از سفری دور و دراز برگشتهام، از سرزمین جولیوس نییرره، قهرمان دوران جوانیام، کشور
تانزانیا، بهشت کثیف.
بگفتهی دخترم شیوا، برای دیدن فقر نیازی به تلاش نبود. پایت را از هواپیما که بزمین میگذاشتی فقر و نکبت با تمام وجود خودنمایی میکرد. دیدنیها بسیار بود و گفتنی بسیار. شرحش بماند تا خستهگی سفر از تنم دور شود.
ارسال شده در سفرنامه | بیان دیدگاه »
سال ۱۳۳۸ خورشیدی بود. دورهی مدیریت بخشداری میدیدیم. استادی داشتیم که شوربختانه نامش را فراموش کردهام، بما مدیریت اداری درس میداد. تحصیلکردهی آمریکا بود. بحث بورکراسی و کاغذبازی اداری شد و گرفتاریهایی که از این بابت، دامنگیر ما جهان سومیهاست. او گفت:
جوان بودم که راهی آمریکا شدم. بیست و سه چهار سالی در آنجا درس خواندم، کار کردم، نه دلتنگ کوچه پسکوچههای تهران شدم و نه هوس نان سنگک و بربری کردم. ( ناگفته نماند که من آنروز با مفهوم این واژهها ناآشنا نبودم) روزی برای انجام کاری راهی لوسآنجلس شدم. گذرم به کنسولگری ایران افتاد. به آشنایانی برخوردم. با هم به فارسی صحبت کردیم .از گذشته سخن گفتیم. همین شد که فیلام هوس هندوستان کرد و احساس غربتام، گُر گرفت.
برای گرفتن اطلاعات سری به کنسولگری زدم. راه و چاه را پرسیدم. گفتند که رفتنت به ایران بی اشکال است. دوستان هم اصرار و اصرار که بیا با هم میرویم و با هم بر میگردیدم.
گفتم:
کارم چی؟ خانه مو چکار کنم؟ تسویه حساب مالیاتی میخوان. فاصلهی لوسآنجلس تا محل زندگی من ۴۵۰ کیلومتر راهه. جادهها هم که میدانید هم باریک و پیچدرپیچه و هم از توی جنگل میگذره و پره ازکامیونهای حمل چوب با رانندههای آنچنانیاش، پیر و بیخیال. انگار مالک جادهاند! تمام عرض جاده را با کامیونهای خود میپوشانن، سلانه سلانه میرانن و اجازهی سبقتم به کسی نمیدن.
رفت و برگشت فوری به آنجا به نظرم امکان ناپذیر آمد. روی این اصل از خیر سفر گذشتم و از دوستانم پوزش خواستم.
دوستان که اشتیاق اولیهی مرا دیده بودند، علت انصرافم را سوال کردند. مشکلات را برشمردم.
دوستان همهگی با هم گفتند:
ای بابا! کجای کاری؟ اصلن مشکلی در کار نیست. یک مشتی سکه تهیه کن و از همین تلفن فکسنیِ سر کوچه، به ادارهی مالیات شهرت، زنگی بزن! ادارهی مالیات تسویه حساب مالیاتیات را برایت پست میکنه.
با بیباوری مشتی سکه تهیه کردم. از همان تلفن عمومی سرکوچه به ادارهی مالیات شهرم تلفنی زدم. ساعتی بعد، همهی کارهایم انجام شد. همه با هم به یک شرکت هواپیمائی مراجعه کردیم. بلیت هواپیما خریداری شد و دو سه روز بعدش راهی ایران شدیم.
استاد میگفت:
دیدار وطن سخت چسبید. بودن با دوستان و بستگان، روحیهی تازهای به من داد. اما تا بخودم جنبیدم، زمان برگشت فرا رسید.
اما مشکل اصلی زمانی پیشآمد که برای گرفتن اجازهی خروج به ادارهی گذرنامه مراجعه کردم. ادارهی گذرنامه آنقدر عکس پشتنویسی شده و رونوشت شناسنامه و کوفت و زهرمار، از من خواست که جانم بلب رسید. تازه وقتی همهی مدارکی را که خواسته بودند، تحویل دادم، بهم گفتند” برو فلان روز سری بزن.
روز موعود مراجعه کردم. مسئول پرونده نبود. کسی جوابم را نداد. افسری گفت “آقاجان فردا سری بزن، شاید جناب از ماموریت برگشته باشد!” از سر بازم کردند. این کار چند بار تکرار شد تا بالاخره گذرنامهام را گرفتم.
