمی شده‌اند. تعداد زیادی از طلاب و بازاری‌ها هم دستگیر شده‌اند.

گفتم:

مهم نیست! چندتا مفت‌خور کمتر!

جواد سخت برآشفته شد. اول نگاهی بداخل دکان پدر انداخت اما چون پدر نبود تا شکایت به او برد، یقه‌ام را چسبید و گفت:

تو هم شاه‌دوست شده‌ای؟

مهدی که دانشجوی دانشکده‌ی افسری بود میانه را گرفت، پرخاشی بمن کرد و بعد جواد را ساکت کرد و ادامه داد:

آقای خمینی علیه کارهای خلاف شرع شاه قیام کرده‌اند، طلاب و بازاری‌ها به پشتیبانی از ایشان در خیابان‌های قم تظاهراتی راه ‌انداختند. ارتش هم دخالت کرد و عده‌ای در اثر تیراندازی کشته و زخمی شدند. می‌گویند آقا و بسیاری از علما و طلاب و مردم را هم توقیف کرده‌اند.

خبر خوبی نبود. با کشت‌وکشتار مردم اصلن موافق نبودم. حالم گرفته شد. جواد و مهدی هم بدنبال کار خویش رفتند.

من اصلن آقای خمینی را نمی‌شناختم. عصر همان روز که دوستانم را دیدم، فهمیدم که آن‌ها هم از مسئله خبردار شده‌اند. ولی ما زیاد در جریان امور داخلی کشور نبودیم. نه اخبار رادیو ایران را گوش می‌کردیم و نه اخبار داخلی روزنامه‌ها را می‌خواندیم. چرا که همه‌ی اخبار یک‌سویه بود و هر کاری که انجام گرفته بود یا در شرف انجام بود، در زیر لوای “بنا بفرمان ذات اقدس همایونی” اعلام می‌شد. انگار در کشور شخص دیگری وجود نداشت که در سر، هوای ایران داشته باشد جز شاه و شهبانو و دیگر اعضای دربار. مصدق که انگ خیانت خورده بود و در احمدآباد زندانی بود. نخست‌وزیر کشور که زمانی استاد و رئیس دانشگاه تهران بود و صاحب مدارج عالی علمی، خود را “غلام حلقه بگوش شاهنشاه” می‌خواند. تملق و تظاهر رایج بود. ارتشاء و پارتی‌بازی رواج داشت. اگر مشکلی در اداره‌ای داشتی ابتدا باید دنبال آشنایی می‌گردیدی که سفارشت را بکند و الا علاف بودی. همه‌ی این‌ها برای من جوان روشن‌فکر طالب آزادی و بسیاری دیگر سبب شده بود که بخش اول اخبار رادیو ایران را که به اخبار داخلی اختصاص داشت، تحریم کنیم. در این پندار بودیم که همه‌اش دروغ است که نبود. برای من و ما اخبار خارجی مطرح بود. از محتویات روزنامه‌ی کیهان که روزنامه‌ی خوبی هم بود، فقط صفحات سه و چهارش را می‌خواندم که شامل گزارشات مبارزات جنگ‌های ملی‌ـ‌میهنی و استقلال‌خواهی بود از جمله ویتنام، الجزایر، فلسطین و …

منبع الهام من و شاید ما، بیشتر رادیو مسکو بود که روزی پنج‌بار برنامه پخش می‌کرد. رادیو ملی را هم که متعلق به توده‌ای‌ها بود گوش می‌کردم. البته در ابتدا از این مسئله آگاهی نداشتم. رادیو پکن هم بود که مارکسیسم را آموزش می‌داد ولی من زیاد علاقه‌ای به آن نداشتم و بیشتر سیاست خروچف را می‌پسندیم که پرده از روی جنایات استالین برداشته بود و با امریکا راه سازش در پیش گرفته بود. حرف‌های مائو، ببر کاغذی و جنگ اتمی و نهایت پیروزی خلق به نظرم مبالغه‌آمیز جلوه می‌کرد چرا که فکر نمی‌کردم پس از بمباران‌های اتمی، دیگر در این کره‌ی خاکی امکانی برای زیست باقی بماند.

ولی افسوس که خروشچف را استالینیست‌های معتدل با کودتایی از کار برکنار کردند و کندی رئیس جمهور آمریکا و طرف مذاکره‌ی او را ترور شد. هرگز هم معلوم نشد که نشد داستان از چه قرار بود.