اون وقت بود که با خودم عهد کردم که دیگر هوس ایران نکنم. اما شاهنشاه آمدند و قاپِ ما را دزدیدند. کلی از تغییرات کار اداری و پیشرفت ایران برایمان گفتند. ما هم باورمان شد.
شاهنشاه فرمودند “وطن بوجود شما متخصصین نیاز دارد” و از ما خواستند که برگردیم تا سهمی در این پیشرفت داشته باشیم.
ما هم باورمان شد و برگشتیم. اما کاش برنگشته بودیم.
۳۹ سال از آن روز میگذرد. اما در روی همان پاشنه نمیچرخد. در اصلن پاشنهای ندارد. جیروجیر باز و بسته شدنش گوش عالم را کرد میکند. بسته شدنش، بروی متخصصین، کاردانان و دلسوزان کشور است و باز شدناش، برای ورود آستان بوسانِ گوش بفرمانِ ولایت عظمی.
ارسال شده در اجتماعی, یادماندههای دوران تحصیل | 2 دیدگاه »
تازه آمده بودیم سوئد. برای یادگیری زبان سوئدی در مدرسهی برزگسالان از نو، نوآموز شده بودیم. در یکی از درسهایمان حکایت ترس مردم بود از گرگها و گرگکشی دسته جمعی که منتهی به ریشه کن شدن نسل گرگها در سوئد شده بود. در آن روز فقط هفت راس گرگ در سوئد وجود داشت. دولت با گذراندن قانونی در مجلس،گرگ کشی را ممنوع و گرگها را حیوانات حفاظت شده اعلام کرد.
امروز تعداد گرگها، از مرز ۲۰۰ راس مصوبهی مجلس گذشته است، دولت مجوز کشتن تعدادی از گرگها را صادر کرد.
یکماهی است که شاهد اعتراض مردم مخالف کشتن گرگها در رادیو، تلویزیون و روزنامههای سوئد هستیم.
ایستگاه رادیویی P1 برنامهای دارد بنام «Ring P1 099 510 10».
این برنامه هر روز کاری هفته، بین ساعت نه بیست دقیقه تا ده صبح پخش میشود. کارش چون دریچهی اطمینان دیگ بخار است. مردم از هر قشر و طبقهای زنگ میزنند، گلایه میکنند و انتقادات خویش را از رفتار دولت، احزاب، نمایندهگان مجلس، اعضای خانوادهی شاه، مردان کلیسا و … بیان میدارند. مقامات دولتی هم یقهشان را نمیگیرند که تو با “اشاعهی دروغ موجبات تشویش اذهان عمومی” را فراهم کردهای، پس باید بری اون تو کمی “آب خنک” بخوری تا رویت کم شود.
دیروز خانمی زنگ زد و از مجری برنامه پرسید:
امروز که عازم کارت بودی، در شهر به گرگی برخورد نکردی؟
مجری گفت:
نه، در خیابانهای مالمو گرگی نبود.
خانم پرسید:
آدم چطور؟
بله، انسانهای بسیاری را ملاقات کردم.
خانمه گفت:
مواظب باش! اونا از گرگا خیلی خطرناکترنا!
باور ندارید؟
باین کلیپ نگاه کنید!
ارسال شده در خاطرات سوئد, سیاسی | بیان دیدگاه »
سرما دست بردار نیست. اگرچه از منهای ۲۵ درجه به ۱۶ درجه زیر صفر پایین رفته است. خوبیاش این است که بادی نمیوزد. روزی پانصد کامیون برف از سطح شهر فسقلی ما به بیرون حمل میشود اما هنوز هم کومههای برف در کنارهی جادهها خودنمایی میکنند.
همه چیز کار میکند. گاهی یخزدهگی کابلهای انتقال نیروی برق، خللی در برنامهی حرکت قطارها ایجاد میکند و یا سرعت غیرمجاز رانندهی بیعقلی مرگ خودش را رقم میزند و تاخیر دیگران را فراهم میآورد.
در این سرمای وانفسا و ریزش مداوم برف، من و پویا راهی فرودگاه شدیم، برای آوردن همسرم. کولاک برف اجازهی دیدن چراغ خطر اتومبیلهای جلویی را نمیداد. قدرت دید از سی چهل متر بیشتر نبود. اتومبیلی با سرعتی سرسامآور از ما سبقت گرفت. ترشحات ناشی از سرعت آن، شیشهی جلویی ماشین را پوشانید و دیدم را کور کرد. تازه متوجه شدم که آب ضد یخدار، شیشهشور هم، یخ بسته است.
نزدیکیهای فرودگاه جاده بند بود، از هر دو سو. لاک پشتوار جلو میرفتیم. به نیما که از استکهلم راهی فرودگاه بود، تلفنی داستان را خبر دادم. نزدیکتر که شدیم چرخش پروانههای هلیکوپتری خودنمایی کرد. ایستگاه رادیو را عوض کردم. فرستندهی محلی، خبر از تصادف دو اتومبیل داد و صدمه دیدن شش سرنشین آن دو خودرو. وضعشان را وخیم اعلام کرد. نزدیکتر شدیم. یکی از اتومبیلها بکلی سوخته بود و دیگری مبدل شده بود به کومهای آهنپاره. هلیکوپتر امداد، مجروحین را به بیمارستان شهر اوپسالا برد.
یاد وطن افتادم که وزیر دادگستریاش، دو سه سال پیش، در سلفچکان اصفهان تصادف کرد. آمبولانسی برای حمل وزیر نیامد. پسرش با کامیون او را به بیمارستان برد که در میانهی راه، جان داد.
بیاد زمستانهای سخت همدان افتادم و دوران کودکی. برف و بوران و بادهای گزندهاش و خبرهای بد یخزدن مردان بینوای روستاهای تویسرکان که از آنسوی کوه، برای فروش فرآوردههای خویش و تهیهی آذوقهی زمستانی به همدان میآمدند. خبر مرگ دهن به دهن پخش میشد. شاید هم یک کلاغ چهل کلاغ. اما غم سراسر شهر را میگرفت و هرکجا که میرفتی خبر ار یخزدهگی این انسانها بود.
شبی دیر وقت در داخل دکان پدر که بخشی از خانهی ما بود و دریچهای آنرا به اتاق نشیمنمان وصل میکرد، نشسته بودیم. درهای دکان از تو بسته بود و پدر مشغول حسابرسی سالانهاش بود که اسفند ماه بود و عید نزدیک. صدای زوزهی باد توی دکان میپیچید. سالهای ۳۰ بود. سه جوان که سرما دمار از روزگارشان در آورده بود، بدگویان از برابر دکان پدر گذشنند. یکی از آنها خشمگینانه گلایه میکرد:
بر پدر کوروش و داریوش و هر چی شاهه لعنت! میگه جا قحط بود که سنگ بنای اکباتانه اینجا گذاشتینان! اینجا که جای آدمیزاد نیس، لا مصبا! اینجا فقط بِرِی زندگی گرگ و شغالا مناسبه.
پدر گفت:
به بین! طرف زورش به سرما نمیرسه، یقهی مردهها را گرفته!
گفتم:
میدانین کیه؟ اسمش شعبانه، برادر فلانی که توی قنادخانه دکان عطاری داره. عصرا دیدم میره خانهی صلح. میگن تودهای.
پدر لبخندی زد و گفت:
گفتم که زورش به سرما نمیرسه مُردا رو فش میده!
و درست بیاد دارم کت کهنهی چهارخانهی سیاهوسفیدی را که تمام زمستان به تن داشت با یک بلوز یقه هفتِ پرپروی پشمی. نه پالتویی داشت، نه دستکشی و نه کلاهی. البته وضع خودم هم زیاد بهتر از او نبود.
همیشه دستهایش را از سوز سرما توی جیبهای شلوارش فرو میکرد، قوزش را در میآورد و تند و تند قدم بر میداشت تا زودتر خودش را به خانه برساند.
شصت سالی از آن شب گذشته است. حزب توده، مثل دیگر احزاب باورمند به ایدئولوژی برتر، تقش درآمد و نابود شد. کشور سوسیالیستی شوروی و اقمارش، با آن وعد و وعیدهای دهن پرکنِ ایجاد جامعهی بیطبقه، از هم پاشید. سوسیالدموکراتهای سوئد «هم آنانی که کمونیستها سازشکارشان» میخواندند با همکاری احزاب دیگر موجود در سوئد، در این شصت سال گذشته، جامعهی سوئد را نه تنها از فقر نجات دادهاند که آنجا را مامنی کردهاند برای انسانهایی که در وطن خویش تامینی ندارند.
نمیدانم شعبان زنده است یا نه. ولی میدانم شعبانهای امروزی در همان شرایط بد اجتماعی-اقتصادی آن روزی زندگی میکنند که من و شعبان داشتیم، شاید هم بسیار بدتر. با این تفاوت که نوجوانان و جوانان امروز، میدانند چه ندارند و چه میخواهند. آنچه من و شعبان نمیدانستیم.
ارسال شده در اجتماعی | بیان دیدگاه »
http://www.svd.se/nyheter/inrikes/exiliranier-jagas-i-sverige_4052603.svdJytte Guteland رهبر جوانان حزب سوسیال دموکراسی سوئد در تعطیلات میانهی کریسمس و سال نو مسیحی، با نوشتن یک نامهی اعتراضی به سفارت ایران در استکهلم، دولت ایران را به برگزاری انتخابات تازهی ریاست جمهوری، محترم شمردن آزادی تظاهرات و پرهیز از خشونت علیه مخالفین خود تشویق نموده است.