اما این که یک روحانی ‌چنان شجاعانه علیه دستگاه پهلوی قد علم کند برایمان جالب بود. گرچه حتا محمود م که سخت مذهبی بود و نمازش هرگز باطل نمی‌شد، شناختی از او نداشت و اصلن نمی‌دانستیم این مرد اهل کدام شهر است. آن روزها هم که گوگل نبود تا با یک جستجوی ساده، جواب سوالت را از آن بگیری. ناچار به پدر مراجعه کردم که این آقای خمینی کیست و اهل کدام شهر است؟

پدر خنده‌ای کرد و گفت:
خب، خودت می‌گویی خمینی پس باید اهل شهر خمین باشد.
کلی از پرتی خودم عرق شرم ریختم

روزی بود، روزگاری بود. خیابان اسلامبولی بود و خیابان لاله‌زاری با تاترها، سینماها، کافه‌ها و رستوران‌هایش و صد البته دختران زیبا و مموشان شکارچی این‌جا و آن‌جا کمین‌کرده، برای نثار کردن متلک‌های مموشی به دختران. در همان خیابان اسلامبول مسجدی هم بود. مسجد پیش‌نمازی داشت. اسم او حاج سید محمود طالقانی بود. بیشتر کسانی که به او اقتدا می‌کردند، جوانان تحصیل‌کرده بودند. سید بعد از اقامه‌ی نماز مغرب و عشا به منبر می‌رفت. از رافت اسلامی سخن می‌گفت و برادری و برابری موجود در اسلام. از خانه‌ی گلی امام علی حرف می‌زد و از ایمانش به اجرای عدالت و پرهیزش از مال‌اندوزی. از این‌که که پس از مرگش چیزی برای وارثانش باقی نگذاشت جز شرف و آزاده‌‌گی.
با شنیدن این کلمات موج، پشت موج پوست بدن ما را زیر ضربات خود می‌گرفت، موهای بدنمان سیخ می‌شد، گل از گلمان می‌شکفت که پیرو چنان دین و مذهبی هستیم.
اما داد از نهادمان برمی‌آمد که چرا پسر رضاخان بر ما حاکم است نه اینانی که این سید خوش‌سخن خوش‌رویِ مهربان می‌گوید.
آن‌روزها همه‌ی اینان آقایان بودند، حاج سید محمود طالقانی، حاج‌آقا روح‌الله خمینی، حاج‌آقا میرفتاح همدانی و آخوند ملاعلی و آشیخ حیدر انصاری و … (این‌ آخری‌ها همدانی‌اند).
بزرگتر شدیم. دوران نوجوانی سپری شد. مسجد و منبر هم ترک شد. مسجد کذایی تعطیل بود. پسر رضاخان و دور و بری‌هایش تاب شنیدن حرف‌های سید را نیاوردند که از حامیان مصدق بزرگ بود. و مصدق از نظر کودتاچیان اخ بود و بد بود که می‌خواست دست دزدان را از خزانه‌ی دولت کوتاه کند. او را گرفتند و زندانی‌اش کردند. هر بار از جلو آن مسجد می‌گذشتم یاد قیافه‌ی مهربان او می‌افتادم و سخنانش در مورد مهر و عطوفت اسلامی و برابری و برادری که او از آن یاد می‌کرد.

بعد خود شاه انقلابی شد و انقلابی سفید راه‌انداخت تا راه بر انقلابیون سرخ به بندد. انقلابش شش ماده داشت که بعدها موادش بچه گذاشت و بیشتر و بیشتر شد. حفظ کردن مواد انقلاب اجباری شد. کلاس‌ها گذاشتند و تفسیراتی نوشتند ولی کمتر آن را جدی گرفتند بویژه روشن‌فکران.
اما انقلابش بد هم نبود. زنان حق رای گرفتند. املاک شاهی و دیگر زمین‌داران به کشاورزان فروخته شد. سرمایه‌های آزاد شده، صرف احداث کارخانه‌ها گردید. حقوق کارمندان بالا رفت. کار فروان شد و جمعی به آلاف و اولوفی رسیدند. از فیلیپین خدمت‌کار وارد کردند. راه مسافرت به اروپا باز شد و مردم دسته‌دسته راهی جزایر قناری، سواحل اسپانیا شدند. جمعی برای درس خواندن راه آمریکا در پیش گرفتند. شاه در یکی از سفرهایش به آمریکا، متخصیصین ایرانی را به حضور پذیرفت و از آنان خواست که برای آباد کردن وطن به ایران برگردند. بسیاری برگشتند. بیمارستان‌های مدرن درست کردند. مدارس بهتر شد. دانش‌آموزان غذای مجانی گرفتند. کارخانه‌ها مثل قارچ در این‌جا و آن‌جا سر برآوردند و کارگران آزادشده‌ی کشاورزی سنتی را در دل خود، جا دادند. کمبود متخصص مشهود بود.