پس از انتشار مطالب روز جمعهی SvD در بارهی چگونگی تعقیب ایرانیان پناهنده در خاک سوئد، او خواهان اعمال ممنوعیت سفر تمامی کارمندان وفادار دولت ایران در داخل کشور سوئد شده است.
ـ ما از چگونگی آزار و اذیت و تعقیب ایرانیان مقیم سوئد به خوبی آگاه هستیم. تعدادی از اعضای جوانان حزب ما را ایرانیان جوانی تشکیل میدهند که اکنون شهروند سوئدی بشمار میآیند و آنان از شرایط تهدیدآمیزی که بهنگام شرکت در تظاهرات مختلفی که با آن مواجه شدهاند، شهادت میدهند.
ایته گوترلند میگوید که تعقیب و آزار مخالفان حکومت، سیستماتیک انجام میگیرد. او اضافه میکند که مقامات ایرانی شدیدن تحت فشار قرار دارند و نشان دادن واکنش دیگر دولتها علیه آنان نمیتواند خالی از معنا باشد.
- تذکر سیاسی دولت سوئد به تنهایی، بیمعنا نخواهد بود اما خواست من این است که دولت سوئد تلاش خود را برای محدود کردن مسافرت مقامات ایرانی را در سراسر اروپای متحد بکار گیرد. به باور چنین عملی موجبات تحقیر دولت ایران فراهم خواهد کرد.
فردریک مالم نمایندهی پارلمان سوئد از حزب مردم، مخالفتی با این پیشنهاد ندارد اما آنچه از نظر او مهمتر جلوه میکند نشان دادن حساسیت عدم تحمل، در مقابل چنان رفتارهایی علیه پناهندهگان ایرانی در سوئد است. او معتقد است که شرایط امنیتی در مورد حضور خارجیان در سوئد باید دقیقتر اعمال شود.
- بروز چنین آزار و اذیتهایی در خاک سوئد قبول ناکردنی است. امنیت گروههای اوبوزیسیون در سوئد بهیچوجه نباید به مخاطره افتد. بویژه اینکه چنین مداخلاتی از جانب افرادی اعمال میشود که خود را زیر ماسک امنیت دیپلوماتیک پنهان کردهاند.او میگوید که چنین افرادی بدلیل نامطلوب بودن، باید از کشور سوئد اخراج گردند.
فردریک مالم اضافه میکند که در نظر دارد مطلب بالا را ضمن بحثی با خانم به آتریس آسک وزیر دادگستری سوئد از حزب مودراتها، خواهد داشت، در میان بگزارد.
تا روز جمعه هیچگونه تفسیری از جانب وزارت دادگستری یا وزارت امور خارجهی سوئد در موارد بالا شنیده نشده است. با وجود اینها، آندرش یورل، سخنگوی وزارت خارجه میگوید که این گونه اتفاقات، مسائل تازهای نیستند که برای پناهندهگان موجود در سوئد روی داده باشدد.
او اضافه میکند که راه حل قانونی برای مواجهه با این گونه مسایل وجود دارد.
پینوشت
در روز جمعه روزنامهی SvD ضمن انتشار مقالهای زیر عنوان “تعقیب ایرانیان پناهنده در سوئد” اظهار نظر کرده بود که دولت ایران بدلیل فشارهایی که از جانب مخالفین داخلی به آن وارد میشود، متوسل به اقدامات شدیدی علیه گروههای مخالف شده است. از جمله ایرانیان پناهنده در سوئد مورد تهدید و ارعاب قرار داده و با بستگان ایشان را در داخل ایران به خشونت رفتار نموده است.
ارسال شده در اپوزیسیون, ترجمهها | بیان دیدگاه »
اوایل انقلاب بود. زنان معترض به حجاب اجباری جلوی دادگستری تهران، به بست نشسته بودند و تقاضای ملاقات با مقامات قضایی را داشتند.
موافقان حجاب با شعار کوبندهی “یا روسری یا توسری” خشم انقلابی خود را نثار خواهران و مادران ما میکردند. ما هم در کنارهی میدان به نظاره نشسته بودیم.
زن نسبتن مسنی در صف اول با چادر سنتی در میانهی دختران و پسران جوانی نشسته بود. یکی از جوانان انقلابی خودش باو رسانید و گفت:
مادر! میدانی که اینانی که تو در میانشان نشستهای همه کمونیست هستند؟
مادر با پوزخندی جواب داد:
بله، میدانم. سه تا از پسرانم همراه و همفکر آنان بودند. شاه آنان کشت. پسر چهارمم بدلیل خردسالی از اعدام نجات یافت اما سالها آن تو بود تا انقلاب شد و انقلابیون آزادش کردند.