اما نمی‌دانم چرا همه‌ی ما از این کارها بدمان می‌آمد. چپ و راست علیه کارهای “انقلابی” شاه جبهه گرفتیم. دوستم که صددرصد چون خودم ضدشاهی بود و هواخواه مصدق، نقل می‌کرد که در روز ششم بهمن، جلو دانشگاه دختری آن‌چنان شادمانه شعار “زنده باد شاهنشاه” سرداده بود که مگو و مپرس. از پرسیده بود:
این همه داد و بی‌دادت برای چیست؟
و این پاسخ را شنیده بود:
باید زن باشی تا معنای داشتن حق رای را به فهمی. بالاخره مجبور شدند ما زنان را جدی بگیرند!
او تعریف می‌کرد و ما آزادی اهدایی شاه را مسخره می‌کردیم و به ساده‌دلی آن دختر “غرب‌زده”، می‌خندیدیم.

سخنان امام خمینی در سال ۱۳۶۱

سپاه باید پشت مردم باشد! اصل مردمند. ارتش هم باید پشت مردم باشد. ارتش و سپاه باید بگویند جانم فدای مردم. اگر بگوید جانم فدای رهبر انحراف است. اصل مردمند. رهبر هم جانش فدای مردم است. ما همه برای مردمیم. سپاه باید از حقوق مردم دفاع کند. پشتیبان مردم باشد. اگر بگوید جانم فدای رهبر که این می‌شود همان زمان شاه پس مردم برا ی چی انقلاب کردند
صحیفه نور جلد سوم پاراگراف ۱۳۲

تظاهرات  مردم

رهبر انقلاب امروز

زیرسوال بردن انتخابات بزرگترین جرم است.

چندی پیش بود، نه چند سالی پیش بود یا چندین سال که دوستی از من پرسید:

کتاب “رازهای سرزمین من” را خوانده‌ای؟

گفتم‌اش، نه و پرسیدم‌اش که نوشته‌ی کیست و راجع به چیست؟ گفت:

نوشته‌ی دکتر رضا براهنی. بخوان‌اش خودت می‌فهمی. هم جالب‌ است و هم ساده.

کتاب راخریدم‌. ولی تا هفته‌ی پیش، توی قفسه‌ی کتاب‌خانه‌مان خاک می‌خورد. فرصتی برای خواندش دست نداده بود.

آخر هم خواندنی بسیار است و خواندن کند پیش می‌رود به‌دلیل خواندن به زبانی که در چهل و هفت ساله‌گی یادگیری‌اش را آغاز کرده‌ام. رشته‌ی تازه‌ای را آغاز کرده بودم. غربت هم بود و دلتنگی و دوری از یار و دیار و خواندن چنین کتاب‌هائی جز افزایش دلتنگی موجود، فایده‌ی دیگری نداشت.

کتاب خاطرات یک مترجم نوشته‌ی محمد قاضی، که تمام شد و آن را سرجای‌اش نهادم، بی‌هیچ تصمیم قبلی دست‌ام به سوی “رازهای سرزمین من” رفت. بر‌َش داشتم. صفحات اول‌اش کششی زیادی نداشت. صحبت از همان مسائلی بود که هم‌سن‌‌وسال‌های من، کم و بیش با آن‌ها آشنا هستند. ولی کم‌کم جذاب و جذاب‌تر شد، به‌ویژه که داستان گرفتاری اتفاقی دوستم ربیع‌ هم، بی شباهت به گرفتاری قهرمان کتاب نبود.

کتاب، رمانی است دوجلدی، حاوی ۲۱۷۷ صفحه، نشر انتشارات مغان، تاریخ چاپ: تابستان ۱۳۶۷.