برو پیِ کارت و مزاحم دختران من مشو!
آن زن، صدیقهی حائریزاده، مادر جواد، کاظم و حسین سلاحی بود. ما او را به تبعیت از پسرانش «عزیز» صدا میکردم.
عزیز بعد از انقلاب مجبور شد با دو نوهی دختریاش، ایران را ترک کند. محمود؛ پدر بچهها؛ همرزم کاظم و جواد بود. در زمان شاه به حبس ابد محکوم شد. با انقلاب از زندان آزاد گشت اما چند سالی بعد جمهوری اسلامی اعدامش کرد.
همسرش مهری؛ خواهر سلاحیها؛ چندسالی، آن تو در خدمت مدعیان آزادی بود.
از آن روز ۳۰ نحس سالی باید گذشته باشد. اما، امروز زنان سرزمنین ما، با مبارزات برابریخواهانی خویش، لرزه بر اندام این کور ذهنان انداختهاند و جنبش سبز ارکان حکومت ولایی را به لرزه در آورده است.
پیروزی نزدیک است.
ارسال شده در حقوق بشر | بیان دیدگاه »
این چوپان دروغگویت که تو دوستی دیرینهات را با یار غارت، به دوستی او ترجیح دادی، چه اعتباری برای تو و حکومتت، در میان مردم ما و جهانیان ایجاد کرده است. گرچه تو سابقهی خوبی در دوستی نداشتهای. اول از همه به استادت بد کردی، شوهر خواهرت هم که بود، شیخ علی تهرانی را میگویم که از دست شما بصدام پناه برد. البته بعد فهمید که دشمنِ دشمن، دوست نیست.
بعد با هادی بهم زدی. آیتالله اردبیلی را که مرید مسجدش بودی، از میدان دور کردی تا نوبت به رفسنجانی رسید که میگویند او ترا لانسه کرده است.
یادت هست گوشهی مسجد امیر میشستی، پیپت را میکشیدی و ادای آزادهگان را در میآوردی؟
آخر من و تو هم سن و سال هستیم. تو مرا خوشبختانه نمیشناسی. چشمهایت را باز کن! ترفندهای صدا و سیمای دروغت، دیگر کاربردی ندارد. تظاهرات بفرمودهی دیروزیات نیز.
قیافههای تظاهر کنندگان نشان میداد که آمدنشان فرمایشی بود. درست مانند تظاهرات سراسری هواخواهان شاه پس از قیام مردم تبریز. این را که حتمن بیاد داری؟.
ساواک دستور داده بود تا همهی کارمندان با همسرانشان حمایت خودشان را از شاهنشاه آریامهر اعلام و نفرتشان را از “ارتجاع سرخ و سیاه” اعلام کنند.
شب ساعت ده بود که رئیس ساواک آبادان به مدیرکل ما تلفن کرد و تاکید که همه باید بیایند. او هم همانموقع بمن زنگ زد و دستور را ابلاغ کرد و فردا ما هم بالاجبار رفتیم. آخر ما هم آموخته بود که تقیه جایز است.
جمعیت زیادی آمده بود. به عبارت درستتر، آورده بودند. شربت و کیکی هم در کار نبود. خودت میدانی که آن روزها وضع اقتصادی حداقل حقوق بگیران خوب بود. گرچه ما اقتصاد را “مال خر” نمیدانستیم اما تشنهی آزادی بودیم.
باور کن که تظاهراتمان افتضاح و مسخره بود، درست مثل تظاهرات دیروزی هواداران تو. نه شوری داشتیم و نه همدلی نشان میدادیم، برعکس تظاهراتی که بمیل خودمان میرفتیم. ترس و لرز هم داشتیم.اما شعار که میدادیم، مشتهایمان بواقع گره کرده بود. چهار چشمی هم مواظب بودیم که گیر نیفتیم.
شب هم فیلم ما را از صداوسیمای شاهنشاهی نشان دادند. اما کسی محالفان را گوساله خطاب نکرد مانند علمالهدی تو. عجب اسم بیمسمایی دارد این بیشعور!
کسی هم بما حملهای نکرد، درست مثل دیروز که نه لباس شخصی زنجیر بدستی بود و نه اتومبیل “دزدیدهشدهی پلیس” که مردم را زیر بگیرد.
اما عصرش که در همان خیابان جمع شدیم، که حرف دلمان را بگوییم، چماقداران بودند، درست مثل امروز.
اما باور کن چماقداران شاه، در مقایسه با چماقداران تو، انسانهای شرافتمندی بودند. تو خودت گرفتار زندان بودهای و میدانی که رفتار آنان اگرچه بد بود و غیر انسانی اما به بدی ماموران تو نبود.
من در تظاهرات بسیاری شرکت کردهام، روز ۲۸ مرداد که نوجوانی بودم که اگر جوانی بغلم نکرده بود، الان استخوانم هم پوسیده بود. روز ۳۰ تیر سال ۱۳۴۲ که سخت گیر افتادم و تا جا داشتم، کتکم زدند. اما همین که فرصتی پیش آمد و با زدن ضربهای به یکی از سه پلیسی که مرا میزدند، امکان فرار فراهم شد، بسوی کوچهای رفتم که بنبست بود. مردم در برویم باز کردند اما افسر پلیس گفت:
از این راه برو! اَمنه.
اما چماقدارهای تو، حتا آنانی را هم که دستگیر شدهاند، چند نفره با کمال ناجوانمردی، میزنند. حتمن فیلمها را دیدهای، مگرنه؟
آن روزها که من خواب آزادی میدیدم و تو خواب سلطیت، شاه با هلیکوپتر بر فراز تهران بپرواز در آمد و صدای مردم را شنید. اما تو چطور؟
باور کن که عربدههای احمد خاتمی، علمالهدی، شیخ یزدی، مصباح و یا تهدیدهای چاقوکشانی چون رادان و دیگر “سردارها”یت کسی را نمیترساند!
از اینها گذشته زندگی جاویدانه نیست. حتا برای سلاطین. من و تو پیر شدهایم، مگرنه؟
ارسال شده در عمومی | بیان دیدگاه »
در نوجوانی، در یکی از شبهای محرم، زمانی که شیخ نشسته بر منبر، امام حسین را شهید کرد و ضجه و نالهی زنان نشسته بر پشت پردهی حایل را بدر آورد، از مسجد خارج شدم و عهد کردم هرگز در چنین مجالسی که از امام حسین، انسانی آنچنان ذلیل به نمایش میگزارند، شرکت نکنم.
سالهای سی بود. جوانان وطن با شعار “یا مرگ یا مصدق” حادثهی ۳۰ تیر را آفریده بودند. شهید قرب و منزلتی داشت و من بچه مذهبی نمیپسندیدم که سالار شهیدان، برای جرعه آبی، دریوزهگی یزید کرده باشد حتا برای علی اصغر خردسال.
سالها گذشت. در چهل سالگی و در چنین روزی، از جلوی تکیهی بهبهانیهای ساکن آبادان گذشتم. سال ۵۷ بود. مردم باز هم علیه استبداد بپاخاسته بودند. صدای خطیب مجلس مرا راه بر من بست و مرا بدرون تکیه خواند:
یزید مرد، رفت. امام حسین شیهد شد و بتاریخ پیوست. ما با یزیدان زمان کار داریم. آنانی که بر ما به شیوهی یزیدی حکم میرانند. «نقل به مضمون».
وارد حسینه شدم. خطیب عاشورا را دیگرگونه تفسیر میکرد. حسینی که این خطیب جوان از او صحبت میکرد، همان حسین مظلومی نبود که به باور آن شیخ همدانی برای پسرش، به گدایی آب رفته بود. حرفهایش به دلم نشست.
اما دیری نگذشت که سید را عوض کردند و سیدی «موسوی تبریزی» دیگر از همان نوعِ شیخِ همدانی، به جانشنی او برگماشتند.
انقلاب پیروز شد و این سید منسب ریاست دادگاه انقلاب را اشغال کرد. دادگاه شهدای سینما رکس را راه انداحت. فرمان قتل چند نفر بیگناه دیگر را صادر کرد تا به خیال خام خویش سروته قضیه را بهم آورد.
امروز، سی سالی از آن روز عاشورا گذشته است. پردهها بالا رفته است. داستان به آتش کشیده شدن سینما رکس نگاشته شده است و عامل و عاملین آن معلوم گشتهاند. همانانی که امروز تکیه بر قدرت زدهاند و یزیدی حکم قتل جوانان وطن را صادر میکنند.
هیهات منالذله!!