راوی داستان مترجمی است تبریزی و در استخدام گروه مستشاران نظامی آمریکائی در ایران. راوی به همراه سروانی آمریکائی راهی اردبیل می‌شوند. به دلیل بارش شدید برف، از رفتن باز می‌مانند. گرگی سمج در تمام مدت سفر، آن دو را تعقیب می‌کند. کوشش افسر آمریکائی برای کشتن گرگ، نتیجه‌ای نمی‌دهد. سروان آمریکائی، به زور مترجم خود را، برای آوردن کمک روانه‌ی ده می‌سازد. مترجم به همراه دسته‌ای از مردم بومی بر می‌گردد، با جسد افسر آمریکایی مواجه می‌شود. گرگ گلوی مقتول را به وضع عجیبی بریده است. کاری مخالف روش معمول گرگ‌ها. اهالی محل قتل آمریکائی را به گرگ اجنبی‌کش، نسبت می‌دهند که حسب اعتقادتشان، در زمان‌های پیش نیز، همان گرگ به کمک اهالی محل آمده است.

سرهنگ … فرمانده پادگان نظامی اردبیل است. او مردی تریاکی، بی‌عرضه و خرافاتی است. زن زیبایش، او را بحال خود واگذاشته و با فرماندار شهر فرار کرده‌است. مستشاران آمریکائی همه کاره‌ی ارتش‌اند. یک گروهبان آمریکائی به یک سرهنگ ایرانی فرمان می‌دهد.

تیمسار شادان، هم‌دوره‌ای سرهنگِ فرماندهِ پادگان است. تیمسار بدلیل قلع و قمع طرفداران فرقه‌ی دموکرات آذربایجان و کمک به حکومت شاهنشاهی ارتقاء مقام یافته است.

تیمسار هم‌جنس‌باز است. او برای شکار و بدام انداختن پسران زیبارو، از زن زیبا و طناز خود استفاده می‌کند. زمانی که مرد جوان دلخواهش با همسر او هم‌بستر می‌شود، با اسلحه‌ی آهیخته وارد اتاق خوابشان شده و پسر یا مرد جوان را تصاحب می‌کند و…

گروهبان کرایسلی آمریکائی با افسران و درجه‌داران ایرانی رفتاری توهین آمیز دارد. به سرهنگ، معاون پادگان بارها در جلوی دیده گان زیردستانش، اهانت کرده است. سرهنگ با کمک ۱۴ نفر از افسران و درجه‌داران پادگان، با طرح نقشه‌ای او را ترور می‌‌کنند.

سرهنگ و یارانش را به اتهام جاسوسی برای شوروی، دستگیر و پس از مدت‌ها شکنجه توسط ماموران ساواک و آمریکائی‌ها و تحت سرپرستی تیمسار شادان محاکمه و هر چهارده نفر را اعدام می‌شوند. به منظور جلوگیری از پخش خبر، اجرای اعدام را به دو مامور آمریکائی می‌گذار می‌شود. اعدام این ۱۴ نفر رعب و وحشت شدیدی در میان افسران و درجه‌داران ارتش ایجاد می‌کند.

به باور تیمسارشادان، پخش خبر در میان ارتشیان موجب می‌گردد تا دیگر کسی جرئَت نکند به آمریکائی‌ها چپ نگاه کند.

راوی داستان که همان حسین مترجم است، گرچه دخالتی در کشته شدن گروهبان آمریکائی ندارد، ولی شکنجه شده و به حبس ابد، محکوم می‌گردد.

با پیروزی انقلاب ۲۲ بهمن حسین از زندان آزاد می‌گردد، او در همه جا دنبال انقلابیون است.حکایت‌ها دارد از جریان انقلاب و تفکرات شرکت کننده‌گان در انقلاب.

کتاب آمیخته‌‌ای‌ست از تاریخ و استوره*.

من از استوره و استوره شناسی اطلاعی ندارم. دوستی هم که کتاب را معرفی کرده بود، در دسترس نیست و درست‌تر این‌که رابطه‌ای میان ما نیست و لذا امکان بحث و فحص موضوع با او هم موجود نیست. ولی گوگل هست و از آن کمک خواستم. مرا به این‌جا راهنمایی کرد. داستانش را (اینجا)از زبان بهروز شیدا بشنوید!

http://www.medad.net/wpm/?p=480

متاسفانه بلاگ‌اسپات اشکال دارد و نمی‌شود ‌لینک را به صورت لینک نوشت.