ارسال شده در خاطرات آبادان, سیاسی | ۱ دیدگاه »
درست مثل همان روز بود. با روشن کردن رادیو . شنیدن خبر مرگ آیتالله طالقانی شوکه شدم صبحانه نخورده، سوار بر ماشین راهی اداره شدم. همه جمع بودند. چپ و راست. مسلمان و نامسلمان و همه افسرده حال. با پیاده شدن از ماشین، دورهام کردند:
چرا؟ چی شد؟ میگویند او را کشتهاند! دیشب او شورای انقلاب را رهبری کرده بود. صبح خبر مرگش را دادهاند، مگر میشود؟ آخر چرا؟
من نیز مانند آنان، از همه جا بیخبر بودم و از جریانات پشت پرده بیاطلاع. اداره را دستهجمعی بسوی استادیوم آبادان ترک کردیم. مردم، دسته دسته، راهی استادیوم بودند، گریان، ضجهکشان. زن و مرد. پیر و جوان. راست و چپ. و همه به گونهای ساکت.
حرفی برای گفتن نداشتیم.
یکباره بغض کسی میترکید و فریادش بلند میشد:
خدایا! آخر چرا؟ چرا طالقانی؟ نه کسی دیگر؟ کاش عزرائیل را بسراغ من میفرستادی! حالا به چه کسی پناه آوریم؟
و ضجهها بلند میشد. زنان بومی به شیوهی خویش زاری میکردند و صدای ضجهشان هر شنوندهای را بگریه میانداخت.
جلو استادیوم جا برای ایستادن نبود.آری سید محمود طالقانی، مرده بود.
و اما امروز فیس بوک بود و نوشتهی مسیح، این زن آزاده، روزنامه نگار شجاع جنبش سبز و تیتر نابی که انتخاب کرده بود«آقای خامنهای! مراسم بیرونق ولایتمداران را به بهانه یک عکس پاره دیدی، حداقل وقتی مراسم باشکوه ملت برای تشیع یک پیر حصر کشیده بی تریبون را دیدی ، مرد باش و کنار بکش!».
گیج شدم تک و تنها، در این غریب غربت جایی برای رفتن نیست. نه همدمی، نه همدلی و نه همزبانی. بودن با عزادارن محال است مگر در دنیای مجازی اینترنت.
تسلیت رهبر را نیز نصفه نیمه خواندم. تسلیت که چه بگویم. خزعبلات! حرفهایی ناسنجیده بمانند دیگر حرفهایش که خریدارانش همان چماق بدستان دور و برش هستند و رانتخواران سفرهی گستردهی از درآمدهای نفت و واردات بی بندوبار. ویدیوکلیپهای عزاداران را نیز دیدم. هوا، هوای همان روز آبادان بود.
هر چقدر اندیشیدم که جملهای مناسب حال بنویسم، کلامی بهتر و بایستهتر از گفتهی خدای سخن سعدی نیافتم.
سعدیا مرد نکو نام نمیرد هرگز
مرده آنست که نامش به نکویی نبرند.
ارسال شده در خاطرات جنوب, سیاسی | بیان دیدگاه »
بیشتر آنانی که دبستان را با هم آغاز کردهبودیم، یکی پس از دیگری دبستان علمی را بدلیل نارضایتی از اوضاع نابسامان مدرسه ترک کردند. پولدارها راهی دبستان اتحاد یا الوند شدند که اولی توسط یهودیان اداره میشد و دومی توسط مسیحیان. بقیه از دبستانهای دولتی سردرآوردند. مجموع دانشآموزان ثبت نام کرده در کلاس ششم، هفت نفر یشتر نبود. دو نفر برادرزادهگان آقایان حجازی بودند، من و چهار نفر دیگر. از اینرو با پنجمیها در یک کلاس جمعمان کردند.
مدتها بود که زمزمهی تشکیل دبیرستان علمی بگوش میرسید. پدر سخت مشتاق تحقق این موضوع بود اما آرزویش تحقق نیافت. جستوجوها و پرسشوشنفتهایش در پی یافتن “بهترین “دبیرستان” به این منتهی شد که من سر از دبیرستان ضمیمهی دبستان محمدرضاشاه پهلوی سردرآورم. مدیر مدرسه «علینقی ایرانی» بسر حاج شیخ تقی (وکیلالرعایا) نمایندهی همدان در دورههای اول و دوم مجلس شورایملی و از مبارزان جنبش مشروطه بود، بدلیل همسایهگی میشناخت. اما با کمال اطمینان میتوانم بگویم که شناخت پدر از ناظم مدرسه، به دیدارهای گهگاهی او که سوار بر دوچرخه از جلوی دکانش میگذشت، ختم میشد. البته توصیه و سفارش مرحوم احمد کلافچی دبیر فیزیکـشیمی دبیرستانهای همدان که از بستگان ما بود و مورد احترام پدر، بیتاثیر نبود. اما اشتهار پرورش به ناظمی سختگیر و چوب بدست، بگمانم بیشترین تاثیر را در این تصمیمگیری او داشت. 
دبیرستان ضمیمه عمر درازی نکرد. اما در همین مدت کوتاه بواقع برای هیچ، مانند دویدن در زنگ تفریح، چندباری مورد نوازشهای آقای ناظم قرار گرفتم.
یک یا دو ماهی بعد ادارهی فرهنگ همدان «آموزشوپرورش کنونی» تصمیم به ایجاد دبیرستانی تازه گرفت. قرار بود دانشسرای پسران که در آنروزها شبانهروزی بود، روزانه شود و در عوض کمک هزینهای نقدی به دانشآموزان پرداخت گردد. نیمی از اتاقهای موجود در ساختمان دانشسرا را، اختصاص به دبیرستان نوبنیادی دادند که بعدها «دبیرستان ضمیمهی دانشسرا» نامیده شد. ما و عدهی از دانشآموزان دبیرستان پهلوی (شاید هم تعدادی هم از دبیرستان ابنسینا، یادم نیست) که جایی برای آنان در آن دبیرستان یا دبیرستانها نبود، به این دبیرستان نوبنیاد منتقل شدیم.
دبیرستان پهلوی و ابنسینا به قول معروف “کلک مرغابی” را زدند. بیشتر دانشآموزان “ناراحت” خودشان را روانهی این دبیرستان تازه تاسیس کردند تا از شر دردسرهای آنان رهایی یابند.
دوران شورش و اعتراض بود. شعار “یا مرگ یا مصدق” در همه جا بگوش میرسید. احزاب گوناگون در گوشه و کنار شهر تظاهراتی بر پا میکردند. هرروزه همکلاسیها خبرهای تازه میآوردند. تعدادی از همکلاسیهای جدید، همان “ناراحتها” که بدلیل درجا زدنهایشان در یک کلاس، سن و سالی بیشتر از ما داشتند، از جوانان هواخواه حزب توده بودند. اینان افراد شر و شوری بودند. از هر فرصتی برای بهم زدن کلاس درس استفاده میکردند. ما کوچکترها هم که بیشتر دنبال هیجان بودیم، بدنبال آنها کشانیده میشدیم. بحثهای داغ سیاسی بزرگترها در کریدور با دانشآموزان دانشسرا و بیرون ساختمان، بسیار خوشآیند و جذاب بود. تعدادی از دبیران هوادار حزب بودند. صحبتهای آنان برای ما جاذبهی خاصی داشت بویژه که رفتارشان با دانشآموزان بیشتر از دیگر دبیران دوستانه بود. بچه پولدارها از شاه طرفداری میکردند و عدهای هم مصدقی بودند.
همین سردمداران، هر دبیری را که با ساز آنان نمیرقصید متهم به عملی ناشایست میکردند.
به روایت آنان، یکی بچه باز بود و دیگری سودجو و کلک باز. بچهها را تجدید میکرد تا مشتری برای کلاسهای تابستانی خویش فراهم کند. سومی بیعرضه بود و زنش با این یا آن رابطه داشت.
کار را بجایی رساندند که با نوشتن نامهای به مقامات، دبیر ریاضیمان را متهم به بچهبازی کردند.
زیر چهار پایهی میز دیگری که معلم محترم و مهربان، ترقه گذاشتند.انفجار ترقهها یکی پس از دیگری، رنگ از روی او روبود و دچار گیجیاش کرد. مرتکبان از پنجرهای پائین پریده و در رفتند.
یکروز بخاطر تمام شدن نفت بخاری، سروصدایی راه انداختند که مگو و مپرس!
به پیشنهاد آنان کلاس درس را تعطیل کردیم و با شعار “یا مرگ یا بخاری” بسوی دفتر رئیس دبیرستان راه افتادیم. صدای هفتاد نفری دانشآموزان کلاس ما، در کریدور دانشسرا پیچید و دبیران و دانشآموزان دیگر کلاسها بتماشای ما آمدند. رئیس دانشسرا بیرون آمد و ما را تشویق به بازگشت به کلاس درس کرد و با لحنی مهربان و شوخیآمیز گفت:
هیچ آدم عاقلی برای سردی کلاس خودش را نمیکشد. البته نفت بخاری هم اضافه شد.
آرزوی پدر برای یافتن بهترین دبیرستان بر باد رفت و من از محیط بستهی دبستان علمی به محیطی بیدر و پیکر راه یافتم. ولی در عوض با ایدهئولوژیها گوناگون آشنا و آشناتر شدم. سال بعد که سال کودتا هم بود، در دبیرستان پهلوی ثبت نام کردم
ارسال شده در اجتماعی, دوران تحصیل و یادماندههایش | بیان دیدگاه »