در حین رانندگی به رادیو گوش می‌کنم، به مصاحبه‌ای در برنامه‌ی ۴ که در سوئد به پی ۴ معروف است. مصاحبه شونده خانمی است. او کارمند یکی از فروشگاه‌های پمپ بنزین استان ما بوده است. شبی دیر وقت مردی وارد فروشگاهش می‌شود. اسلحه‌‌اش بسوی او نشانه می‌گیرد و از او می‌خواهد که تمام موجودی صندوقش را تحویل او بدهد. توضیحات خانم فروشنده مبنی بر عدم دسترسی‌اش به موجودی صندوق، برای سارق، باورنکردنی است. او شاید نمی‌فهمد که چگونه پول‌های پرداختی مشتریان، مستقمن وارد صندوقی می‌شود که رمز بازکردنش فقط در اختیار صاحب اصلی فروشگاه است. روی این اصل تهدیداتش را جدی‌تر می‌کند. ضامن اسلحه‌اش را آزاد می‌سازد و می‌گوید که اگر اگر فوری کلید صندوق نیاوری مستقیم به سر تو شلیک خواهم کرد.
نهایت توضیحات فروشنده سارق را متقاعد می‌کند که بواقع صندوق قفل است و راهش می‌گیرد و می‌رود.
مصاحبه‌گر می‌پرسد که خوب این واقعه چه مدت طول کشید؟
- نمی‌دانم، برای من مثل یک عمر بود. ولی شاید در کل چند دقیقه تا او اسلحه‌اش را پائین آورد و راهش را کشید و رفت.
چه افکاری در این مدت ترا بخود مشغول داشت؟
- همه‌اش در این فکر بودم که اگر شلیک کند چه خواهد شد؟ می‌میرم یا برای ابد معلول می‌شوم. اگر گلوله به صورتم اصابت کند چه شکل و قیافه‌ای پیدا خواهم کرد؟ شاید هم مجبور شوم تا اآحر عمرم روی صندلی چرخ‌دار بنشینم و …
بعد که سارق رفت چه اتفاقی افتاد؟
خانم مصاحبه شونده کلی آخ و اوخ می‌کند. از احساس بدی که باو دست داده بود سخن می‌گوید. بعد اضافه می‌کند که پلیس آمد، مرا به بیمارستان بردند. روانشناسی با من به صحبت نشست. مدت‌ها روان‌درمانی شدم و . . .
خوب! این حادثه کی اتفاق افتاد؟
پنج سال پیش.
پنچ‌سال پیش؟
- بله پنج سال پیش.
چه موقع به سر کارت بازگشتی؟
من هنوز هم در مرخصی استعلاجی هستم. هنوز کابوس آن شب دست از سر من برنمی‌دارد، راحتم نمی‌گزارد. همه‌اش در این فکرم که اگر دوباره چنین اتفاقی رخ دهد، چه بر سر من خواهد آمد. نه، من توانایی برگشت به کار را هنوز پیدا نکرده‌ام.

بقیه ماجرا یادم چرا که بی‌اخیتار افکارم متوجه نوشته‌ی خانم محبوبه‌ی عباس‌قلی شد و مصاحبه‌ی خانم شادی صدر و رفتاری که زندان‌بانان مدعیان جمهوری “عدل علی” با آنان و دیگر اسرای ولایت فقیه کرده‌اند.
آسیب‌دیده‌ی یک سرقت معمولی (یک حادثه‌ی اجتماعی) در کشوری با حکومت لائیک که به ادعای این دروغ‌گویان کافرند، مدت پنج سال، بدون اینکه کاری انجام دهد، به دلیل اینکه از یک حادثه‌ی اجتماعی صدمه دیده‌است، در خانه می‌نشیند و هشتاد درصد حقوق خود را دریافت می‌دارد. اما در کشوری که مدعی حکومت “امام‌زمانی” است با انسان‌های صادق و آزاده‌ا‌ی، رفتارهایی آن‌چنانی روا می‌دارند.
احمدی‌نژاد و حسین شریعت‌مداری کشته شدن یک دختر محجبه‌‌ی مصری را در آلمان به دست یک راسیست روسی، علیه دموکراسی غربی پیراهن عثمان می‌کنند اما چشم بر کشتار مسلمانان چچن و اوی‌غوری، بدست هم‌فکران روسی و چینی خود، کر و کور می‌شوند.

نوشته‌های قدیمی‌تر »